اولین رمانم💖💟
اولین رمانم💖💟
اسم رمان: عشق ناتمام
تعداد پارت ها: ۱۰
پارت اول
لایک و فالو یادتون نره🌹🪷
وسطای پاییز بود، هوا خنک بود و با یک یونیفرم و ژاکت مشکی، تو راه مدرسه بودم.
من ۱۸ سالمه و اسمم من میسونئه. به معنی زیبایی و نیکو بودن، مامان و بابام مردن. برای همین تنها زندگی میکنم. دوست خاصی هم ندارم. و شاگرد اول.. نیستم. ولی درسام خوبن. سعی میکنم خوب درس بخونم تا در آینده به یک نتیجه ی خوبی برسم. چون از نظر من، زندگی یعنی تلاش، خوشحالی، و... عشق.
البته من تاحالا عشق رو تجربه نکرده بودم. عشق جنس مخالف رو.. نه. تجربه نکردم.
ولی به نظرم، چیز باحالیه.
مامانم عاشق بابام شد، مامانبزرگم عاشق بابابزرگم شد. حیف که هیچکدومشون الان کنارم نیستن. ولی یادمه اونا از عشقشون خیلی راضی بودن و از همدیگه حمایت میکردن.
به کلاسم که رسیدم، سر میز همیشگیم نشستم. یک خمیازه کشیدم و به پنجره ای که تصویر بیرون رو نشون میداد، نگاه کردم. و بعدشم به تخته زل زدم.
زنگ که خورد، هر معملی سر کلاس مخصوص خودش رفت. معلم کلاس من هم، اومد سرکلاس. معلمم، خوش اخلاقه و شوخ طبع. ولی وقتی ازت عصبانی بشه، کارتو تموم میکنه. انگار که از یک آدم، به یک آدم دیگه تبدیل شده.
با لحن مهربونی که همیشه داره، علامت قلب رو نشون دانش آموزا داد و با لبخند گفت: سلام بچه ها ! چه صبح قشنگیه ! هوا آرومه و باد خنکی هم میوزه ! و کلاس ماهم شروع میشه !
درس رو شروع میکنیم، کتاباتون رو باز کنید، زنگ ریاضیه !
کتابم رو در آوردم، میخواستم صفحه ی کتابمو ورق بزنم، که یهو معلم گفت:
راستی.. داشت یادم میرفت. امروز یک دانش آموز جدید داریم !
با خودم زیر لب گفتم: دانش آموز جدید؟ یعنی کی میتونه باشه؟
همزمان، با باد خنکی که به کلاس میاومد، یک پسر با قد بلند، موهای مرتب و تمیز، صورت براق و درخشان و چشمای درشت و گرد ظاهر شد، استخونی و خوش قیافه.
همه دخترها گونه هاشون سرخ شد، و منم.. شگفت زده شدم، از زیباییش.
پایان پارت اول. خوشتون اومد؟
پارت ۲ هم بذارم؟ نظرتون رو لطفا بگید.
اسم رمان: عشق ناتمام
تعداد پارت ها: ۱۰
پارت اول
لایک و فالو یادتون نره🌹🪷
وسطای پاییز بود، هوا خنک بود و با یک یونیفرم و ژاکت مشکی، تو راه مدرسه بودم.
من ۱۸ سالمه و اسمم من میسونئه. به معنی زیبایی و نیکو بودن، مامان و بابام مردن. برای همین تنها زندگی میکنم. دوست خاصی هم ندارم. و شاگرد اول.. نیستم. ولی درسام خوبن. سعی میکنم خوب درس بخونم تا در آینده به یک نتیجه ی خوبی برسم. چون از نظر من، زندگی یعنی تلاش، خوشحالی، و... عشق.
البته من تاحالا عشق رو تجربه نکرده بودم. عشق جنس مخالف رو.. نه. تجربه نکردم.
ولی به نظرم، چیز باحالیه.
مامانم عاشق بابام شد، مامانبزرگم عاشق بابابزرگم شد. حیف که هیچکدومشون الان کنارم نیستن. ولی یادمه اونا از عشقشون خیلی راضی بودن و از همدیگه حمایت میکردن.
به کلاسم که رسیدم، سر میز همیشگیم نشستم. یک خمیازه کشیدم و به پنجره ای که تصویر بیرون رو نشون میداد، نگاه کردم. و بعدشم به تخته زل زدم.
زنگ که خورد، هر معملی سر کلاس مخصوص خودش رفت. معلم کلاس من هم، اومد سرکلاس. معلمم، خوش اخلاقه و شوخ طبع. ولی وقتی ازت عصبانی بشه، کارتو تموم میکنه. انگار که از یک آدم، به یک آدم دیگه تبدیل شده.
با لحن مهربونی که همیشه داره، علامت قلب رو نشون دانش آموزا داد و با لبخند گفت: سلام بچه ها ! چه صبح قشنگیه ! هوا آرومه و باد خنکی هم میوزه ! و کلاس ماهم شروع میشه !
درس رو شروع میکنیم، کتاباتون رو باز کنید، زنگ ریاضیه !
کتابم رو در آوردم، میخواستم صفحه ی کتابمو ورق بزنم، که یهو معلم گفت:
راستی.. داشت یادم میرفت. امروز یک دانش آموز جدید داریم !
با خودم زیر لب گفتم: دانش آموز جدید؟ یعنی کی میتونه باشه؟
همزمان، با باد خنکی که به کلاس میاومد، یک پسر با قد بلند، موهای مرتب و تمیز، صورت براق و درخشان و چشمای درشت و گرد ظاهر شد، استخونی و خوش قیافه.
همه دخترها گونه هاشون سرخ شد، و منم.. شگفت زده شدم، از زیباییش.
پایان پارت اول. خوشتون اومد؟
پارت ۲ هم بذارم؟ نظرتون رو لطفا بگید.
- ۱.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط