{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق

#معجزه_عشق
#prt_16
********
نیاز:
بعد از تموم شدن تمرین گات7 هستی رفت بیرون تا یکم هوا بخوره منم برای تلافی کردن کار یوگ یه فکرایی به سرم زده بود!!
چون هستی بیرون رفته بود،،کامیل اومد تا غذا درست کنه برای همین از من و نجوا کمک گرفت و طبق معمول من میخواستم یه کارایی کنم به همین خاطر موقع سرو غذا من داخل غذای یوگ کلی فلفل قرمز ریختم و داخل آبشم هم نمک ریختم اونا رو سر میز بردم و گذاشتم جلوشون و شخصا غذای یوگ رو خودم بردم و بهش دادم وقتی که همه شروع به خوردن کردیم دیدم که یوگ گفت اههههههههه سوختم و همینطور که دهنش رو باد میزد لیوان رو داخل دستش گرفت و وقتی میخواست آب بخوره تا سوختگی از دهنش بره یه دفعه مزه شوری احساس کرد و به سمت دستشویی رفت و منم زدم زیر خنده
هستی:
همون موقع به خونه رسیدم و صدایی رو شنیدم وقتی اومدم داخل خونه دیدم یوگ روی مبل افتاده و نیاز هنوز در حال خندیدنه..آروم بهش گفتم چی کار کردی گف تو آب و غذاش فلفل و نمک ریختم،، منم بدون در نظر گرفتن شرایط یکی پس کله ی نیاز زدم و بهش گفتم اخه ی کار دیگه نمی تونستی بکنی این چه کاری بود الان فک کنم این لازمه که بره بیمارستان منم که میدونستم حال یوگ بدتر میشه(از صدقه سر نیاز) به جی بی گفتم که یوگ رو داخل اتاقش ببره و چون خودم دکتر بودم به نیاز گفتم این چیزایی که نوشتم رو بره براش بگیره اما چون خیلی ناراحت بود نمیخواست بره به همه گفتم که بیان بلای سر یوگ تا خودم با نیاز بریم چیزایی که میخواد رو بگیریم
کامیلا:
چقد این دختره خره همیشه باید یه گندی بزنه انگار یه روزش بدون دردسر پیش نمیره داشتم تو دلم به نیاز فحش میدادم که بم بم برگشت گفت شما همین روز اول بلا سر اعضا آوردین به یکی از خواننده ها اسیب زدین اگه این به گوش مردم برسه چی میشه
نجوا گفت : اگه مردم بفهمن که شما دختر تو خونتون راه دادین چی میشه بمی هم دیگه نتونست حرفی بزنه انگار بمب اتم بهش انداخته بودن
نیاز:
چرا واقعن این کار رو کردم حداقل میرفتم وسایلاش رو میشکستم چرا اینجوری کردم داشتم به اینا فکر میکردم که دیدم هستی از داروخانه بیرون آمد و گفت بیا بریم تو راه کمی راه رفتیم تا به اونجا رسیدیم وارد خونه شدیم به اتاق یوگ رفتیم و هستی به همه گفت برن بیرون منم داشتم میرفتم که هستی گفت وایسا ببینم کجا با این عجله بیا بشین ایجا از یوگ مراقبت کن وگرنه خودم میدونم چه بلایی به سرت بیارم..منم رفتم نشستم و هستی چون میدونست درست بلد نیستم از کسی مراقبت کنم اون پیشم موند
وقتی عصر شد یوگ با مراقبت هایی که ما ازش کرده بودیم بلند شد و دید هستی و من رو صندلی نشستیم
هستی:
وقتی دیدم یوگ خوب شده به نیاز گفتم معذرت خواهی کن،اونجا وایسادم تا دوتاشون عذرخواهی کنن و به هر کدوم که میگفتم نیاز میگفت من عمرا از یه پسر عذر خواهی کنم یوگ هم که خواننده بود اصلن عذر خواهی نمی کرد همون موقع مارک داخل اتاق اومد و داد زد یوگ خوب شده و همه داخل اتاق اومدن گات سون(به جز جکسون که در حال حاضر کره نبود)اومدن یوگ رو بغل کردن و ما هم با چشامون داشتیم نیاز رو می خوردیم که من گفتم بیاین بریم بیرون
پایان پارت16
@Lovefic_got7
دیدگاه ها (۱)

#معجزه_عشق #prt_17نجوا:من تعجب کردم که هستی این پیشنهاد رو د...

#معجزه_عشق #prt_18************ یونگجه:مارک هیونگ ما سرخود جا...

#معجزه_عشق #prt_15****کامیلا:رفتیم پایین تو سالنی که اونا دا...

#معجزه_عشق #prt_14*****هستی:ای بمیرین همتون که یه صبحانه ام ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

فیک افسرده پارت پنج

ستاره ی من (پارت۷) (فالو:فالو)

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط