𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p14
تهیونگ زیر لب هومی گفت.
چشم هاش رو به هم فشرد و لپ های نرمش رو به بالشتش فشار داد.
جونگکوک بی حرکت موند. حتی وقتی کمرش از نشستن طولانی سفت شده بود.
اتاق در سکوت فرو رفته بود. سکوتی که برای امروز، به لطف اون بچه ی شیرین زبون کمی غریبه بود.
صدای نفس نفس های منظم و آروم تهیونگ تنها چیزی بود که این سکوت رو میشکست.
جونگکوک بین این همه ارامش، گاهی بی اختیار به این فکر میکرد که چطور باید به خونه بره و وسایلش رو بیاره؟
قول داده بود که تمام مدت پیش پروانهاش بمونه.
فکر کار های خونه و نگرانی در مورد وسایلش با وجود قولی که به تهیونگ داده بود گوشه ی ذهنش هر از گاهی سر و صدا میکرد.
اتاق ساکت بود، اما سر و صدای ذهن جونگکوک تنها چیزی بود که مزاحم این لحظه ی آروم میشد.
سرش رو رو به سقف گرفت و آروم توی دلش گفت:« بیخیال، فردا میتونم وسایلم رو بیارم. نمیخوام تهیونگ بیدار شه و فکر کنه ترکش کردم. »
اون بچه به اندازه ی کافی از طرد شدن میترسید. یا حداقل جونگکوک اینطور فکر میکرد. پس جونگکوک نمیتونست و نمیخواست تهیونگ بعد از جونگکوک هنوز هم رها شدن رو تجربه کنه.
تو این فکر بود که رشته ی افکارش با خمیازه ای قطع شد. خیلی خسته بود. چهره و درد شدیدی که تو بدنش پخش شده بود که اینطور میگفت.
اول خستگیش رو نادیده گرفت. اما با این فکر که فردا هم باید از تهیونگ مراقبت کنه و برای این کار باید انرژی داشته باشه تجدید نظر کرد.
حس خشکی اشنایی راه گلوش رو بست. حسی که نمیشد نادیدش گرفت. از وقتی که پا به این خونه گذاشته بود «اب خوردن» رو فراموش کرده بود.
آروم روی نوک پا ایستاد و با قدم های آهسته و نرم سمت در اتاق رفت.
وزن دستش رو آروم روی دستگیره ی در انداخت که ناله ی خفه ای از دستگیره ی در شنیده شد. خواست از اتاق بیرون بره که صدای ضعیف و لرزونی به گوشش رسید:« داری...هق...میری؟»
با شنیدن اون صدا تمام نظم ظاهری از که جونگکوک ساخته بود از هم پاشید.
سمت تهیونگ برگشت و این بار به بلند شدن صدای کوتاهی از قدم هاش اهمیت نداد.
چشم های لرزون و گشاد شده ی تهیونگ به جونگکوک خیره شده بودن. درحالی که پتوش رو سفت و محکم چسبیده بود و تا چونه اش بالا کشیده بود.
p14
تهیونگ زیر لب هومی گفت.
چشم هاش رو به هم فشرد و لپ های نرمش رو به بالشتش فشار داد.
جونگکوک بی حرکت موند. حتی وقتی کمرش از نشستن طولانی سفت شده بود.
اتاق در سکوت فرو رفته بود. سکوتی که برای امروز، به لطف اون بچه ی شیرین زبون کمی غریبه بود.
صدای نفس نفس های منظم و آروم تهیونگ تنها چیزی بود که این سکوت رو میشکست.
جونگکوک بین این همه ارامش، گاهی بی اختیار به این فکر میکرد که چطور باید به خونه بره و وسایلش رو بیاره؟
قول داده بود که تمام مدت پیش پروانهاش بمونه.
فکر کار های خونه و نگرانی در مورد وسایلش با وجود قولی که به تهیونگ داده بود گوشه ی ذهنش هر از گاهی سر و صدا میکرد.
اتاق ساکت بود، اما سر و صدای ذهن جونگکوک تنها چیزی بود که مزاحم این لحظه ی آروم میشد.
سرش رو رو به سقف گرفت و آروم توی دلش گفت:« بیخیال، فردا میتونم وسایلم رو بیارم. نمیخوام تهیونگ بیدار شه و فکر کنه ترکش کردم. »
اون بچه به اندازه ی کافی از طرد شدن میترسید. یا حداقل جونگکوک اینطور فکر میکرد. پس جونگکوک نمیتونست و نمیخواست تهیونگ بعد از جونگکوک هنوز هم رها شدن رو تجربه کنه.
تو این فکر بود که رشته ی افکارش با خمیازه ای قطع شد. خیلی خسته بود. چهره و درد شدیدی که تو بدنش پخش شده بود که اینطور میگفت.
اول خستگیش رو نادیده گرفت. اما با این فکر که فردا هم باید از تهیونگ مراقبت کنه و برای این کار باید انرژی داشته باشه تجدید نظر کرد.
حس خشکی اشنایی راه گلوش رو بست. حسی که نمیشد نادیدش گرفت. از وقتی که پا به این خونه گذاشته بود «اب خوردن» رو فراموش کرده بود.
آروم روی نوک پا ایستاد و با قدم های آهسته و نرم سمت در اتاق رفت.
وزن دستش رو آروم روی دستگیره ی در انداخت که ناله ی خفه ای از دستگیره ی در شنیده شد. خواست از اتاق بیرون بره که صدای ضعیف و لرزونی به گوشش رسید:« داری...هق...میری؟»
با شنیدن اون صدا تمام نظم ظاهری از که جونگکوک ساخته بود از هم پاشید.
سمت تهیونگ برگشت و این بار به بلند شدن صدای کوتاهی از قدم هاش اهمیت نداد.
چشم های لرزون و گشاد شده ی تهیونگ به جونگکوک خیره شده بودن. درحالی که پتوش رو سفت و محکم چسبیده بود و تا چونه اش بالا کشیده بود.
- ۳.۴k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط