نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁹
بلند شدم و با اخم گفتم:چرا فکر کنی؟،میدونی چندتا پسر آرزوشونه باهام قرار بزارن؟
چند قدم بهم نزدیک شد و خم شد،به چشمام خیره شد و گفت:اووو،نمیدونستم،پس..نظرت چیه توی همین ماه ازدواج کنیم؟
سرمو تکون دادم و با خوشحال گفتم:اره،عالــیـــه
و بعد سرمو کج کردم و پرسیدم:آها راستی..،من هنوز اسم شوهر آینده مو نمیدونم،اسمت چیه؟
جواب داد:کیم تهیونگ،و..تو؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:پارک بورا
و بعد دستشو گرفتم و گفتم:تهیونگاااا من خوابم میاااد
(فلش فروارد)
همه چی یادم اومد.
ای بورای احمق..این چه حرفاییه به یه مرد غریبه زدی.
تعظیم کردم و گفتم:ببخشید،من اون شب حالم خوب نبود،و ممنونم که رسوندینم خونه
اخمی کرد و گفت:ولی من حرفای دیشبتو جدی گرفتم
با تعجب گفتم:بله؟،من متوجه نمیشم..
با جدیّت کامل گفت:گفتم من حرفاتو جدی گرفتم،پس..راه فراری نداری
چی؟..نکنه دیوونه ای چیزیه؟
کم بدبختی داشتم اینم اضافه شد..
بهتره سریع از اینجا برم.
لبخندی زدم و گفتم:آمم،من یه کاری دارم
و بعد سریع دویدم و از اونجا دور شدم.
وقتی رسیدم خونه بورام مشغول غذا درست کردن بود.
کفشمو در آوردم و گفتم:بــهبــه،چه بویـــی
لبخندی زد و گفت:اومدیی؟،برات دوکبوکی درست کردمم
بعد از اینکه لباسمو عوض کردم سر میز غذا نشستم.
میخواستم راجب کارش توی هوستس بار بپرسم..اما نمیدونم چجوری بگم.
اون فقط برای من اینکارو میکنه..
بیخیال نمیخوام بحثشو پیش بکشم..
بازم همون خواب همیشگی.
چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم،لیوان آبی که روی میز کنار تخت بود رو برداشتم و یکم ازش نوشیدم.
بعد از اینکه آماده شدم یه نون تست از روی میز برداشتم و از بورام خداحافظی کردم.
دوباره باید هیوک رو تحمل کنم،نمیدونم تا کی ادامه داره اما مجبورم تحملش کنم.
وارد کلاس شدم.
هیوک با صورت زخمی ساکت سر جاش نشسته بود،و حتی نگاهی هم به من نمیکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁹
بلند شدم و با اخم گفتم:چرا فکر کنی؟،میدونی چندتا پسر آرزوشونه باهام قرار بزارن؟
چند قدم بهم نزدیک شد و خم شد،به چشمام خیره شد و گفت:اووو،نمیدونستم،پس..نظرت چیه توی همین ماه ازدواج کنیم؟
سرمو تکون دادم و با خوشحال گفتم:اره،عالــیـــه
و بعد سرمو کج کردم و پرسیدم:آها راستی..،من هنوز اسم شوهر آینده مو نمیدونم،اسمت چیه؟
جواب داد:کیم تهیونگ،و..تو؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:پارک بورا
و بعد دستشو گرفتم و گفتم:تهیونگاااا من خوابم میاااد
(فلش فروارد)
همه چی یادم اومد.
ای بورای احمق..این چه حرفاییه به یه مرد غریبه زدی.
تعظیم کردم و گفتم:ببخشید،من اون شب حالم خوب نبود،و ممنونم که رسوندینم خونه
اخمی کرد و گفت:ولی من حرفای دیشبتو جدی گرفتم
با تعجب گفتم:بله؟،من متوجه نمیشم..
با جدیّت کامل گفت:گفتم من حرفاتو جدی گرفتم،پس..راه فراری نداری
چی؟..نکنه دیوونه ای چیزیه؟
کم بدبختی داشتم اینم اضافه شد..
بهتره سریع از اینجا برم.
لبخندی زدم و گفتم:آمم،من یه کاری دارم
و بعد سریع دویدم و از اونجا دور شدم.
وقتی رسیدم خونه بورام مشغول غذا درست کردن بود.
کفشمو در آوردم و گفتم:بــهبــه،چه بویـــی
لبخندی زد و گفت:اومدیی؟،برات دوکبوکی درست کردمم
بعد از اینکه لباسمو عوض کردم سر میز غذا نشستم.
میخواستم راجب کارش توی هوستس بار بپرسم..اما نمیدونم چجوری بگم.
اون فقط برای من اینکارو میکنه..
بیخیال نمیخوام بحثشو پیش بکشم..
بازم همون خواب همیشگی.
چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم،لیوان آبی که روی میز کنار تخت بود رو برداشتم و یکم ازش نوشیدم.
بعد از اینکه آماده شدم یه نون تست از روی میز برداشتم و از بورام خداحافظی کردم.
دوباره باید هیوک رو تحمل کنم،نمیدونم تا کی ادامه داره اما مجبورم تحملش کنم.
وارد کلاس شدم.
هیوک با صورت زخمی ساکت سر جاش نشسته بود،و حتی نگاهی هم به من نمیکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۴k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط