***
***
### **پارت چهارم: وقتی دیوارها هم گوش دارن**
سه روز گذشته بود. سه روزِ سخت و پر از استرس. بالاخره با کلی بدبختی و کلاهگیس و ماسک، قرار شد توی یه کافهی دنج و دورافتاده، توی یه محلهی قدیمی که هیچکس فکر نمیکرد آیدلها پاشون رو اونجا بزارن، همدیگه رو ببینیم.
وقتی لیت رو دیدم که با یه کلاهِ هودیِ مشکی اون گوشهی کافه نشسته، نفسم بند اومد. رفتم و روبروش نشستم. هیچکدوم حرف نمیزدیم. فقط نگاه میکردیم. اون نگاهِ پر از کشش، اون نگاهی که انگار میخواست همهچیز رو ببلعه.
لیا دستش رو دراز کرد و انگشتهایِ سردِ منو توی دستش گرفت. «میدونی چقدر دلم میخواست این لحظه زودتر برسه؟»
ژانگ هائو بودم، ولی انگار تمامِ وقار و کنترلِ همیشگیام دود شده بود رفته بود هوا. «لیا... ما نباید اینجا باشیم. اگه کسی بفهمه...»
«کسی نمیفهمه.» حرفمو قطع کرد. «اینجا امنه.»
اما نبود.
فقط چند دقیقه گذشته بود که صدایِ آشنایِ لرزشِ یه دوربینِ حرفهای رو از پشتِ پردههایِ کافه شنیدم. خشکم زد. لیا هم متوجه شد. نگاهش سرد شد. سریع دستمو ول کرد و بلند شد، ولی دیگه دیر شده بود.
یه نفر با سرعت از درِ کافه زد بیرون. منیجرِ گروهِ خودِ لیا بود. همون آدمی که همیشه فکر میکردم طرفدارِ ماست! تمامِ بدنم یخ کرد. لرزشِ خفیفی افتاد توی پاهام.
«هائو شی...» کنی با صدایِ لرزون گفت: «فکر کنم گیر افتادیم.»
***
**روزِ بعد... دفترِ مرکزیِ کمپانی.**
فضا سنگین بود. اونقدر سنگین که حس میکردم اکسیژنِ اتاق تموم شده. من رو به اتاقِ مدیریتِ JYP احضار کرده بودن و کنی هم ظاهراً توی دفترِ ویکوان (WAKEONE) بود.
رئیسِ کمپانی با چشمهایِ سرخ و صورتی که از خشم کبود شده بود، عکسها رو کوبید روی میز. عکسهایِ من و کنی. عکسهایی که دستِ همو گرفته بودیم، عکسهایی که داشتیم توی چشمهایِ هم نگاه میکردیم.
«فکر کردی چی؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ فکر کردی میتونی برندِ ما رو به خاطرِ یه هوسِ زودگذر به آتیش بکشی؟» صدایش توی اتاق میپیچید. «رئیسِ ویکوان همین الان تماس گرفت. اونها هم دارن با لیا برخورد میکنن. هائو، تو میدونی این عکسها یعنی چی؟ یعنی پایانِ کارِت. یعنی یه رسواییِ که کلِ صنعتِ موسیقی رو درگیر میکنه.»
سرم رو انداخته بودم پایین. اشکم آروم میچکید روی لباسِ گرونقیمتم. منیجرِ لیا همه چیز رو به هر دو تا رئیس لو داده بود. اونها الان میدونستن ما داریم چیکار میکنیم و بدتر از اون، میدونستن ما چقدر به هم نزدیکیم.
اونها فقط تهدید نمیکردن. اونها داشتن برنامهریزی میکردن که چطور بینِ من و کنی دیوار بکشن. دیواری که شاید هیچوقت نتونیم ازش رد بشیم.
***
ب جان جدم لیا لیای ایتزی نیس
### **پارت چهارم: وقتی دیوارها هم گوش دارن**
سه روز گذشته بود. سه روزِ سخت و پر از استرس. بالاخره با کلی بدبختی و کلاهگیس و ماسک، قرار شد توی یه کافهی دنج و دورافتاده، توی یه محلهی قدیمی که هیچکس فکر نمیکرد آیدلها پاشون رو اونجا بزارن، همدیگه رو ببینیم.
وقتی لیت رو دیدم که با یه کلاهِ هودیِ مشکی اون گوشهی کافه نشسته، نفسم بند اومد. رفتم و روبروش نشستم. هیچکدوم حرف نمیزدیم. فقط نگاه میکردیم. اون نگاهِ پر از کشش، اون نگاهی که انگار میخواست همهچیز رو ببلعه.
لیا دستش رو دراز کرد و انگشتهایِ سردِ منو توی دستش گرفت. «میدونی چقدر دلم میخواست این لحظه زودتر برسه؟»
ژانگ هائو بودم، ولی انگار تمامِ وقار و کنترلِ همیشگیام دود شده بود رفته بود هوا. «لیا... ما نباید اینجا باشیم. اگه کسی بفهمه...»
«کسی نمیفهمه.» حرفمو قطع کرد. «اینجا امنه.»
اما نبود.
فقط چند دقیقه گذشته بود که صدایِ آشنایِ لرزشِ یه دوربینِ حرفهای رو از پشتِ پردههایِ کافه شنیدم. خشکم زد. لیا هم متوجه شد. نگاهش سرد شد. سریع دستمو ول کرد و بلند شد، ولی دیگه دیر شده بود.
یه نفر با سرعت از درِ کافه زد بیرون. منیجرِ گروهِ خودِ لیا بود. همون آدمی که همیشه فکر میکردم طرفدارِ ماست! تمامِ بدنم یخ کرد. لرزشِ خفیفی افتاد توی پاهام.
«هائو شی...» کنی با صدایِ لرزون گفت: «فکر کنم گیر افتادیم.»
***
**روزِ بعد... دفترِ مرکزیِ کمپانی.**
فضا سنگین بود. اونقدر سنگین که حس میکردم اکسیژنِ اتاق تموم شده. من رو به اتاقِ مدیریتِ JYP احضار کرده بودن و کنی هم ظاهراً توی دفترِ ویکوان (WAKEONE) بود.
رئیسِ کمپانی با چشمهایِ سرخ و صورتی که از خشم کبود شده بود، عکسها رو کوبید روی میز. عکسهایِ من و کنی. عکسهایی که دستِ همو گرفته بودیم، عکسهایی که داشتیم توی چشمهایِ هم نگاه میکردیم.
«فکر کردی چی؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ فکر کردی میتونی برندِ ما رو به خاطرِ یه هوسِ زودگذر به آتیش بکشی؟» صدایش توی اتاق میپیچید. «رئیسِ ویکوان همین الان تماس گرفت. اونها هم دارن با لیا برخورد میکنن. هائو، تو میدونی این عکسها یعنی چی؟ یعنی پایانِ کارِت. یعنی یه رسواییِ که کلِ صنعتِ موسیقی رو درگیر میکنه.»
سرم رو انداخته بودم پایین. اشکم آروم میچکید روی لباسِ گرونقیمتم. منیجرِ لیا همه چیز رو به هر دو تا رئیس لو داده بود. اونها الان میدونستن ما داریم چیکار میکنیم و بدتر از اون، میدونستن ما چقدر به هم نزدیکیم.
اونها فقط تهدید نمیکردن. اونها داشتن برنامهریزی میکردن که چطور بینِ من و کنی دیوار بکشن. دیواری که شاید هیچوقت نتونیم ازش رد بشیم.
***
ب جان جدم لیا لیای ایتزی نیس
- ۱۷۶
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط