{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جاست پارت شیش !

جاست پارت شیش !

***

### **پارت ششم: شطرنجِ عاشقانه**

لیا توی راهرویِ بلند و سردِ ساختمانِ JYP قدم برمی‌داشت. صدایِ تق‌تقِ کفش‌هاش روی سنگِ کفِ راهرو، مثلِ صدایِ تپشِ قلبِ خودش بود. وقتی وارد اتاقِ رئیس شد، اون مرد حتی سرش رو هم بلند نکرد. فقط با لحنی سرد گفت: «شنیدم پسرِ ویک‌وان چه نمایشی راه انداخته. فکر کردی با یه سخنرانیِ احساسی، منم مثل اون پیرمردِ توی ویک‌وان اشکم در میاد؟»

لیا جلو رفت، کاملاً خونسرد. «قربان، این یک نمایش نیست. این یک فرصت است.»

رئیس سرش رو بلند کرد، ابروهاش گره خورده بود. لیا ادامه داد: «من و هائو، هر دو توی اوجِ محبوبیت هستیم. اگر این رابطه به صورتِ مدیریت‌شده و با همکاریِ دو کمپانی اعلام بشه، می‌تونیم یه پروژه‌ی مشترک بین‌المللی راه بندازیم. فندوم‌های ما با هم متحد می‌شن. درآمدِ تورهای مشترک و تبلیغاتِ زوجی که ما می‌تونیم داشته باشیم، از هر رسوایی‌ای سودآورتره. چرا به جایِ جنگیدن با حقیقت، ازش برایِ ارتقایِ برندِ کمپانی استفاده نکنیم؟»

رئیسِ JYP که همیشه به فکرِ سود و منفعت بود، این بار با کنجکاوی به لیا نگاه کرد. لیا داشت شطرنج بازی می‌کرد و رئیس، ماتِ حرف‌های منطقیِ اون شده بود.

**یک هفته بعد.**

تیترِ خبرها مثل بمب ترکید: *«همکاریِ تاریخی میان WAKEONE و JYP: پروژه‌ی مشترکِ لیا و ژانگ هائو!»*

دیگه خبری از پنهان‌کاری نبود. حالا همه چیز رسمی بود. این همکاری، بهانه‌ی عالی برای دیدارهایِ کاریِ مداوم بود. کمپانی‌ها مجبور بودن برایِ تمرین‌های رقص، ضبطِ آهنگ‌های دوئت و جلساتِ عکاسی، شرایطی رو فراهم کنن که لیا و هائو ساعت‌ها کنار هم باشن.

آن روز، تویِ اتاقِ تمرینِ بزرگِ JYP بودیم. فقط ما دو تا بودیم و مربیِ رقص که چند لحظه رفته بود بیرون. هائو با لبخندِ شیطنت‌آمیزی به سمتم اومد. وقتی بهم رسید، دیگه خبری از اون فاصله‌ی رسمیِ جلویِ دوربین‌ها نبود.

کمرم رو گرفت و منو چسبوند به دیوارِ آینه‌ایِ اتاق. «می‌دونی چی کار کردی؟ تو نه تنها منو نجات دادی، بلکه راه رو برایِ با هم بودنِ‌مون هموار کردی. تو چقدر باهوشی لیا...»

سرم رو گذاشتم رویِ شونش. «من فقط نخواستم عشقمون رو با قوانینِ احمقانه‌ی اون‌ها دفن کنم. حالا... حالا حتی می‌تونیم جلویِ دوربین هم دستِ همو بگیریم.»

هائو خندید، همون خنده‌ی گرم و شیرینش که دنیا رو برام قشنگ می‌کرد. «فقط جلویِ دوربین؟ فکر کنم باید بیشتر از اینا به کمپانی‌ها یاد بدیم که وقتی دو نفر متعلق به همن، هیچ‌چیز نمی‌تونه جلوشون رو بگیره.»

***
من این رمانمو گردن نمیگرم💔😑😭😭😭
دیدگاه ها (۴)

بریم برای پارت هفتم:***### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبه‌ی تیغ*...

! 😉دلم نیومد نزارمبزن بریم برای پارت هشتم:***### **پارت هشتم...

بزن بریم برای پارت پنجم:***### **پارت پنجم: صدایی که طوفان ر...

***### **پارت چهارم: وقتی دیوارها هم گوش دارن**سه روز گذشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط