پارت ۶۳۷
پارت ۶۳۷
منشيش هي ميگفت اطلاعي نداره و میاد ولي.. اشفته و با دلشوره قدم میزدم.
تقریبا همه بیماراش رفته بودن.
اما
من نمیتونم برم.
این تنها شانسمه..
باید بمونم و امتحانش کنم.
پووووف..
نفس خيلي سنگينم رو فوت کردم بیرون..
فقط من مونده بودم و منشي..
دیگه داشتم ناامید میشدم..
قرار نیست بیاد.
این همه ساعت که میتونستم کنار جیمین باشم الكي اينجا تلف کردم و.. داغون دست رو صورتم کشیدم که در باز شد..
به خیال اینکه باز یه بیماره بي تفاوت و اشفته نفسم رو بیرون دادم که منشیه از جاش بلند شد و گفت:سلام اقاي
دکتر..
هول و سریع از جام بلند شدم و به سمت در نگاه کردم. یه مرد مسن حدود٤٥ يا ٥٠ ساله با موهاي سفيد کم پشت و کت و شلوار پشمي قهوه اي راه راه و كيف مشكي جلوي
در وایستاده بود و نگام میکرد.
چهره مهربون و شيريني داشت.. مضطرب گفتم: سلام..
جدي سر تكون داد و لبخندي رو لبش نشست که معنیشو نفهمیدم و به منشیش نگاه کرد و گفت:۲ دقیقه دیگه
بفرستشون داخل..
و رفت سمت اتاقش.
چشمامو بستم و تو دلم دعا کردم..
خدایا ناامیدم نکن..
فقط
همین یه شانس مونده برام.
منشي رفت سمت اتاق دکتر و شنیدم که گفت:حدوداً
ساعتي هست منتظرتونه..
دکتر : خوبه.. بفرستش داخل...
واه..
منشیه اومد بیرون و گفت میتونم برم داخل تند پرونده جیمین رو توي دستم فشردم و رفتم داخل. دکتره پشت میزش نشسته بود نگاهي بهم انداخت و
گفت: بشین..
روبروش نشستم و دهن باز کردم که گفت: بهت نمیخوره
ریه هات مشکل داشته باشه..
اروم گفتم نداره.
پرونده جیمین رو جلوش رو میز گذاشتم و با بغض
گفتم: شوهرم.. سرطان ریه..بیمارستان بستریه.. پرونده رو باز کرد و عينکي زد و دقیق زل زد به جواب آزمایش ها و عکس ها و متفکر گفت:خيلي پيشرفت کرده.. تند و مشتاق گفتم ولی دکترش میگه حدود دو روزه رشد سلولهاي سرطانیش کند شده..
حرفي نزد و همونجور دقیق خیره به پرونده و برگه هاش
موند.
مضطرب و پر استرس گفتم دکتر..نظرتون چیه؟درمانشو قبول میکنین؟
پرونده جیمین رو بست و انداختش جلوم و عینکش رو برداشت و گفت تو هنوز خیلی جووني دختر..برو پي
زندگیت..
قلبم ریخت...
نه.
اشک تو چشمام حلقه زد و تلخ بلند شدم و با دندوناي قفل شده از خشم و درد :گفتم من حدود ۳ ساعت اینجا واینستادم که شما بهم بگی میتونم برم پي زندگيم يا نه.. اخم کرد و گفت من براي خودت میگم..وضع ریه هاش
خيلي بده..
بلند و عصبي
:گفتم اگه پسر یا زن خودتم با اون وضع روي
اون تخت خوابیده بود ميرفتي پي زندگيت؟
گنگ زل زد تو چشمام.
چونه ام لرزید و پردرد گفتم:شما تا حالا عاشق شدي؟زن داري؟ بچه دکتر؟ داري؟ تا حالا همه وجودت وصل يه نفر شده؟
اشكم جاري شد و با درد و خشم گفتم:هیچ وقت به من.
نگو برم سراغ زندگیم. چون زندگي من اون مردیه که روي اون تخت خوابیده و من دست از جنگیدن براش
برنمیدارم. اینو مطمین باش...
و عصبي پرونده جیمین رو برداشتم و زیر نگاه جدي و خيره
اش تند زدم بیرون.
چونه ام لرزید.
چشمامو بستم و قدرتم رو جمع کردم و لبهامو به هم
فشردم :
تا جلوي لرزشش رو بگیرم..
من دست نمیکشم..
اشفته و داغون سوار ماشین فرد شدم اما...
داشتم آتیش میگرفتم..
که لعنت به من هیچ کاری از دستم برنمیاد..
باید چیکار کنم خداا؟
يه راهي جلوي پام بذار...
پردرد راه افتادم اما نمیتونستم با این حال بد و
خورده برم بیمارستان..
شکست
منشيش هي ميگفت اطلاعي نداره و میاد ولي.. اشفته و با دلشوره قدم میزدم.
تقریبا همه بیماراش رفته بودن.
اما
من نمیتونم برم.
این تنها شانسمه..
باید بمونم و امتحانش کنم.
پووووف..
نفس خيلي سنگينم رو فوت کردم بیرون..
فقط من مونده بودم و منشي..
دیگه داشتم ناامید میشدم..
قرار نیست بیاد.
این همه ساعت که میتونستم کنار جیمین باشم الكي اينجا تلف کردم و.. داغون دست رو صورتم کشیدم که در باز شد..
به خیال اینکه باز یه بیماره بي تفاوت و اشفته نفسم رو بیرون دادم که منشیه از جاش بلند شد و گفت:سلام اقاي
دکتر..
هول و سریع از جام بلند شدم و به سمت در نگاه کردم. یه مرد مسن حدود٤٥ يا ٥٠ ساله با موهاي سفيد کم پشت و کت و شلوار پشمي قهوه اي راه راه و كيف مشكي جلوي
در وایستاده بود و نگام میکرد.
چهره مهربون و شيريني داشت.. مضطرب گفتم: سلام..
جدي سر تكون داد و لبخندي رو لبش نشست که معنیشو نفهمیدم و به منشیش نگاه کرد و گفت:۲ دقیقه دیگه
بفرستشون داخل..
و رفت سمت اتاقش.
چشمامو بستم و تو دلم دعا کردم..
خدایا ناامیدم نکن..
فقط
همین یه شانس مونده برام.
منشي رفت سمت اتاق دکتر و شنیدم که گفت:حدوداً
ساعتي هست منتظرتونه..
دکتر : خوبه.. بفرستش داخل...
واه..
منشیه اومد بیرون و گفت میتونم برم داخل تند پرونده جیمین رو توي دستم فشردم و رفتم داخل. دکتره پشت میزش نشسته بود نگاهي بهم انداخت و
گفت: بشین..
روبروش نشستم و دهن باز کردم که گفت: بهت نمیخوره
ریه هات مشکل داشته باشه..
اروم گفتم نداره.
پرونده جیمین رو جلوش رو میز گذاشتم و با بغض
گفتم: شوهرم.. سرطان ریه..بیمارستان بستریه.. پرونده رو باز کرد و عينکي زد و دقیق زل زد به جواب آزمایش ها و عکس ها و متفکر گفت:خيلي پيشرفت کرده.. تند و مشتاق گفتم ولی دکترش میگه حدود دو روزه رشد سلولهاي سرطانیش کند شده..
حرفي نزد و همونجور دقیق خیره به پرونده و برگه هاش
موند.
مضطرب و پر استرس گفتم دکتر..نظرتون چیه؟درمانشو قبول میکنین؟
پرونده جیمین رو بست و انداختش جلوم و عینکش رو برداشت و گفت تو هنوز خیلی جووني دختر..برو پي
زندگیت..
قلبم ریخت...
نه.
اشک تو چشمام حلقه زد و تلخ بلند شدم و با دندوناي قفل شده از خشم و درد :گفتم من حدود ۳ ساعت اینجا واینستادم که شما بهم بگی میتونم برم پي زندگيم يا نه.. اخم کرد و گفت من براي خودت میگم..وضع ریه هاش
خيلي بده..
بلند و عصبي
:گفتم اگه پسر یا زن خودتم با اون وضع روي
اون تخت خوابیده بود ميرفتي پي زندگيت؟
گنگ زل زد تو چشمام.
چونه ام لرزید و پردرد گفتم:شما تا حالا عاشق شدي؟زن داري؟ بچه دکتر؟ داري؟ تا حالا همه وجودت وصل يه نفر شده؟
اشكم جاري شد و با درد و خشم گفتم:هیچ وقت به من.
نگو برم سراغ زندگیم. چون زندگي من اون مردیه که روي اون تخت خوابیده و من دست از جنگیدن براش
برنمیدارم. اینو مطمین باش...
و عصبي پرونده جیمین رو برداشتم و زیر نگاه جدي و خيره
اش تند زدم بیرون.
چونه ام لرزید.
چشمامو بستم و قدرتم رو جمع کردم و لبهامو به هم
فشردم :
تا جلوي لرزشش رو بگیرم..
من دست نمیکشم..
اشفته و داغون سوار ماشین فرد شدم اما...
داشتم آتیش میگرفتم..
که لعنت به من هیچ کاری از دستم برنمیاد..
باید چیکار کنم خداا؟
يه راهي جلوي پام بذار...
پردرد راه افتادم اما نمیتونستم با این حال بد و
خورده برم بیمارستان..
شکست
- ۱۴.۷k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط