(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ⁹⁷
اون بی توجه داشت به مشت زدنش ادامه میداد و استفان دیگه داشت بی جون میشد زیر دستاش : جیمین منو نگاه کن
بازم بی فایده بود ؛ پس فقط یه راه برام مونده بود استفاده از خوی محافظ الفام : جیمینننن ..من خیلی درد دارم کمکم کن
ناگهان دست از مشت زدن به صورت له شده ی استفان برداشت و سرشو بالا آورد و سریع به سمتم اومد : امگام؟ کجات درد میکنه؟
-دستام که بسته آن.. دستام خیلی درد میکنن
چاقوشو از کنار رونش بیرون کشید و راحت طنابای دور دستمو برید و خواست چاقوشو بزاره سرجاش که ناگهان چشماش درخشید
به پشت سر چرخید مچ استفانی ک چاقو توی دستاش بود گرفت و با چاقوی خودش گلوشو برید و اونقدر سریع اینکارو کرد که به زور میشد متوجه کاراش شد : توی عوضی هم توی جوخه مرگ بودی میدونستم انقد زود جونت گرفته نمیشه اما ایندفعه خیالت راحت مطمئن شدم که میمیری
همین حین صدای جکسون اومد که داخل سوله ای که حالا توش فقط من جیمین و جسد استفان بود اومد : ادلر ، تموم بادیگاردهای بیرون و افراد خائن سازمان دستگیر شدن
جیمین : خوبه بگو بیان اینم جمع کنن
و بعدش منو بلند کرد و چسبیده به خودش به سمت در سوله برد... و گفت : تموم شد ماهزاده تموم شد حالا دیگه توی آغوش من کاملا در امانی
-میشه همیشگی باشه؟
جیمین : چی؟
-این اغوش
*****
قدم های سنگین و با ابهتشو به سمت اتاق مورد نظرش برداشت اتاق بازجویی سازمان اتاقی که هیچ دوربین و ناظری نداشت.
ماسکشو روی صورتش بالاتر کشید و با ضرب در رو باز کرد که نگاه آلفای ترسیده داخل اتاق روی اون کشیده شد.
چیزی که میدید مقادیر زیادی به ترسش اضافه میکرد محض رضای خدا کی از یه آلفای خون خالص با اخمای توهم و چشمای نقره ای داره که نقشه قتلتو میکشه نمیترسه؟صبرکن چشمای نقره ای؟
خب الان اوضاع براش خیلی بدتر شده بود چون به دلایلی که نمیدونست چیه این مرد رو عصبانی کرده بود و حالا گرگشو خودش خیلی به هم نزدیک شده بودن و هرکدومشون به تنهایی میتونست اونو بکشه چه برسه هردوتاشون باهم.
مرد مشکی پوش قدمهای سنگینشو به داخل اتاق برداشت و با آرامش زیادی در رو بست ، این آرامش بیشتر میترسوندش تا چشمای عصبانی مرد... این آرامش با اون چشمای عصبی در تناقض خیلی شدیدی بودن
وقتی مرد به سمتش اومد خودشو داخل صندلیش جمع
کرد اما حتی نفهمید چیشد که یهو سرش به میز آهنی وسط اتاق کوبیده شد و رایحه ی سنگین آلفای اون مرد و ضربه ی محکمی که به سرش وارد کرده بود داشت اونو تا مرز بیهوشی می برد
part ⁹⁷
اون بی توجه داشت به مشت زدنش ادامه میداد و استفان دیگه داشت بی جون میشد زیر دستاش : جیمین منو نگاه کن
بازم بی فایده بود ؛ پس فقط یه راه برام مونده بود استفاده از خوی محافظ الفام : جیمینننن ..من خیلی درد دارم کمکم کن
ناگهان دست از مشت زدن به صورت له شده ی استفان برداشت و سرشو بالا آورد و سریع به سمتم اومد : امگام؟ کجات درد میکنه؟
-دستام که بسته آن.. دستام خیلی درد میکنن
چاقوشو از کنار رونش بیرون کشید و راحت طنابای دور دستمو برید و خواست چاقوشو بزاره سرجاش که ناگهان چشماش درخشید
به پشت سر چرخید مچ استفانی ک چاقو توی دستاش بود گرفت و با چاقوی خودش گلوشو برید و اونقدر سریع اینکارو کرد که به زور میشد متوجه کاراش شد : توی عوضی هم توی جوخه مرگ بودی میدونستم انقد زود جونت گرفته نمیشه اما ایندفعه خیالت راحت مطمئن شدم که میمیری
همین حین صدای جکسون اومد که داخل سوله ای که حالا توش فقط من جیمین و جسد استفان بود اومد : ادلر ، تموم بادیگاردهای بیرون و افراد خائن سازمان دستگیر شدن
جیمین : خوبه بگو بیان اینم جمع کنن
و بعدش منو بلند کرد و چسبیده به خودش به سمت در سوله برد... و گفت : تموم شد ماهزاده تموم شد حالا دیگه توی آغوش من کاملا در امانی
-میشه همیشگی باشه؟
جیمین : چی؟
-این اغوش
*****
قدم های سنگین و با ابهتشو به سمت اتاق مورد نظرش برداشت اتاق بازجویی سازمان اتاقی که هیچ دوربین و ناظری نداشت.
ماسکشو روی صورتش بالاتر کشید و با ضرب در رو باز کرد که نگاه آلفای ترسیده داخل اتاق روی اون کشیده شد.
چیزی که میدید مقادیر زیادی به ترسش اضافه میکرد محض رضای خدا کی از یه آلفای خون خالص با اخمای توهم و چشمای نقره ای داره که نقشه قتلتو میکشه نمیترسه؟صبرکن چشمای نقره ای؟
خب الان اوضاع براش خیلی بدتر شده بود چون به دلایلی که نمیدونست چیه این مرد رو عصبانی کرده بود و حالا گرگشو خودش خیلی به هم نزدیک شده بودن و هرکدومشون به تنهایی میتونست اونو بکشه چه برسه هردوتاشون باهم.
مرد مشکی پوش قدمهای سنگینشو به داخل اتاق برداشت و با آرامش زیادی در رو بست ، این آرامش بیشتر میترسوندش تا چشمای عصبانی مرد... این آرامش با اون چشمای عصبی در تناقض خیلی شدیدی بودن
وقتی مرد به سمتش اومد خودشو داخل صندلیش جمع
کرد اما حتی نفهمید چیشد که یهو سرش به میز آهنی وسط اتاق کوبیده شد و رایحه ی سنگین آلفای اون مرد و ضربه ی محکمی که به سرش وارد کرده بود داشت اونو تا مرز بیهوشی می برد
- ۱.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط