{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فلش بک

(ادامه فلش بک)
ویو نویسنده
جیمین بغضش شدید تر شد اما ادامه داد

=داداش جونگکوک فقط گفت چشم بعدش از قفس در اومد...من لباس گرم داشتم اما کلی سردم بود،اما داداش جونگکوک فقط یه تیشرت نازک داشت و شلوارک کوتاه..مامان شما حتی بهش کفش هم ندادید... داداش جونگکوک پاهاش زخمی بود خیلی زیادددد موقعی که راه میرفت یه صدای آه از خودش در میآورد که من می‌دونم بخاطر درد پاهاش بود..هوا خیلی سرده چرا نمیزارید پیش من بخوابه؟ من میتونم ازش مراقبت کنم نمیزارم سرما بخوره یا سردش بشه زخماشو می‌بندم و روش پتو میندازم و میزارم رو تختم بخوابه (گریه)

خانم جئون که تا اون لحظه ساکت بود گفت
¢جونگکوک قرارع در آینده یه شغل خیلی سخت داشته باشه پسرم پس همه این دردا باید براش یه عادت بشه...

=میشه از لباسای گرمم به داداش جونگکوک بدم؟میشه امروز بیاد اتاقم بازی کنیم؟لطفا مامان
¢چشم پسرم...بیا پایین صبحانه مورد علاقت حاضره
=آخ جونننن مرسی مامان

جیمین بدو بدو رفت پایین
=صب بخیر بابایی
$او پسرم بدو بیا بغلم

رفت بغل باباش و نشست

$امروز میریم شهربازی و کلی خوشمیگذرونیم بعدشم میریم سینما خوبه؟

جیمین اخم کرد و با همون لحن بچه گانه گفت
=نه من می‌خوام امروز با داداش جونگکوک بازی کنم.
$داداش جونگکوکت وقت نداره...
=ولی مامان اجازه داد
$پس منم اجازه میدم...فقط باید وایستی داداش جونگکوک استراحت کنه بعد از ظهر میارمش پیشت



شرایط
۸۰ لایک هم برای این پارت و هم برای پارت قبل
۳۰ کامنت طولانی و درست حسابی هم برای این پارت هم پارت قبل
۱۵ نشر هم برای این پارت هم پارت قبل
دیدگاه ها (۲۰)

شرایط خیلی زیاد بود و واسه همون عوضش میکنمhttps://wisgoon.co...

(ادامه فلش بک)ویو جونگکوک گریه نمی‌کردم...نباید گریم می‌گرفت...

(ادامه فلش بک)(تا الان از اون لحظه که جونگکوک تو واقعیت شلاق...

(ادامه فلش بک)ویو نویسندهجونگکوک خیلی ترسیده بود یکی از روان...

کوتوله دوست داشتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط