{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق ممنوع

عشق ممنوع
part=۱۱

(دفترچه خاطرات جونگکوک – شب، خونه)

"هفته گذشت. نمی‌دونم کی شد. فقط می‌دونم هر روز عصر، کنار رودخونه نشستم. کنار اون. حرف زدیم. نخندیدیم زیاد. ولی خوب بود."

"امیلی می‌گه من عادت کردم به بودنش. شاید راست می‌گه. عادت عجیبیه. عادتی که هیچوقت نمی‌خوام ترکش کنم."

جونگکوک دفترچه رو بست. گذاشت زیر بالش. چراغ رو خاموش کرد.

توی تاریکی، به سقف نگاه کرد.

("امیلی...")

هنوز نمی‌تونست اسمش رو بلند ببره بدون اینکه قلبش تند بزنه.

---

روز بعد – حیاط مدرسه، زیر درخت

جونگکوک رسید که دید امیلی نشسته، کتابی توی دستش، یه ذوق عجیبی توی صورتش.

پرسید: "چی شده؟ خوشحالی؟"

امیلی نگاهش کرد. لبخند زد. اون لبخند همیشگی.

· "خبر خوب دارم."

· "چی؟"

· "مسابقه نقاشی. قبول شدم. مرحله اول."

جونگکوک نشست کنارش. "نقاشی؟ یادم نبود نقاشی بلدی."

· "خوب بلد نیستم. ولی دوست دارم."

· "چی میکشی؟"

امیلی کتاب رو بست. نگاه به آسمون کرد.

· "منظره. آدما. چیزایی که آرومم می‌کنه."

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: "منو میکشی؟"

امیلی برگشت بهش. صورتش نزدیک بود. تعجب توی چشماش بود.

· "چرا؟ دوست داری من بکشمت؟"

· "نمی‌دونم. شاید خواستم ببینم تو چطور منو می‌بینی."

امیلی خودکارش رو برداشت و دفتر نقاشی کوچیکش رو باز کرد. چند خط کشید. بعد پاره کرد و داد به جونگکوک.

· "ببین."

نقاشی ساده بود. یه پسر با موهای ژولیده، چشمان بادومی، یه لبخند که معلوم نبود هست یا نه.

جونگکوک به نقاشی نگاه کرد. بعد به امیلی.

· "این تویی که منو می‌بینی؟"

· "آره. شبیه خودتی؟"

· "شبیه‌تر از خودم."

امیلی خندید. جونگکوک نقاشی رو تا کرد و گذاشت توی جیبش. درست کنار نامه.

· "نگهش می‌داری؟"

· "آره. تا همیشه."

امیلی خجالت کشید. صورتش قرمز شد. به زمین نگاه کرد.

جونگکوک بهش نگاه می‌کرد. به اون سرخی صورتش. به اون دستهای کوچولوی روی زانوهاش.

("همیشه... این کلمه رو اول بار توی زندگیم گفتم.")

---

همون غروب – کنار رودخونه

آفتاب داشت غروب می‌کرد. سایه درختا بلند شده بودن روی آب.

امیلی نقاشی می‌کشید. جونگکوک کنارش بود و به دستاش نگاه می‌کرد. چقدر آروم و با دقت خط می‌کشید. انگار داره با کاغذ حرف می‌زنه.

· "جونگکوک... مامان من عاشق نقاشی بود."

جونگکوک برگشت بهش. "کجاست؟"

امیلی خودکار رو گذاشت کنار. نفس عمیقی کشید.

· "رفت. وقتی بچه بودم. هیچوقت برنگشت."

جونگکوک چیزی نگفت. یاد مادر خودش افتاد. زنی که رفت و هیچوقت برنگشت. دستش رو گذاشت روی دست امیلی. آروم. گرم.

· "مال منم رفت."

امیلی نگاه کرد به دستش که توی دست جونگکوک بود. بعد به چشماش.

· "تو هم هیچوقت پیداش نکردی؟"

· "نه. ولی عادت کردم."

امیلی دستش رو روی دست جونگکوک گذاشت. محکم نگهش داشت.

· "عادت کردن به رفتن آدما... خیلی بده."

· "می‌دونم."

· "قول بده نمیری."

جونگکوک نگاهش کرد. غروب. سکوت. فقط صدای آب.

· "قول می‌دم. تا وقتی تو باشی."

امیلی سرش رو گذاشت روی شونه جونگکوک. اولین بار. جونگکوک نفسش رو حبس کرد. بعد آروم شد.

("این... این همون حس گرمه که می‌گفت؟")

هیچکدوم نمی‌دونستن که این قول ساده، توی یه روز نه چندان دور، قراره سخت‌ترین قولی بشه که یکی از اونا شکست.

ولی امشب، فقط بودن رو بلد بودند. بودن رو. نفس کشیدن رو. بودن رو کنار هم.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

عشق ممنوع Part=۱۲(چند روز بعد – راهرو مدرسه، زنگ تفریح)هوا گ...

عشق ممنوعpart=۱۳(عصر همون روز – خونه امیلی)اتاقش مرتب بود. ع...

عشق ممنوع part=۱۰(یک روز بعد – کتابخونه مدرسه، زنگ ناهار)امی...

https://wisgoon.com/mrs_jeonفالوشه😉🤎

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط