{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فلش بکتا الان از اون لحظه که جونگکوک تو واقعیت ش

(ادامه فلش بک)(تا الان از اون لحظه که جونگکوک تو واقعیت شلاق و انداخته و بی حرکت مونده پنج دقیقه گذشته مرور خاطراتش)

ویو جونگکوک
دستمال خونیو از تو دهنم در آورد و انداخت زمین،رفت و من با بدنی که پر از سوزن بود تنها گذاشت...وقتی صاف خوابیده بودم سوزن ها مستقیم از پشت رونم بیشتر وارد پوستم میشد و خیلی درد داشتم به قدری محکم دندونامو به پارچه فشار دادم که لثم خون اومد... اشکامو کنترل کردم و با همون لحن بچه گانه گفتم
-من...من میتونم‌‌....این دردا چیزی نیست من بزرگ میشم و دیگه هیچکس نمیتونه اذیتم کنه..

ویو نویسنده
بریم ببینیم جیمین چیکار می‌کنه...
خانم جئون رفت و در اتاق پسر کوچولوشو به صدا در اورد
¢پسرم...میتونم بیام تو.؟
=بله مادر بفرما
وارد اتاقش شد جیمین داشت با عروسکاش بازی می‌کرد
¢وقت صبحانست میای پایین؟
=داداش جونگکوکم میاد؟
¢اون داداش واقعیت نیست که پسرم
=ولی داداشمه
¢هرچی تو بگی...خب اون نه نمیاد
=دوباره با شلاق زدینش؟
¢چ..چی نه

جیمین با بغض ادامه داد

=من صبح خواب بد دیدم بیدار شدم و دنبال تو و بابا گشتم صدات از انبار اومد وقتی اومدم انبار..اونجا خیلی سرد بود و خیلی کثیف بود چندبار سرفه کردن اما آروم دیدم که داداش جونگکوک تو قفس بود و تو بهش گفتی اگه با شلاق نزنیش...اگه نزنیش سرحال نمیشه (بغض)

یه پارت دیگه هم میزارم...برای این پست کامنت بزارید
دیدگاه ها (۱۱)

(ادامه فلش بک)ویو نویسندهجیمین بغضش شدید تر شد اما ادامه داد...

شرایط خیلی زیاد بود و واسه همون عوضش میکنمhttps://wisgoon.co...

(ادامه فلش بک)ویو نویسندهجونگکوک خیلی ترسیده بود یکی از روان...

سعی کردم بلند بشم..از وسایلای دورم گرفتم و بلند شدم پاهام می...

-مامان من..من بخاطر تو و بابا مهربون میمونممامانش انگشت کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط