🩸 Red Line | مرز سرخ
🩸 Red Line | مرز سرخ
پارت ۱ | ورود به مرزِ سرخ
باران بیوقفه روی شیشه تاکسی میکوبید.
هانا برای صدمین بار پیام روی گوشیاش را خواند.
«شش ماه.
همخانهای صوری.
دستمزد: پنجاه میلیون دلار.
تنها یک قانون...
از مرز قرمز عبور نکن.»
نفسش را بیرون داد.
«دیگه بدتر از این نمیشه...»
راننده جلوی عمارتی عظیم ترمز کرد.
تمام ساختمان داخل مه گم شده بود.
در آهنی آرام باز شد.
دو مرد کتوشلواری بدون هیچ حرفی چمدانش را برداشتند.
هانا با تعجب گفت:
«ببخشید... صاحبخونه کجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
...
داخل عمارت سکوت سنگینی جریان داشت.
لوسترهای کریستالی.
راهروهای طولانی.
تابلوهایی که انگار سالها کسی به آنها دست نزده بود.
یکی از مردها جلوی دری چوبی ایستاد.
سه ضربه زد.
صدایی بم از داخل آمد.
«بیاد داخل.»
در باز شد.
هانا قدمی جلو رفت.
مردی پشت پنجره ایستاده بود.
کت مشکی.
موهای تیره.
دستهایش داخل جیب.
بدون اینکه برگردد گفت:
«دیر کردی.»
هانا اخم کرد.
«ترافیک بود.»
مرد آرام برگشت.
برای چند ثانیه، هانا نتوانست حرفی بزند.
چشمهای خاکستری و سرد.
صورت بیاحساس.
و زخمی که از کنار گردنش تا استخوان ترقوه کشیده شده بود.
«من جونگکوکم .»
سکوت.
هانا دستش را جلو برد.
«هانا.»
اما جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
فقط پوشهای روی میز گذاشت.
«قرارداد.»
هانا نشست.
صفحه اول را ورق زد.
شش ماه زندگی مشترک.
اتاقهای جدا.
سؤال درباره گذشته ممنوع.
ورود به طبقه سوم ممنوع.
خروج بدون اجازه بعد از ساعت ۹ شب ممنوع.
...
هانا زیر لب گفت:
«این بیشتر شبیه زندانه تا خونه.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اگه زندان بود...
الان اجازه خروج هم نداشتی.»
...
هانا قرارداد را امضا کرد.
در همان لحظه صدای تیراندازی از بیرون عمارت بلند شد.
تق!
تق!
تق!
هانا از جا پرید.
«چی بود؟!»
اما جونگکوک حتی پلک هم نزد.
فقط آرام اسلحهای را از کشوی میز بیرون آورد.
خشاب را جا زد.
و گفت:
«خوش اومدی به مرز سرخ.»
ادامه دارد....
پایان پارت 1
شرط ها : ۱۵ لایک ، ۵ بازنشر ، ۱۵ کامنت
بچه ها این فیکمون خیلییییی خفنههههه حمایت کنید هرروز دو یا سه تا پارت بزارممم
پارت ۱ | ورود به مرزِ سرخ
باران بیوقفه روی شیشه تاکسی میکوبید.
هانا برای صدمین بار پیام روی گوشیاش را خواند.
«شش ماه.
همخانهای صوری.
دستمزد: پنجاه میلیون دلار.
تنها یک قانون...
از مرز قرمز عبور نکن.»
نفسش را بیرون داد.
«دیگه بدتر از این نمیشه...»
راننده جلوی عمارتی عظیم ترمز کرد.
تمام ساختمان داخل مه گم شده بود.
در آهنی آرام باز شد.
دو مرد کتوشلواری بدون هیچ حرفی چمدانش را برداشتند.
هانا با تعجب گفت:
«ببخشید... صاحبخونه کجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
...
داخل عمارت سکوت سنگینی جریان داشت.
لوسترهای کریستالی.
راهروهای طولانی.
تابلوهایی که انگار سالها کسی به آنها دست نزده بود.
یکی از مردها جلوی دری چوبی ایستاد.
سه ضربه زد.
صدایی بم از داخل آمد.
«بیاد داخل.»
در باز شد.
هانا قدمی جلو رفت.
مردی پشت پنجره ایستاده بود.
کت مشکی.
موهای تیره.
دستهایش داخل جیب.
بدون اینکه برگردد گفت:
«دیر کردی.»
هانا اخم کرد.
«ترافیک بود.»
مرد آرام برگشت.
برای چند ثانیه، هانا نتوانست حرفی بزند.
چشمهای خاکستری و سرد.
صورت بیاحساس.
و زخمی که از کنار گردنش تا استخوان ترقوه کشیده شده بود.
«من جونگکوکم .»
سکوت.
هانا دستش را جلو برد.
«هانا.»
اما جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
فقط پوشهای روی میز گذاشت.
«قرارداد.»
هانا نشست.
صفحه اول را ورق زد.
شش ماه زندگی مشترک.
اتاقهای جدا.
سؤال درباره گذشته ممنوع.
ورود به طبقه سوم ممنوع.
خروج بدون اجازه بعد از ساعت ۹ شب ممنوع.
...
هانا زیر لب گفت:
«این بیشتر شبیه زندانه تا خونه.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اگه زندان بود...
الان اجازه خروج هم نداشتی.»
...
هانا قرارداد را امضا کرد.
در همان لحظه صدای تیراندازی از بیرون عمارت بلند شد.
تق!
تق!
تق!
هانا از جا پرید.
«چی بود؟!»
اما جونگکوک حتی پلک هم نزد.
فقط آرام اسلحهای را از کشوی میز بیرون آورد.
خشاب را جا زد.
و گفت:
«خوش اومدی به مرز سرخ.»
ادامه دارد....
پایان پارت 1
شرط ها : ۱۵ لایک ، ۵ بازنشر ، ۱۵ کامنت
بچه ها این فیکمون خیلییییی خفنههههه حمایت کنید هرروز دو یا سه تا پارت بزارممم
- ۳۲۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط