نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹¹
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی چقدر پولدارن؟،اونا قول دادن کل خواسته هاتو برآورده میکنن.
دستشو پس زدم و با گریه گفتم:چی میگی؟،بورام..خودت میفهمی داری چی میگی،تو..از دست من خسته شدی؟،من..ناراحتت کردم که میخوای از شرم خلاص شی؟
اشکی از گوشه چشمش چکید و گفت:مگه میشه من از دست تو خسته بشم؟،من..فقط دارم کمبودات رو میبینم..بورا من نمیتونم خواسته هات رو برآورده کنم،اما اینا میتونن،از این به بعد میتونی مثل یه خانم زندگی کنی
محکم بغلش کردم و گفتم:نه..نه..من کنار تو میمونم
منو از خودش جدا کرد،بغضشو قورت داد و اشکاشو پاک کرد.
موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:من بهشون گفتم نظرت مثبته،قراره چند ساعت دیگه ببرنت،قول میدم هر ماه بهت سر بزنم
چند قدم رفتم عقب و با همون گریه گفتم:چند ساعت دیگه!؟..بورام داری باهام شوخی میکنی؟
ذهنم مثل خونه ای بود که آوار شده بود.
این یه کابوسه..یه کابوس مثل بقیه کابوس هایی که هرشب میبینم..مگه نه؟
بورام بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.
نا امید روی تخت نشستم و دستامو گذاشتم روی صورتم
تنها چیزی که من توی این دنیا میخواستم این بود که فقط کنار بورام باشم..کنار تنها کسی که داشتم..کنار خانوادهام.
لباسمو عوض کردم و با گریه مشغول جمع کردن وسایلم شدم.
چاره ای نداشتم که باهاشون برم،این خواسته بورا بود،چرا مخالفت کنم وقتی خودش راضیه که من پیشش نباشم؟
تازشم اگه من نباشم خرجش کمتر میشه،و دیگه لازم نیست هر روز سر کار باشه.
عکسی که رو میز بود رو برداشتم.
عکس خانوادگیمون،یا بهتره بگم آخرین عکس خانوادگی مون که با مامان و بابا گرفتیم.
گذاشتمش توی چمدون و درشو بستم.
تا از اتاق رفتم بیرون چشمم افتاد به بورام.
با چشمهای اشکیش داشت بهم نگاه میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹¹
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی چقدر پولدارن؟،اونا قول دادن کل خواسته هاتو برآورده میکنن.
دستشو پس زدم و با گریه گفتم:چی میگی؟،بورام..خودت میفهمی داری چی میگی،تو..از دست من خسته شدی؟،من..ناراحتت کردم که میخوای از شرم خلاص شی؟
اشکی از گوشه چشمش چکید و گفت:مگه میشه من از دست تو خسته بشم؟،من..فقط دارم کمبودات رو میبینم..بورا من نمیتونم خواسته هات رو برآورده کنم،اما اینا میتونن،از این به بعد میتونی مثل یه خانم زندگی کنی
محکم بغلش کردم و گفتم:نه..نه..من کنار تو میمونم
منو از خودش جدا کرد،بغضشو قورت داد و اشکاشو پاک کرد.
موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:من بهشون گفتم نظرت مثبته،قراره چند ساعت دیگه ببرنت،قول میدم هر ماه بهت سر بزنم
چند قدم رفتم عقب و با همون گریه گفتم:چند ساعت دیگه!؟..بورام داری باهام شوخی میکنی؟
ذهنم مثل خونه ای بود که آوار شده بود.
این یه کابوسه..یه کابوس مثل بقیه کابوس هایی که هرشب میبینم..مگه نه؟
بورام بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.
نا امید روی تخت نشستم و دستامو گذاشتم روی صورتم
تنها چیزی که من توی این دنیا میخواستم این بود که فقط کنار بورام باشم..کنار تنها کسی که داشتم..کنار خانوادهام.
لباسمو عوض کردم و با گریه مشغول جمع کردن وسایلم شدم.
چاره ای نداشتم که باهاشون برم،این خواسته بورا بود،چرا مخالفت کنم وقتی خودش راضیه که من پیشش نباشم؟
تازشم اگه من نباشم خرجش کمتر میشه،و دیگه لازم نیست هر روز سر کار باشه.
عکسی که رو میز بود رو برداشتم.
عکس خانوادگیمون،یا بهتره بگم آخرین عکس خانوادگی مون که با مامان و بابا گرفتیم.
گذاشتمش توی چمدون و درشو بستم.
تا از اتاق رفتم بیرون چشمم افتاد به بورام.
با چشمهای اشکیش داشت بهم نگاه میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۹۴
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط