#معجزه_عشق #prt_17
#معجزه_عشق #prt_17
نجوا:
من تعجب کردم که هستی این پیشنهاد رو داد اخه خیلی چرت بود بین این خراب کاری نظر بدی بریم بیرون اما از یک طرف هم خوب شد میتونستیم بریم بگردیم وقتی که هستی نظرشو گفت بقیه موافقت کردن و بلند نظرشون رو گفتن(انگار داشتیم خفشون میکردیم)
به هر حال چون اونا خواننده های معروفی بودن هر جایی نمیتونستن برن من میخواستم نظر خودم رو راجب همین بگم که هستی زودتر به حرف اومد و گفت چه جایی بهتر از طبیعت و قطعا وقتی این رو با اون چشمای مظلومش گفت انگار ی نقشه ای داشت
(هستی حتی چادر ها رو هم یواشکی تو ماشین گذاشت قطعا میخواست ی کاری کنه)
نیاز:
من که اصلن دوست نداشتم ریخت اون پسره رو ببینم گفتم نه اما چون رای با اکثریت بود مجبور به اومدن شدم. هستی به همه گفت هیچ وسیله ای نمیخواد بیاریم فقط خوراکی چون تا شب بر می گردیم منم که از خدا بی خبر بودم همراهشون راه افتادم..ما آماده شدیم و منتظر اومدن پسرا بودیم که اونا بعد از نیم ساعت اومدن و نجوا گفت که مگه شما دخترین از ما هم دیرتر اومدین که.منم که اصلن حوصله نداشتم و گشنه ام بود رفتم تو ماشین خودمون نشستم و دختر ها هم پشت سر من سوار ماشین شدن و گات سون هم سوار ماشین خودشون شدن کامیلا لوکیشن رو براشون فرستاد و به خاطر چشم درد هستی خودش پشت فرمون نشست
کامیلا:
پشت فرمون نشستم و شروع به رانندگی کردم و ماشین پسر ها هم پشت سرمون بود حدود ۳۰ دقیقه با ماشین تو راه جنگل بودیم وقتی که رسیدیم هنوز شب نشده بود به همین خاطر ما رفتیم تا کمی چوب جمع کنن هستی و جینیونگ موندن تا وسایل که برای خوردن بود رو آماده کنن و اونجا موندن و ما رو گروه گروه کردن(گروه ها:یونگجه و جی بی.من و بم بم.نجوا و مارک.یوگیوم و نیاز)
هستی:
درسته که من نظر داده بودم که بیایم طبیعت ولی نقشه های خودم رو میخواستم اجرا کنم(من هم میخواستم نیاز و یوگ رو اشتی بدم هم از جین انتقام بگیرم)من اونا رو داخل ی گروه گذاشتم سوییچ رو ازشون کش رفتم،رفتم کوله پشتی جین رو باز کردم و یکی از کتاباشو برداشتم و قایم کردم بعد برگشتم پیش جین منتظر بچه ها شدم(البته من میخواستم اول باعث اشتی کردن یوگ و نیاز بشم)
کامیلا:
من و بمی وقتی که داشتیم چوب جمع میکردیم بمی پاش به ی چیزی گیر کرد و میخواست بیفته که من وقتی خواستم بگیرم خودمم افتادم و لبم به لبش خورد و یکم لب من زخم شد..ی دفعه دیدم که بمی منو از رو خودش هل داد و گفت چی کار کردی که ی دفعه دید لبم زخم شده و حالم رو پرسید برام عجیب بود که چرا اینجوری کرد من ی جوری شده بودم انگار حالم خوب نبود
نیاز:
من و یوگ که تا چند ساعت پیش عین سگ و گربه بودیم اما حالا بدون هیچ دعوایی چوب ها رو جمع کردیم و برگشتیم..ما با هستی و جین منتظر شدیم و دیدیم که همزمان کامیلا و بمی و یونگجه و جی بی دارن میان وقتی که نزدیکمون شدن من زخم روی لب کامیلا رو دیدم رنگش پریده ازش پرسیدم چی شده و اون ماجرا رو تعریف کرد..یک ساعت گذشت و شب شده بود اما نجوا و مارک بر نگشتن ما نگران شدیم و شروع به گشتن دنبال اونا کردیم
پایان پارت۱۷
@Lovefic_got7
نجوا:
من تعجب کردم که هستی این پیشنهاد رو داد اخه خیلی چرت بود بین این خراب کاری نظر بدی بریم بیرون اما از یک طرف هم خوب شد میتونستیم بریم بگردیم وقتی که هستی نظرشو گفت بقیه موافقت کردن و بلند نظرشون رو گفتن(انگار داشتیم خفشون میکردیم)
به هر حال چون اونا خواننده های معروفی بودن هر جایی نمیتونستن برن من میخواستم نظر خودم رو راجب همین بگم که هستی زودتر به حرف اومد و گفت چه جایی بهتر از طبیعت و قطعا وقتی این رو با اون چشمای مظلومش گفت انگار ی نقشه ای داشت
(هستی حتی چادر ها رو هم یواشکی تو ماشین گذاشت قطعا میخواست ی کاری کنه)
نیاز:
من که اصلن دوست نداشتم ریخت اون پسره رو ببینم گفتم نه اما چون رای با اکثریت بود مجبور به اومدن شدم. هستی به همه گفت هیچ وسیله ای نمیخواد بیاریم فقط خوراکی چون تا شب بر می گردیم منم که از خدا بی خبر بودم همراهشون راه افتادم..ما آماده شدیم و منتظر اومدن پسرا بودیم که اونا بعد از نیم ساعت اومدن و نجوا گفت که مگه شما دخترین از ما هم دیرتر اومدین که.منم که اصلن حوصله نداشتم و گشنه ام بود رفتم تو ماشین خودمون نشستم و دختر ها هم پشت سر من سوار ماشین شدن و گات سون هم سوار ماشین خودشون شدن کامیلا لوکیشن رو براشون فرستاد و به خاطر چشم درد هستی خودش پشت فرمون نشست
کامیلا:
پشت فرمون نشستم و شروع به رانندگی کردم و ماشین پسر ها هم پشت سرمون بود حدود ۳۰ دقیقه با ماشین تو راه جنگل بودیم وقتی که رسیدیم هنوز شب نشده بود به همین خاطر ما رفتیم تا کمی چوب جمع کنن هستی و جینیونگ موندن تا وسایل که برای خوردن بود رو آماده کنن و اونجا موندن و ما رو گروه گروه کردن(گروه ها:یونگجه و جی بی.من و بم بم.نجوا و مارک.یوگیوم و نیاز)
هستی:
درسته که من نظر داده بودم که بیایم طبیعت ولی نقشه های خودم رو میخواستم اجرا کنم(من هم میخواستم نیاز و یوگ رو اشتی بدم هم از جین انتقام بگیرم)من اونا رو داخل ی گروه گذاشتم سوییچ رو ازشون کش رفتم،رفتم کوله پشتی جین رو باز کردم و یکی از کتاباشو برداشتم و قایم کردم بعد برگشتم پیش جین منتظر بچه ها شدم(البته من میخواستم اول باعث اشتی کردن یوگ و نیاز بشم)
کامیلا:
من و بمی وقتی که داشتیم چوب جمع میکردیم بمی پاش به ی چیزی گیر کرد و میخواست بیفته که من وقتی خواستم بگیرم خودمم افتادم و لبم به لبش خورد و یکم لب من زخم شد..ی دفعه دیدم که بمی منو از رو خودش هل داد و گفت چی کار کردی که ی دفعه دید لبم زخم شده و حالم رو پرسید برام عجیب بود که چرا اینجوری کرد من ی جوری شده بودم انگار حالم خوب نبود
نیاز:
من و یوگ که تا چند ساعت پیش عین سگ و گربه بودیم اما حالا بدون هیچ دعوایی چوب ها رو جمع کردیم و برگشتیم..ما با هستی و جین منتظر شدیم و دیدیم که همزمان کامیلا و بمی و یونگجه و جی بی دارن میان وقتی که نزدیکمون شدن من زخم روی لب کامیلا رو دیدم رنگش پریده ازش پرسیدم چی شده و اون ماجرا رو تعریف کرد..یک ساعت گذشت و شب شده بود اما نجوا و مارک بر نگشتن ما نگران شدیم و شروع به گشتن دنبال اونا کردیم
پایان پارت۱۷
@Lovefic_got7
- ۶.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط