{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۲۱*
اتاق بوی کهنگی می‌داد.
نه بوی کپک و نه حتی بوی خون فقط بوی چیزهایی می آمد که مدت هاست دست کسی بهشان نخورده بود،(بوی فراموشی). رینا از وقتی پایش را از در سیاه گذاشته بود اینجا، همین حس را داشت: انگار کسی سال‌ها پیش این اتاق را برای آنها آماده کرده بود. دقیقاً برای همین لحظه.
نور زرد از پنجره می‌تابید. غروب بود یا طلوع؟ هیچکس نمی‌دانست. در مرکز هیچ وقت نمی‌شد فهمید وقت چیست. اما این نور با نور سفید فلورسنت فرق داشت. گرم بود و تقریباً مهربان. و دقیقا همان گرما بود،که اتاق را ترسناک‌تر می‌کرد.
الکس نشسته بود، پشتش به کابینت چوبی قدیمی بود. پاهایش را کمی باز کرده بود، دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود. چاقوی ضامن‌داری توی دست راستش بود، انگشت شستش لبه تیغه را لمس می‌کرد. روی تیغه، خون خشک شده بود. مال کی بود؟ یادش نمی‌آمد. شاید مال خودش بود. شاید مال کس دیگری بود.
جکس بین آنها و پنجره نشسته بود، پاهایش را بر روی نقشه‌های پاره شده دراز کرده بود. یک چشمش را بسته بود و چشم دیگر را به سقف دوخته بود. از وقتی وارد اتاق شده بودند، حرف نزده بود. فقط گاهی دست می‌کشید به جای خالی چشم چپش، جایی که دیگر نبود.
هیچکس هیچ حرفی نمی‌زد.
رینا زانوهایش را به سینه اش چسبانده بود، موهای بلوند کثیفش روی صورت رنگ پریده‌اش ریخته بود. به کف اتاق نگاه می‌کرد،به نقشه‌های پاره شده. به لکه‌های قرمز پراکنده روی کاغذها. به یک کفش قهوه‌ای که افتاده بود گوشه اتاق، انگار صاحبش با یک پای برهنه رفته بود جایی و دیگر برنگشته بود.
کوله سبز زیتونی بینشان افتاده بود. بندهایش آویزان بود و دهانه کوله باز بود.رینا دستش را به داخل کیف برد.یک بطری آب نصفه،دو قوطی کنسرو نخود فرنگی،یک تکه نان خشک که خرد شده بود و یک عکس سیاه و سفید که چهره اش را باران خورده بود.کی این هارا گزاشته بود؟شاید خودشان قبل از اینکه خاطراتشان را بدزدند این وسایل را اینجا رها کرده بودند.
دیدگاه ها (۰)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۲۲*صدای خش خشی ...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۲۳*رینا بلند شد...

بچه ها ایشون رو حتما فالو کنیدهم سناریو های خیلی خیلی خیلی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط