نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁰
هیوک با صورت زخمی ساکت سر جاش نشسته بود،و حتی نگاهی هم به من نمیکرد.
دلیل این کارش چیه؟
بعد از اینکه دبیر درس و زنگ خورد کنجکاوانه به سمت هیوک رفتم.
نیشخندی زدم و گفتم:مثل اینکه آدام شدی
همینطور که داشت کتابشو میذاشت توی کیفش گفت:هی بورا،من اون عکس و پاک کردم،حالا هم که فکرشو میکنم کار درستی نکردم که با استفاده از اون عکس باهات قرارگذاشتم،از این به بعد هم نه من تورو میشناسم نه تو منو،به اون روانی هم بگو دست از سرم برداره
و بعد رفت..رفت و من موندم با یه عالمه سوال.
به اون روانی؟..منظورش چیه؟
یهو چی شد انقدر عاقل و فهمیده شد؟
من هیوک رو چند ساله میشناسم،اصلا همچین رفتاری ازش ندیده بودم.
از در دبیرستان زدم بیرون که یهو چشمم خورد به مردی که دیروز دیدم.
بهم خیره شده بود.
این مرد..منو تعقیب میکنه؟،حتی میدونه دبیرستانی که توش درس میخونم کجاست.
ترس کل وجودمو گرفت،کارم تمومه.
سریع سوار اتوبوس شدم.
یعنی باید به بورام بگم؟
تا نزدیک خونمون شدم چشمم افتاد به ماشین های مدل بالایی که جلوی خونمون بودن.
این ماشینا چرا اینجان؟؟
سریع از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم.
چند تا مرد با کت و شلوار روی کاناپه نشسته بودن.
و بورام هم ایستاده بود.
مرد ها تا منو دیدن سریع بلند شدن و تعظیم کوتاهی کردن.
سوالی به بورام نگاه کردم و گفتم:بورام،اینجا چه خبره؟
روبه مرد ها گفت:یک لحظه من باید با خواهرم تنها صحبت کنم
و بعد دستمو گرفت و به سمت اتاق برد.
روبه روم ایستاد و صورتمو توی دستاش گرفت و گفت:بورا..اینا اومدن برای خواستگاری..خواستگاری تو
بلند گفتم:چــــی؟!
اشک توی چشماش حلقه زد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی چقدر پولدارن؟،اونا قول دادن کل خواسته هاتو برآورده میکنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁰
هیوک با صورت زخمی ساکت سر جاش نشسته بود،و حتی نگاهی هم به من نمیکرد.
دلیل این کارش چیه؟
بعد از اینکه دبیر درس و زنگ خورد کنجکاوانه به سمت هیوک رفتم.
نیشخندی زدم و گفتم:مثل اینکه آدام شدی
همینطور که داشت کتابشو میذاشت توی کیفش گفت:هی بورا،من اون عکس و پاک کردم،حالا هم که فکرشو میکنم کار درستی نکردم که با استفاده از اون عکس باهات قرارگذاشتم،از این به بعد هم نه من تورو میشناسم نه تو منو،به اون روانی هم بگو دست از سرم برداره
و بعد رفت..رفت و من موندم با یه عالمه سوال.
به اون روانی؟..منظورش چیه؟
یهو چی شد انقدر عاقل و فهمیده شد؟
من هیوک رو چند ساله میشناسم،اصلا همچین رفتاری ازش ندیده بودم.
از در دبیرستان زدم بیرون که یهو چشمم خورد به مردی که دیروز دیدم.
بهم خیره شده بود.
این مرد..منو تعقیب میکنه؟،حتی میدونه دبیرستانی که توش درس میخونم کجاست.
ترس کل وجودمو گرفت،کارم تمومه.
سریع سوار اتوبوس شدم.
یعنی باید به بورام بگم؟
تا نزدیک خونمون شدم چشمم افتاد به ماشین های مدل بالایی که جلوی خونمون بودن.
این ماشینا چرا اینجان؟؟
سریع از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم.
چند تا مرد با کت و شلوار روی کاناپه نشسته بودن.
و بورام هم ایستاده بود.
مرد ها تا منو دیدن سریع بلند شدن و تعظیم کوتاهی کردن.
سوالی به بورام نگاه کردم و گفتم:بورام،اینجا چه خبره؟
روبه مرد ها گفت:یک لحظه من باید با خواهرم تنها صحبت کنم
و بعد دستمو گرفت و به سمت اتاق برد.
روبه روم ایستاد و صورتمو توی دستاش گرفت و گفت:بورا..اینا اومدن برای خواستگاری..خواستگاری تو
بلند گفتم:چــــی؟!
اشک توی چشماش حلقه زد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی چقدر پولدارن؟،اونا قول دادن کل خواسته هاتو برآورده میکنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴۸۶
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط