هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_21
فروشنده لب های ژل زده اش رو بهم مالید
±پدرای جدید هوشمند شدن!
دختراشونو میارن ست براش میخرن
سرمو نزدیک صورتش کردم
_زنمه!
اشاره ای به لباس زیر ها زدم
_حساب کن!
چشم های متعجبشو پایین آورد همرو حساب کرد..
پلاستیک هارو گذاشتیم توی ماشین ..
دستمو جلوی پناه گرفتم
_خانوم افتخار بستنی خوردن نمیدی؟
با شنیدن اسم بستنی چشماش برق زد و دستشو تو دستم گذاشت
به بستنی فروشی که رسیدیم صندلی رو براش عقب کشیدم و نشست..
نگاهی به اطرافش انداخت ناگهان بغض کرد؛دستی به صورتش کشیدم
_چیشده بچه؟
مظلوم سرشو کج کرد
+دلم واسه باباییم تنگ شده..
اون منو همیشه میاورد بستنی فروشی
اگر بفهمه تنهایی دارم بستنی میخورم ناراحت میشه!
اشک هاشو پاک کردم
_هیشش!گریه نکن ..
دوتا بستنی کاکائویی سفارش دادم و نشستم..
+آقا..
هومی زیر لب گفتم که سرشو انداخت پایین..
+هیچی ..
دستمو روی دستش گذاشتم
_بگو!
+چی..چیزه!میزارید بابامو ببینمم؟
بعد با حسرت ادامه داد
+دلم خیلی براش تنگ شده!
#پارت_21
فروشنده لب های ژل زده اش رو بهم مالید
±پدرای جدید هوشمند شدن!
دختراشونو میارن ست براش میخرن
سرمو نزدیک صورتش کردم
_زنمه!
اشاره ای به لباس زیر ها زدم
_حساب کن!
چشم های متعجبشو پایین آورد همرو حساب کرد..
پلاستیک هارو گذاشتیم توی ماشین ..
دستمو جلوی پناه گرفتم
_خانوم افتخار بستنی خوردن نمیدی؟
با شنیدن اسم بستنی چشماش برق زد و دستشو تو دستم گذاشت
به بستنی فروشی که رسیدیم صندلی رو براش عقب کشیدم و نشست..
نگاهی به اطرافش انداخت ناگهان بغض کرد؛دستی به صورتش کشیدم
_چیشده بچه؟
مظلوم سرشو کج کرد
+دلم واسه باباییم تنگ شده..
اون منو همیشه میاورد بستنی فروشی
اگر بفهمه تنهایی دارم بستنی میخورم ناراحت میشه!
اشک هاشو پاک کردم
_هیشش!گریه نکن ..
دوتا بستنی کاکائویی سفارش دادم و نشستم..
+آقا..
هومی زیر لب گفتم که سرشو انداخت پایین..
+هیچی ..
دستمو روی دستش گذاشتم
_بگو!
+چی..چیزه!میزارید بابامو ببینمم؟
بعد با حسرت ادامه داد
+دلم خیلی براش تنگ شده!
- ۱۴۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط