معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁴⁵
• three weeks later •
ـــهیوناـــ
ساعت پنج عصر بود.هوا رو به تاریکی بود و سردتر میشد.توی یکی دیگه از سالن های این کاخ روی مبل لم داده بودم.تکیه گاهم دستهی مبل طوسی رنگ بود و پاهامو روی هم انداخته بودم.مجله ای دستم بود و میخوندم.البته که مجله ربط به پرونده جدید داشت.
کفش الستار قرمز پوشیده بودم و همونطور که پاهام روی هم بودن با ریتم خاصی تکونشون میدادم.
هدفون سفید رنگی که بعضی از تجهیزاتش نقره ای رنگ بود روی گوش هام نشسته بود و اهنگی که فقط خودم صداشو میشنیدم از توش پخش میشد.
مجله جملاتش انگلیسی بودن و خوندش بیشتر برام زمان میبرد.
سالنی که توش بودم،سه تا طبقه بزرگ داشت که همهی اون طبقه ها توش فقط کتاب دیده میشد و بوی عود میومد.البته عود مال الان نبود.بیشتر خاکستر بودن.مشخصه زیاد به این بخش این کاخ سفید نمیان.
مشغول خوندن و ترجمه مجله بودم که در سالن با شتاب باز شد.سرمو طرف در چرخوندم،تهیونگ و یونگی بودن
÷هیونا
پاهامو از روی مبل پایین گذاشتم و هدفون رو دور گردنم انداختم و خودکارمو لای همون صفحه مجله گذاشتم و مجله رو بسته روی مبل گذاشتم
+چیشده
تهیونگ اومد روبهروم روی مبل نشست و یونگی یه کتاب برداشت و کنارم رو مبل شروع کرد به خوندن.
+نه بابا تو مگه کار دیگه ای جز خوابیدنم بلدی؟(رو به یونگی)
∆نه فقط تو بلدی
+نه اندازه تو
÷بچه ها بس کنین.امروز قراره یه نیروی جدید بیاد.یونگی به تو هم گفتم بیای چون اونم یه هکره.
تهیونگ لبخند میزد که البته معلوم بود لبخندش دست خودش نبود.
+چیشده نیشت بازه
÷هیچی
یکی از ابرو هامو بالا دادم
+خب،حالا کی میاد؟
÷دقایقی دیگه
+چرا اینجاییم پس؟پاشیم بریم
.
یه ماشین کیا سفید توی حیاط اومد و بعد ایستادنش یه دختر ازش پیاده شد.وای چقد خوشگله
موهای خرمایی
چشمای قهوه ای
پوست سفید
لباس گلبهی
حقیقتا تهیونگ حق داشت برای اومدنش ذوق داشته باشه.وایسا ببینم...
دم گوش تهیونگ گفتم
+وایسا بینم،نکنه بین شما دوتا چیزی هس به ما نمیگین؟
÷چی؟نه.خب...
داشت ادامه جملشو میگفت که اون دختر نزدیکمون اومد
×سلام.من هائول هستم.از اشنایی باهاتون خوشبختم
جونگکوک جلو رفت و بهش دست داد
-از این به بعد اینجا جاییه که توش زندگی میکنی
×اره میدونم.تهیونگ بهم گفته
+الان دیگه مطمئن شدم چیزی بینتونه(دم گوش تهیونگ)
÷به تو چه
به ۳۵ تا برسه🙃🪄
فصل دوم
P⁴⁵
• three weeks later •
ـــهیوناـــ
ساعت پنج عصر بود.هوا رو به تاریکی بود و سردتر میشد.توی یکی دیگه از سالن های این کاخ روی مبل لم داده بودم.تکیه گاهم دستهی مبل طوسی رنگ بود و پاهامو روی هم انداخته بودم.مجله ای دستم بود و میخوندم.البته که مجله ربط به پرونده جدید داشت.
کفش الستار قرمز پوشیده بودم و همونطور که پاهام روی هم بودن با ریتم خاصی تکونشون میدادم.
هدفون سفید رنگی که بعضی از تجهیزاتش نقره ای رنگ بود روی گوش هام نشسته بود و اهنگی که فقط خودم صداشو میشنیدم از توش پخش میشد.
مجله جملاتش انگلیسی بودن و خوندش بیشتر برام زمان میبرد.
سالنی که توش بودم،سه تا طبقه بزرگ داشت که همهی اون طبقه ها توش فقط کتاب دیده میشد و بوی عود میومد.البته عود مال الان نبود.بیشتر خاکستر بودن.مشخصه زیاد به این بخش این کاخ سفید نمیان.
مشغول خوندن و ترجمه مجله بودم که در سالن با شتاب باز شد.سرمو طرف در چرخوندم،تهیونگ و یونگی بودن
÷هیونا
پاهامو از روی مبل پایین گذاشتم و هدفون رو دور گردنم انداختم و خودکارمو لای همون صفحه مجله گذاشتم و مجله رو بسته روی مبل گذاشتم
+چیشده
تهیونگ اومد روبهروم روی مبل نشست و یونگی یه کتاب برداشت و کنارم رو مبل شروع کرد به خوندن.
+نه بابا تو مگه کار دیگه ای جز خوابیدنم بلدی؟(رو به یونگی)
∆نه فقط تو بلدی
+نه اندازه تو
÷بچه ها بس کنین.امروز قراره یه نیروی جدید بیاد.یونگی به تو هم گفتم بیای چون اونم یه هکره.
تهیونگ لبخند میزد که البته معلوم بود لبخندش دست خودش نبود.
+چیشده نیشت بازه
÷هیچی
یکی از ابرو هامو بالا دادم
+خب،حالا کی میاد؟
÷دقایقی دیگه
+چرا اینجاییم پس؟پاشیم بریم
.
یه ماشین کیا سفید توی حیاط اومد و بعد ایستادنش یه دختر ازش پیاده شد.وای چقد خوشگله
موهای خرمایی
چشمای قهوه ای
پوست سفید
لباس گلبهی
حقیقتا تهیونگ حق داشت برای اومدنش ذوق داشته باشه.وایسا ببینم...
دم گوش تهیونگ گفتم
+وایسا بینم،نکنه بین شما دوتا چیزی هس به ما نمیگین؟
÷چی؟نه.خب...
داشت ادامه جملشو میگفت که اون دختر نزدیکمون اومد
×سلام.من هائول هستم.از اشنایی باهاتون خوشبختم
جونگکوک جلو رفت و بهش دست داد
-از این به بعد اینجا جاییه که توش زندگی میکنی
×اره میدونم.تهیونگ بهم گفته
+الان دیگه مطمئن شدم چیزی بینتونه(دم گوش تهیونگ)
÷به تو چه
به ۳۵ تا برسه🙃🪄
- ۶۶۲
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط