ادامه²
ادامه²
- من امروز دیگه ظرفیت ندارم. اول شیطان، بعد قلعه، حالا گربهی سخنگو؟! فردا قراره یخچالم هم باهام درد دل کنه؟!
گربه با آرامش پنجهاش را روی شیشه گذاشت.
«جونگکوک، به تهیونگ اعتماد نکن.»
لبخند از صورت جونگکوک محو شد.
+...تو اسمش رو از کجا میدونی؟
گربه به تاریکی پشت سرش نگاه کرد.
«چون چیزی که اون دربارهی تو میدونه، از چیزی که تو دربارهی خودت میدونی خیلی بیشتره.»
ناگهان صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
گربه عقب رفت.
جونگکوک به طرف در برگشت.
وقتی دوباره به پنجره نگاه کرد، گربه ناپدید شده بود.
در اتاق باز شد.
تهیونگ در آستانهی در ایستاده بود.
نگاهش ابتدا روی جونگکوک نشست، بعد روی کاسهی نودل، و در نهایت روی پنجرهی باز.
چهرهاش سردتر از همیشه شد.
_ تو پنجره رو چطور باز کردی؟
جونگکوک به پنجره نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
+من؟ من اصلاً بهش دست نزدم!
تهیونگ آهسته وارد اتاق شد.
_ دروغ نگو.
+من حتی بلد نیستم قفلش رو باز کنم! از نظر فنی، این پنجره از من مستقل شده!
تهیونگ به طرف پنجره رفت.
روی لبهی آن، رد پنجهای سیاه دیده میشد.
چشمانش برای لحظهای تغییر کردند.
_ اون اینجا بوده...
جونگکوک صدایش را شنید.
+کی؟
تهیونگ سریع برگشت.
_ هیچکس.
+گربه بود؟
سکوت.
جونگکوک انگشتش را بالا برد.
+میدونستم! گربههه با شما مشکل داره؟ چون اگه دعوای خانوادگیه، من نمیخوام وسطش گیر بیفتم.
تهیونگ به او نزدیک شد.
_ دیگه هیچوقت دربارهی چیزی که امشب دیدی حرف نمیزنی.
جونگکوک برای اولین بار، بدون شوخی به چشمانش نگاه کرد.
+چرا؟
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
سپس با صدایی آهسته گفت:
_ چون اگه اون گربه دوباره سراغت بیاد...
نگاهش روی پنجره ثابت ماند.
_ شاید دیگه نتونم ازت محافظت کنم.
جونگکوک ماتش برد.
تهیونگ بیدرنگ به طرف در برگشت.
+یه لحظه وایسا!
تهیونگ ایستاد، اما برنگشت.
+تو گفتی نمیتونی ازم محافظت کنی؟ مگه من قراره از چی بترسم؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ از چیزی که قبل از من پیدات کرده.
و از اتاق خارج شد.
جونگکوک تنها ماند.
به پنجره نگاه کرد.
روی شیشه، با بخار سرد، سه کلمه ظاهر شده بودند:
«بهش اعتماد نکن.»
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
+..من فقط میخواستم صبحونه بخورم
- من امروز دیگه ظرفیت ندارم. اول شیطان، بعد قلعه، حالا گربهی سخنگو؟! فردا قراره یخچالم هم باهام درد دل کنه؟!
گربه با آرامش پنجهاش را روی شیشه گذاشت.
«جونگکوک، به تهیونگ اعتماد نکن.»
لبخند از صورت جونگکوک محو شد.
+...تو اسمش رو از کجا میدونی؟
گربه به تاریکی پشت سرش نگاه کرد.
«چون چیزی که اون دربارهی تو میدونه، از چیزی که تو دربارهی خودت میدونی خیلی بیشتره.»
ناگهان صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
گربه عقب رفت.
جونگکوک به طرف در برگشت.
وقتی دوباره به پنجره نگاه کرد، گربه ناپدید شده بود.
در اتاق باز شد.
تهیونگ در آستانهی در ایستاده بود.
نگاهش ابتدا روی جونگکوک نشست، بعد روی کاسهی نودل، و در نهایت روی پنجرهی باز.
چهرهاش سردتر از همیشه شد.
_ تو پنجره رو چطور باز کردی؟
جونگکوک به پنجره نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
+من؟ من اصلاً بهش دست نزدم!
تهیونگ آهسته وارد اتاق شد.
_ دروغ نگو.
+من حتی بلد نیستم قفلش رو باز کنم! از نظر فنی، این پنجره از من مستقل شده!
تهیونگ به طرف پنجره رفت.
روی لبهی آن، رد پنجهای سیاه دیده میشد.
چشمانش برای لحظهای تغییر کردند.
_ اون اینجا بوده...
جونگکوک صدایش را شنید.
+کی؟
تهیونگ سریع برگشت.
_ هیچکس.
+گربه بود؟
سکوت.
جونگکوک انگشتش را بالا برد.
+میدونستم! گربههه با شما مشکل داره؟ چون اگه دعوای خانوادگیه، من نمیخوام وسطش گیر بیفتم.
تهیونگ به او نزدیک شد.
_ دیگه هیچوقت دربارهی چیزی که امشب دیدی حرف نمیزنی.
جونگکوک برای اولین بار، بدون شوخی به چشمانش نگاه کرد.
+چرا؟
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
سپس با صدایی آهسته گفت:
_ چون اگه اون گربه دوباره سراغت بیاد...
نگاهش روی پنجره ثابت ماند.
_ شاید دیگه نتونم ازت محافظت کنم.
جونگکوک ماتش برد.
تهیونگ بیدرنگ به طرف در برگشت.
+یه لحظه وایسا!
تهیونگ ایستاد، اما برنگشت.
+تو گفتی نمیتونی ازم محافظت کنی؟ مگه من قراره از چی بترسم؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ از چیزی که قبل از من پیدات کرده.
و از اتاق خارج شد.
جونگکوک تنها ماند.
به پنجره نگاه کرد.
روی شیشه، با بخار سرد، سه کلمه ظاهر شده بودند:
«بهش اعتماد نکن.»
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
+..من فقط میخواستم صبحونه بخورم
- ۱۱۴
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط