بزن بریم برای پارت پنجم:
بزن بریم برای پارت پنجم:
***
### **پارت پنجم: صدایی که طوفان رو آروم کرد**
اتاقِ جلسهی ویکوان اونقدر ساکت بود که صدایِ تپشِ قلبِ تکتکِ اعضایِ زیروبیسوان رو میشد شنید. هائو، با همون وقارِ همیشگی، وسطِ اتاق ایستاده بود. اعضای گروه، گوشهی اتاق، شوکه و نگران به عکسهایی نگاه میکردن که روی میز پخش شده بود. رئیس، با چهرهای برافروخته، منتظرِ یه توضیحِ کوبنده بود تا بتونه هائو رو تنبیه کنه.
رئیس با عصبانیت گفت: «هائو! تو میدونی این عکسها چه بلایی سرِ آیندت میاره؟ این دختر... اون از یه کمپانیِ رقیبه! تو داری اعتبارِ گروه رو با این دیوونگی نابود میکنی!»
هائو نفسِ عمیقی کشید. نگاهش رو از رئیس گرفت و به پنجره دوخت. توی چشماش نه ترس بود، نه پشیمونی. فقط یه آرامشِ عجیب بود. وقتی شروع کرد به حرف زدن، صدایش اونقدر نرم و در عین حال محکم بود که حتی اعضایِ گروه هم سرجاشون خشکشون زد.
هائو با صدایی که انگار از عمقِ روحش میاومد، گفت: «میدونید... من همیشه فکر میکردم دنیا فقط موسیقیه. فکر میکردم موفقیت یعنی رسیدن به قله، یعنی تشویقِ هزاران نفر. اما اون...» هائو لبخندِ تلخی زد و ادامه داد: «اون به من یاد داد که موفقیت، قبل از هر چیزی یعنی داشتنِ کسی که توی لحظههایی که هیچکسِ دیگه تو رو نمیفهمه، بتونه با یه نگاهِ ساده، تمامِ آشوبهای درونت رو آروم کنه.»
هائو یه قدم جلو رفت. «لیا فقط یه آیدلِ دیگه نیست. اون کسیه که وقتی من از فشارِ تمرینها یا تنهاییِ بعد از اجرا میلرزیدم، تنها کسی بود که بدونِ قضاوت، فقط دستمو گرفت. اون درخششِ توی چشمهاش، صادقانهترین چیزیه که من توی کلِ این سالها دیدم. آیا واقعاً اونقدر بیرحم هستیم که میخوایم این درخشش رو خاموش کنیم؟ فقط به خاطرِ یه سری قانونِ سرد و بیروح؟»
سکوتِ سنگینی اتاق رو پر کرد. هائو ادامه داد: «اگه عشقِ من به اون باعث میشه که بخواید منو تنبیه کنید، پس بکنید. ولی بدونید که با گرفتنِ اون از من، شما فقط یه آیدل رو نمیشکنید؛ شما چیزی رو که باعث میشد من هر روز با عشق روی صحنه برم، از بین میبرید.»
وقتی هائو حرفش تموم شد، یهو متوجه شدم رئیس سرش رو پایین انداخته. گوشهی چشمِ پیرِ اون مرد که همیشه فکر میکردم سنگیه، یه قطره اشکِ کوچیک درخشید. انگار حرفهایِ هائو، مثل یه شمشیرِ تیز، لایههایِ سردِ دنیایِ بیزنس رو شکافته بود و مستقیم به قلبش زده بود.
بقیه اعضایِ زیروبیسوان، مات و مبهوت به هائو نگاه میکردن. اونها هیچوقت هائو رو تا این حد آسیبپذیر و در عین حال، تا این حد قدرتمند ندیده بودن. اون لحظه، اونها نه فقط یه همتیمی، بلکه یه عاشقِ واقعی رو میدیدن که حاضر بود برایِ دلش بجنگه.
***
میدونم دیگه هائو زی بی وان نیست 💔😑😭
***
### **پارت پنجم: صدایی که طوفان رو آروم کرد**
اتاقِ جلسهی ویکوان اونقدر ساکت بود که صدایِ تپشِ قلبِ تکتکِ اعضایِ زیروبیسوان رو میشد شنید. هائو، با همون وقارِ همیشگی، وسطِ اتاق ایستاده بود. اعضای گروه، گوشهی اتاق، شوکه و نگران به عکسهایی نگاه میکردن که روی میز پخش شده بود. رئیس، با چهرهای برافروخته، منتظرِ یه توضیحِ کوبنده بود تا بتونه هائو رو تنبیه کنه.
رئیس با عصبانیت گفت: «هائو! تو میدونی این عکسها چه بلایی سرِ آیندت میاره؟ این دختر... اون از یه کمپانیِ رقیبه! تو داری اعتبارِ گروه رو با این دیوونگی نابود میکنی!»
هائو نفسِ عمیقی کشید. نگاهش رو از رئیس گرفت و به پنجره دوخت. توی چشماش نه ترس بود، نه پشیمونی. فقط یه آرامشِ عجیب بود. وقتی شروع کرد به حرف زدن، صدایش اونقدر نرم و در عین حال محکم بود که حتی اعضایِ گروه هم سرجاشون خشکشون زد.
هائو با صدایی که انگار از عمقِ روحش میاومد، گفت: «میدونید... من همیشه فکر میکردم دنیا فقط موسیقیه. فکر میکردم موفقیت یعنی رسیدن به قله، یعنی تشویقِ هزاران نفر. اما اون...» هائو لبخندِ تلخی زد و ادامه داد: «اون به من یاد داد که موفقیت، قبل از هر چیزی یعنی داشتنِ کسی که توی لحظههایی که هیچکسِ دیگه تو رو نمیفهمه، بتونه با یه نگاهِ ساده، تمامِ آشوبهای درونت رو آروم کنه.»
هائو یه قدم جلو رفت. «لیا فقط یه آیدلِ دیگه نیست. اون کسیه که وقتی من از فشارِ تمرینها یا تنهاییِ بعد از اجرا میلرزیدم، تنها کسی بود که بدونِ قضاوت، فقط دستمو گرفت. اون درخششِ توی چشمهاش، صادقانهترین چیزیه که من توی کلِ این سالها دیدم. آیا واقعاً اونقدر بیرحم هستیم که میخوایم این درخشش رو خاموش کنیم؟ فقط به خاطرِ یه سری قانونِ سرد و بیروح؟»
سکوتِ سنگینی اتاق رو پر کرد. هائو ادامه داد: «اگه عشقِ من به اون باعث میشه که بخواید منو تنبیه کنید، پس بکنید. ولی بدونید که با گرفتنِ اون از من، شما فقط یه آیدل رو نمیشکنید؛ شما چیزی رو که باعث میشد من هر روز با عشق روی صحنه برم، از بین میبرید.»
وقتی هائو حرفش تموم شد، یهو متوجه شدم رئیس سرش رو پایین انداخته. گوشهی چشمِ پیرِ اون مرد که همیشه فکر میکردم سنگیه، یه قطره اشکِ کوچیک درخشید. انگار حرفهایِ هائو، مثل یه شمشیرِ تیز، لایههایِ سردِ دنیایِ بیزنس رو شکافته بود و مستقیم به قلبش زده بود.
بقیه اعضایِ زیروبیسوان، مات و مبهوت به هائو نگاه میکردن. اونها هیچوقت هائو رو تا این حد آسیبپذیر و در عین حال، تا این حد قدرتمند ندیده بودن. اون لحظه، اونها نه فقط یه همتیمی، بلکه یه عاشقِ واقعی رو میدیدن که حاضر بود برایِ دلش بجنگه.
***
میدونم دیگه هائو زی بی وان نیست 💔😑😭
- ۲.۰k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط