Just in DREAMs
Just in DREAMs
{این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده}
1
زیبایی چشماش دوباره منو هیپنوتیزم کرد.چطور یه نفر میتونه اینقدر بی نقص باشه؟
دستام دور صورتش قاب شد.دستای اونم دور کمرم نشست
+دلم برات تنگ شده بود
-منم همینطور،چند شبیه ندیدمت
توی اون قصری که بودیم و خالی از همه بود،تنها صدای نفس کشیدنشو میشنیدم.لوکیشنمون وسط زمین رقص بود،
بدون اهنگ
بدون صدا
بدون جمعیت
تنهای تنها
فقط ما
صدای نفس هامون و ضربان قلبمون باهم اهنگ زمزمه میکرد.بوی عطر تلخشو زیر بینیم حس میکردم.دستشو نوازش وار روی موهام کشید
ساعت بزرگ وسط ستون سالن،صدا داد.
صداش به معنای این بود که ساعت چهار شد.
همین الان ثانیه شمار برای شروع ساعت چهار شروع شد
-باید برم
+اره میدونم
بغض،بدجور اذیتم میکرد
+فردا شب میای...دوباره؟
-اره معلومه
+پس من منتظرتم
-منم همینطور.فردا شب زودتر بخواب تا زودتر ببینمت،باشه؟
+باشه
گونمو بوسید.
-دوست دارم
اروم اروم کم رنگ شد و ناپدید شد
دوباره تنها شدم
صدای نفسام و ضربان قلبم دیگه به تنهایی ریتمی نداشت
میترسیدم
دیگه الان که تنها بودم گذاشتم اشک هایی که توی چشمام زندانی شده بودن،آزاد بشن.
خدایا،چرا؟
خب حداقل کاش اون شب خوابشو نمیدیدم که بخوام راجبش بفهمم و به چشماش خودمو ببازم.
کم کم اطرافم تیره و محو میشدن.منم داشتم بیدار میشدم،
خوبه
از تنهایی میترسم
نه از تنهایی
از تنها بودن
کامل محوطه اطرافم محو و مشکی شد.زیر پاهام خالی بود و معلق بودم.چشمامو بستم و وقتی پلک هامو باز کردم،توی بُعد خودم بودم.
روی تختم
به پهلو بودم و بالشم رو بغل کرده بودم.
هوا سرد بود
لحافم رو چنگ زدم و تا تَهِ گردنم بالا کشیدم.ساعت چهار صبح بود.الان کره قطعا ساعت نه بود که مجبور شده بود بیدار بشه.
کاش میشد وقتی که میخوابم و از بُعد خودم بیرون میام و خوابشو میبینم،دیگه بیدار نمیشدم.
اما همیشه بیدار میشدیم.
هردومون
با کلی ناراحتی
اون چهارده سال ازم بزرگتره اما،
دلیلی نشد که همو دوست نداشته باشیم
ادامه دارد...
درخواستی عه اگه میدونید خوبه ادامه بدم اگه نه که نه
پس بهم بگید ادامشو بزارم یا نه
{این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده}
1
زیبایی چشماش دوباره منو هیپنوتیزم کرد.چطور یه نفر میتونه اینقدر بی نقص باشه؟
دستام دور صورتش قاب شد.دستای اونم دور کمرم نشست
+دلم برات تنگ شده بود
-منم همینطور،چند شبیه ندیدمت
توی اون قصری که بودیم و خالی از همه بود،تنها صدای نفس کشیدنشو میشنیدم.لوکیشنمون وسط زمین رقص بود،
بدون اهنگ
بدون صدا
بدون جمعیت
تنهای تنها
فقط ما
صدای نفس هامون و ضربان قلبمون باهم اهنگ زمزمه میکرد.بوی عطر تلخشو زیر بینیم حس میکردم.دستشو نوازش وار روی موهام کشید
ساعت بزرگ وسط ستون سالن،صدا داد.
صداش به معنای این بود که ساعت چهار شد.
همین الان ثانیه شمار برای شروع ساعت چهار شروع شد
-باید برم
+اره میدونم
بغض،بدجور اذیتم میکرد
+فردا شب میای...دوباره؟
-اره معلومه
+پس من منتظرتم
-منم همینطور.فردا شب زودتر بخواب تا زودتر ببینمت،باشه؟
+باشه
گونمو بوسید.
-دوست دارم
اروم اروم کم رنگ شد و ناپدید شد
دوباره تنها شدم
صدای نفسام و ضربان قلبم دیگه به تنهایی ریتمی نداشت
میترسیدم
دیگه الان که تنها بودم گذاشتم اشک هایی که توی چشمام زندانی شده بودن،آزاد بشن.
خدایا،چرا؟
خب حداقل کاش اون شب خوابشو نمیدیدم که بخوام راجبش بفهمم و به چشماش خودمو ببازم.
کم کم اطرافم تیره و محو میشدن.منم داشتم بیدار میشدم،
خوبه
از تنهایی میترسم
نه از تنهایی
از تنها بودن
کامل محوطه اطرافم محو و مشکی شد.زیر پاهام خالی بود و معلق بودم.چشمامو بستم و وقتی پلک هامو باز کردم،توی بُعد خودم بودم.
روی تختم
به پهلو بودم و بالشم رو بغل کرده بودم.
هوا سرد بود
لحافم رو چنگ زدم و تا تَهِ گردنم بالا کشیدم.ساعت چهار صبح بود.الان کره قطعا ساعت نه بود که مجبور شده بود بیدار بشه.
کاش میشد وقتی که میخوابم و از بُعد خودم بیرون میام و خوابشو میبینم،دیگه بیدار نمیشدم.
اما همیشه بیدار میشدیم.
هردومون
با کلی ناراحتی
اون چهارده سال ازم بزرگتره اما،
دلیلی نشد که همو دوست نداشته باشیم
ادامه دارد...
درخواستی عه اگه میدونید خوبه ادامه بدم اگه نه که نه
پس بهم بگید ادامشو بزارم یا نه
- ۴۸۹
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط