{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۶
همین که دستش به موهام خورد و پشت گوشم برد
یه لحظه لرزیدم و سریع کنار کشیدم.
کنار صورتم خم شد.
-ازم فرار میکنی؟
نفس پر استرسی کشیدم.
صورتشو رو به روي صورتم آورد که ازش فاصله
گرفتم.
چشمهاي مشکیش الان برام ترسناك بودند.
خندید.
-ازم ترسیدي؟
بیحرف نگاهش کردم.
-عصبانی بودم سرت داد زدم، دیگه هم اتفاق
نمیوفته البته به شرط اینکه دختر خوبی باشی.
نفس بریده گفتم: برم گردون.
اخمهاش به هم گره خوردند.
-این هفته گرفتارم، نمیتونم اینجا باشم، تازشم
خودتم فردا کلاس داري.
چرخید و رو به روم خم شد که به مبل چسبیدم.
چونمو توي دستش گرفت و با تهدید توي
چشمهاش گفت: یه بار دیگه حرف برگشتن بزنی
اتفاق خوبی نمیوفته عزیزم، فردا هم کلاسمو کنسل
میکنم.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
خدایا چیکار کنم؟
_مامان و بابام نگرانم میشند.
_زنگ میزنی میگی شرکت یه کاري واسه تبلیغات پیدا کرده که همراه چندتا از کارمندا و من اومدي مثلا کرج.
بدتر شد که!
نالیدم: بذار برم.
اخمش غلیظتر شد.
-نه، انگار نمیشه باهات حرف زد! باز حرف خودتو
میزنی.
درست وایساد و به سمت اپن رفت.
پوست لبمو به بازي گرفتم.
من مطهرهم، من میتونم خودمو نجات بدم، نمیذارم
آبروي خانوادم بره.
حتی فکر به اتفاقاتی که قراره با اینجا نگه داشتنم
بیوفته چهار ستون بدنمو میلرزونه.
سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد.
توي سینی دوتا همبرگر و دلستر بود.
سینیو روي میز گذاشت و درست کنارم نشست که
ازش دور شدم اما دستشو دور کمرم حلقه کرد و به
سمت خودش کشیدم که دلم هري ریخت.
-دستتو بردار.
با اخم ریزي همبرگر رو به سمتم گرفت.
-بخور حرف نزن.
با کمی مکث ازش گرفتم.
کاغذ دورشو باز کردم و خواستم بخورم اما با فرو
رفتن دست مهرداد توي موهام سرمو تکون دادم.
_نکن.
ولم که نکرد هیج تازه لبشو هم به شقیقهم چسبوند
که نفسم بند اومد.
همونطوري لب زد: منو دیوونه نکن، باشه؟
سعی کردم سرشو عقب ببرم.
-چه گیري کردم دست توها!
آروم خندید و سرشو عقب برد.
-بخور.
چشم غرهاي بهش رفتم و مشغول خوردن شدم.
با اینکه گرسنم بود اما هیچ میلی به خوردن نداشتم.
استرس و نگرانی مثل خوره به جونم افتاده بود.
درآخر نیمی ازشو توي سینی گذاشتم که با
ابروهاي بالا رفته گفت: مثلا گرسنت بود!
-سیر شدم.
موهامو پشت گوشم برد.
-تو چته مطهره؟
به شب توي چشمهاش خیره شدم.
-من چمه؟
سري تکون داد.
-تو چی فکر میکنی؟ من الان به لطف تو زنم، به بدترین وجه ممکن از دنیاي دخترونگیم بیرون اومدم درحالی که میشد همچین شبی یکی از بهترین شبهاي عمرم باشه.
غم نگاهشو پر کرد.
آرومتر گفت: فقط میخواستم مال من بشی.
پوزخند تلخی زدم و به رو به روم نگاه کردم.
-اما واست مهم نبود که چجوري منو خرد میکنی!
این حرفت یعنی اینکه به من اعتماد نداشتی.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۷دستشو دور شونم حلقه کرد.-نکن اینک...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۸به مبل تکیه دادم و کلافه دو دستمو...

حرفای که تو دل مهرداد مونده:)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۵بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: تا و...

پارت شانزدهم

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

عاشقم باش part 19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط