{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۹


گفتم میرم امضاش کنم.
لبخند مصممي زد و سر تکون داد.
نیکول با گریه سرشو تو سینه فرد فرو کرد و فرد ساکت و
سنگین نگاهم کرد. 
لرزون و با استرس عقب گرد کردم و عجله رفتم سمت ایستگاه پرستاري و برگه مورد نظرش رو امضا کردم..
وقتي برگشتم دیدم تخت جیمین رو آوردن بیرون. فرد و نیکول میله هاي تخت رو گرفته بودن و همراهیش
میکردن..
وحشت زده و مضطرب دویدم جلو..
واي خداي من..
چشماش خیلی کم باز بود..
هول و ترسیده گفتم کجا میبرینش؟
پرستار : اتاق خصوصي.. دستور پزشکشه..
خداي
همه
درست میشه
باید بشه..
لبخند عميقي زدم و تند دست جیمینم رو گرفتم و با بغض گفتم همه چیز درست میشه عزیز دلم..قراره خوب
بشي..قراره برگردي پيش من.
اشکم جاري شد.
همونجور عميق و خيلي بيجون نگام کرد.
پر ذوق خندیدم و دست به صورتم کشیدم و گفتم برام
بجنگ باشه؟
اروم و خيلي عميق پلک زد که همه وجودم پر از امید و اشتیاق شد و با عشق پیشونیشو بوسیدم و گفتم: ممنونم..ممنونم جیمین... تنهام نذار. خواهش میکنم من خيلي بهت امید دارم به تو به این دکتره.. من منتظرت میمونم.. ناامیدم نکن... لطفا...
بردنش تو اتاق و اجازه ندادن من برم داخل و دکتر از کنارم رد شد و گفت: بهش گفتي خوش اخلاق باشه؟
لرزون و با بغض خندیدم و گفتم باید خوب بشه
چقدر مهربون و خوش اخلاقه..
شونه بالا انداخت و گفت ببینیم و تعریف کنیم. و در اتاق رو بست و پرده پنجره کنارش رو هم کشید با استرس دستامو مشت کردم و نفس لرزونم رو به زور
بیرون دادم و قدمي عقب اومدم.
اشفته سرمو چرخوندم و به فرد و نیکول نگاه کردم.. هر دو امیدوار و دل شکسته ولي به ظاهر شاد بهم لبخند
زدن.
دارن بهم انگیزه و امید
اما
من..
من امید دارم..
حلقه اشکم رو با دستم پس زدم و لبخند زدم و نگاه نگرانم
رو به در بسته اتاقش دوختم..
٤ روز بود که جیمین پرتو درمانی میشد..
٤ روز بود که فقط از دور و پشت پنجره و خيلي کم اجازه
داشت ببینمش
قلبم داشت آتیش میگرفت.
از نگراني از ترس از دلتنگی
فقط
یه
اینکه دو روز در میون پرده رو کنار بزنن و من دقیقه چشماي بیحال و نیمه خمار و پردرد جیمینم رو ببینم و درحالیکه دارم از دلتنگي و ترس خفه میشم سعي کنم لبخند بزنم دردناك ترين جاي قوي بودنم تو این چند روز
بود.
روزاي خيلي بدي بود..خيلي بد.
و بعد عمل جراحي كابوس و درد جدیدم بود..
این عمل همه چیز رو تعیین میکرد..
بعد این عمل یا جیمینم رو داشتم و یا نداشتم.
دردش داشت از پا درم میاورد..
دکتر گفته بود هر كدوم تك تك میتونیم بریم جیمین رو قبل عمل ببینیم..
دلم نمیومد اول برم..
میخواستم آخرین نفر باشم که میبینمش..
اول نیکول رفت پیشش و بعد دنیل و بعد فرد و بعد
آنالی.
دلشوره خيلي خيلي بدي داشتم..
همه وجودم داشت از درون خورده میشد.
ترس داشت خفه ام میکرد..
نوبت من بود..
بود.
لرزون دستمو به دیوار گرفتم و به زور رفتم داخل تمام وجودم از خستگی و درد در هم شکسته میترسیدم جیمین این شکست رو ببینه و دلش بشکنه..
درمونده رفتم ...کنارش
لاغر و نحیف تر شده بود.
نفسم به زور بیرون و تو میشد همه وجودم داشت تیر میکشید.
خسته بودم..خيلي زياد..
خسته از درد..
بسمه..واقعا بسمه..
پردرد رو صندلی کنارش نشستم و زل زدم بهش. چشماي بي فروغش رو به زور باز نگه داشته بود نگام
میکرد..
از درد کشیدنش خیلی درد میکشیدم..
قلبم داشت خرد میشد اما به زور لبخند زدم و دست به موهاش کشیدم و گفتم اونقدر این چند وقت ازت خواهش
کردم دیگه نميدونم چي بايد بگم..
دیدگاه ها (۱۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۰اروم و به زور گفت:هیچی نگو....

سلام خفنا خفنم ... چطور مطورین خوبین ؟.. مدت زیادی گذشته و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۸نمیخواستم همه اونایی که منت...

پارت ۶۳۷منشيش هي ميگفت اطلاعي نداره و میاد ولي.. اشفته و با ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط