رمان عشق ناتمام❤️
رمان عشق ناتمام❤️
پارت دوم❤️🔥
نظراتونو حتما بگین عسلا💖
با اون درخشش و نوری که باهاش وارد میشد، مثل یک سوپراستار، یک مدل، یا یک سلبریتی دیده میشد. و مثل.. یک کراش ابدی..برام.
گونه هام سرخ شدن، چشمام با دیدنش درخشیدن، و انگار که جذبش شده بودم.
پسر گفت: سلام دوستان، من ته یانگ هستم. دانش آموز جدید اینجا. ۱۸ سالمه و انتقالی گرفتم، امیدوارم دوستای خوبی بشیم.
حتی معرفی کردنش هم.. جذاب بود.
معلم بهش گفت که یک جا رو انتخاب کنه و بشینه.
بهم نگاه کرد، تنم لرزید، نتونستم جلوی خودمو بگیرم. نمیدونستم چه واکنشی باید بهش نشون بدم که ضایع و مسخره به نظر نرسه.
بخندم، سلام و خوش آمدگویی بکنم، دست تکون بدم یا هیچی.
اومد کنارم نشست، مستقیم و بدون ارتباط چشمی با دیگران و یا حرف زدن.
بچه ها چشماشون طرز راه رفتنش رو بررسی میکردن، مثل خل و چلا. اما من.. فقط عاشق شدم، چشمام قلبی نشده بود. توهم نزده بودم. انگار جادو شده بودم.
چیزی به نام جادو وجود ندا..
نه، عشق جادوئه، و منم در جادوی عشق راه خودمو گم کرده بودم.
میخواستم توجهشو جلب کنم، تا ساده لوح به نظر نرسم.
گلومو صاف کردم، خودمو جمع و جور کردم.
- سلا..م.. خوش..اومدی..به کلاسمون.. ته یانگ.. از دیدنت.. خو..خو..خوشحالم.. میشه.. دوست.. بشی..م؟
بهم نگاه کرد، چشماشو گرد کرد. انگار از حرفم شوکه شده بود یا خجالت میشید صحبت کنه، یا من زیادی احمق به نظر میرسیدم؟
معلم متوجه صحبت ما نشده بود، چون فقط داشت روی تدریس تمرکز میکرد. ولی اگر زمزمه نمیکردم و یکی بلندتر حرف میزدم، ممکن بود بفهمه.
- از الان داری درخواست دوستی میکنی؟
- ام.. ببخشید.. من سعی کردم.. باهات دوست بشم.. چون.. تو خوشگلی.. و.. مهربونی..
- خوشگل ومهربون؟ جای تعجبی نداره، همه اینو میدونن. ولی باشه. ولی چرا انقدر شمرده شمرده حرف می زنی؟
- ام.. هیچی بابا، چیز خاصی نیست، ولی واقعا قبول کردی، ته یانگ؟
- اره، تعجب کردی نه؟ من معمولا زیاد با همه جور نمیشم. ولی چون باهات حال کردم درخواستتو پذیرفتم، پرنسس.
- ام.. چی گفتی؟ پرنس..س..؟
- اره، من همینو گفتم، تو خیلی خجالتی هستی. اسمت چیه؟
- اسم من.. میسونه.
پارت دوم❤️🔥
نظراتونو حتما بگین عسلا💖
با اون درخشش و نوری که باهاش وارد میشد، مثل یک سوپراستار، یک مدل، یا یک سلبریتی دیده میشد. و مثل.. یک کراش ابدی..برام.
گونه هام سرخ شدن، چشمام با دیدنش درخشیدن، و انگار که جذبش شده بودم.
پسر گفت: سلام دوستان، من ته یانگ هستم. دانش آموز جدید اینجا. ۱۸ سالمه و انتقالی گرفتم، امیدوارم دوستای خوبی بشیم.
حتی معرفی کردنش هم.. جذاب بود.
معلم بهش گفت که یک جا رو انتخاب کنه و بشینه.
بهم نگاه کرد، تنم لرزید، نتونستم جلوی خودمو بگیرم. نمیدونستم چه واکنشی باید بهش نشون بدم که ضایع و مسخره به نظر نرسه.
بخندم، سلام و خوش آمدگویی بکنم، دست تکون بدم یا هیچی.
اومد کنارم نشست، مستقیم و بدون ارتباط چشمی با دیگران و یا حرف زدن.
بچه ها چشماشون طرز راه رفتنش رو بررسی میکردن، مثل خل و چلا. اما من.. فقط عاشق شدم، چشمام قلبی نشده بود. توهم نزده بودم. انگار جادو شده بودم.
چیزی به نام جادو وجود ندا..
نه، عشق جادوئه، و منم در جادوی عشق راه خودمو گم کرده بودم.
میخواستم توجهشو جلب کنم، تا ساده لوح به نظر نرسم.
گلومو صاف کردم، خودمو جمع و جور کردم.
- سلا..م.. خوش..اومدی..به کلاسمون.. ته یانگ.. از دیدنت.. خو..خو..خوشحالم.. میشه.. دوست.. بشی..م؟
بهم نگاه کرد، چشماشو گرد کرد. انگار از حرفم شوکه شده بود یا خجالت میشید صحبت کنه، یا من زیادی احمق به نظر میرسیدم؟
معلم متوجه صحبت ما نشده بود، چون فقط داشت روی تدریس تمرکز میکرد. ولی اگر زمزمه نمیکردم و یکی بلندتر حرف میزدم، ممکن بود بفهمه.
- از الان داری درخواست دوستی میکنی؟
- ام.. ببخشید.. من سعی کردم.. باهات دوست بشم.. چون.. تو خوشگلی.. و.. مهربونی..
- خوشگل ومهربون؟ جای تعجبی نداره، همه اینو میدونن. ولی باشه. ولی چرا انقدر شمرده شمرده حرف می زنی؟
- ام.. هیچی بابا، چیز خاصی نیست، ولی واقعا قبول کردی، ته یانگ؟
- اره، تعجب کردی نه؟ من معمولا زیاد با همه جور نمیشم. ولی چون باهات حال کردم درخواستتو پذیرفتم، پرنسس.
- ام.. چی گفتی؟ پرنس..س..؟
- اره، من همینو گفتم، تو خیلی خجالتی هستی. اسمت چیه؟
- اسم من.. میسونه.
- ۸۲۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط