ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۱۸
صبح شد و هوا روشن بود اما ابری و سرد و باد میآمد از سمت دریا
تهیونگ و سئول جلوی در ایستاده بودند و برفی کنارشان
جیمین ماشین را روشن کرده بود و منتظر بود
تهیونگ خم شد و دستش را گذاشت روی سر برفی
«برفی این بار با ما نمیای»
برفی نگاه کرد و دم نزد
سئول زانو زد و بغلش کرد
«چند روز دیگه برمیگردیم قول میدم»
برفی زبانش را درآورد و لیس زد صورت سئول را
تهیونگ خندید اما لبخندش زود پرید
سئول بلند شد و به جیمین نگاه کرد
«عمو...مواظبش باش»
جیمین سرش را تکان داد
«مثل چشمام»
برفی را بردند توی ماشین و نشست عقب
برفی سرش را گذاشت روی شیشه و نگاه کرد
انگار داشت خداحافظی میکرد
تهیونگ و سئول سوار ماشین دیگری شدند
جیمین جلویشان حرکت کرد تا برسند به بندر
توی راه هیچکس حرف نزد
سئول به پنجره نگاه میکرد و تهیونگ به جاده
رسیدند به بندر
یک قایق کوچک اما محکم کنار اسکله بسته شده بود
جیمین پیاده شد و به تهیونگ گفت
«این قایقه تا اونجا میرسه»
تهیونگ نگاه کرد به قایق و بعد به جیمین
«چند ساعت طول میکشه»
«حدود سه ساعت اگه هوا خوب باشه»
سئول به آسمان نگاه کرد و گفت
«ابریست»
جیمین گفت
«مهم نیست تو برو من پشت سرت میام با یه قایق دیگه اگه اتفاقی افتاد»
تهیونگ نگاه کرد به دوستش
«جیمین...»
جیمین دستش را بلند کرد و گفت
«چیزی نگو فقط برو و برگرد با اون»
سئول از جیمین پرسید
- عمو شما اوما رو دیدید؟»
جیمین نگاه کرد به سئول و چند ثانیه سکوت کرد
«چهارده سال پیش یک بار اون رو دیدم کنار دریا داشت به ماه نگاه میکرد»
سئول نفسش بند آمد
«کجا»
«همون جا که شما دارید میرید اون جزیره»
سئول اشک توی چشمهایش بود و گفت
«پس اوما زنده است»
جیمین دستش را گذاشت روی شانه سئول
«زنده بود اون شب و تا وقتی تو نرفتی زنده میمونه چون جونگکوک پدرته»
تهیونگ دستش را گرفت و گفت
«بریم»
سوار قایق شدند
جیمین طناب را باز کرد و قایق را هل داد
تهیونگ موتور را روشن کرد
سئول به سمت جیمین نگاه کرد و دستش را بلند کرد
جیمین هم دستش را بلند کرد
برفی از ماشین بیرون را نگاه میکرد اما نمیتوانست ببیند
قایق رفت
سئول برگشت و به افق نگاه کرد
جزیره هنوز پیدا نبود اما میدانست آنجاست
تهیونگ کنارش نشسته بود و به آب نگاه میکرد
سئول گفت
«بابا»
«جون دلم!!»
«اگه اون مرد جونگکوک رو کشته باشه چی»
تهیونگ نگاه کرد
«نمیزارم بمیره»
«چطور»
تهیونگ دستش را گذاشت روی اسلحهاش
«با این»
سئول نگاه کرد به اسلحه و بعد به پدر
«بابا شما همیشه میگفتید اسلحه راه حل نیست»
تهیونگ نگاه کرد به آب و گفت
«بعضی وقتا تنها راهه»
سئول چیزی نگفت
فقط به افق نگاه کرد
جایی که جزیره داشت کمکم پیدا میشد
جایی که جونگکوک چهارده سال منتظر مانده بود
برای همین روز
برای همین قایق
برای همین پدر و پسر
که داشتند میآمدند تا تمامش کنند.
پارت ۱۸
صبح شد و هوا روشن بود اما ابری و سرد و باد میآمد از سمت دریا
تهیونگ و سئول جلوی در ایستاده بودند و برفی کنارشان
جیمین ماشین را روشن کرده بود و منتظر بود
تهیونگ خم شد و دستش را گذاشت روی سر برفی
«برفی این بار با ما نمیای»
برفی نگاه کرد و دم نزد
سئول زانو زد و بغلش کرد
«چند روز دیگه برمیگردیم قول میدم»
برفی زبانش را درآورد و لیس زد صورت سئول را
تهیونگ خندید اما لبخندش زود پرید
سئول بلند شد و به جیمین نگاه کرد
«عمو...مواظبش باش»
جیمین سرش را تکان داد
«مثل چشمام»
برفی را بردند توی ماشین و نشست عقب
برفی سرش را گذاشت روی شیشه و نگاه کرد
انگار داشت خداحافظی میکرد
تهیونگ و سئول سوار ماشین دیگری شدند
جیمین جلویشان حرکت کرد تا برسند به بندر
توی راه هیچکس حرف نزد
سئول به پنجره نگاه میکرد و تهیونگ به جاده
رسیدند به بندر
یک قایق کوچک اما محکم کنار اسکله بسته شده بود
جیمین پیاده شد و به تهیونگ گفت
«این قایقه تا اونجا میرسه»
تهیونگ نگاه کرد به قایق و بعد به جیمین
«چند ساعت طول میکشه»
«حدود سه ساعت اگه هوا خوب باشه»
سئول به آسمان نگاه کرد و گفت
«ابریست»
جیمین گفت
«مهم نیست تو برو من پشت سرت میام با یه قایق دیگه اگه اتفاقی افتاد»
تهیونگ نگاه کرد به دوستش
«جیمین...»
جیمین دستش را بلند کرد و گفت
«چیزی نگو فقط برو و برگرد با اون»
سئول از جیمین پرسید
- عمو شما اوما رو دیدید؟»
جیمین نگاه کرد به سئول و چند ثانیه سکوت کرد
«چهارده سال پیش یک بار اون رو دیدم کنار دریا داشت به ماه نگاه میکرد»
سئول نفسش بند آمد
«کجا»
«همون جا که شما دارید میرید اون جزیره»
سئول اشک توی چشمهایش بود و گفت
«پس اوما زنده است»
جیمین دستش را گذاشت روی شانه سئول
«زنده بود اون شب و تا وقتی تو نرفتی زنده میمونه چون جونگکوک پدرته»
تهیونگ دستش را گرفت و گفت
«بریم»
سوار قایق شدند
جیمین طناب را باز کرد و قایق را هل داد
تهیونگ موتور را روشن کرد
سئول به سمت جیمین نگاه کرد و دستش را بلند کرد
جیمین هم دستش را بلند کرد
برفی از ماشین بیرون را نگاه میکرد اما نمیتوانست ببیند
قایق رفت
سئول برگشت و به افق نگاه کرد
جزیره هنوز پیدا نبود اما میدانست آنجاست
تهیونگ کنارش نشسته بود و به آب نگاه میکرد
سئول گفت
«بابا»
«جون دلم!!»
«اگه اون مرد جونگکوک رو کشته باشه چی»
تهیونگ نگاه کرد
«نمیزارم بمیره»
«چطور»
تهیونگ دستش را گذاشت روی اسلحهاش
«با این»
سئول نگاه کرد به اسلحه و بعد به پدر
«بابا شما همیشه میگفتید اسلحه راه حل نیست»
تهیونگ نگاه کرد به آب و گفت
«بعضی وقتا تنها راهه»
سئول چیزی نگفت
فقط به افق نگاه کرد
جایی که جزیره داشت کمکم پیدا میشد
جایی که جونگکوک چهارده سال منتظر مانده بود
برای همین روز
برای همین قایق
برای همین پدر و پسر
که داشتند میآمدند تا تمامش کنند.
- ۱۰۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط