جنون مافیا
جنون مافیا
☆part32S1☆
جیمین: سوااا... سوااا
سوا*
با شنیدن صدای اشنایی از جام بلند شدم.. دستمو گرفته بودم.. تقریبا زخمش عمیق بود
دویدم سمت صدا که جیمین رو پایین پله ها دیدم
سوا: اون.. اون مرد
جیمین: سوا! دستت
وقتی میخواست به سمت بالا بیاد جونگکوک ازش رد شد و با عصبانیت به شونش زد و از پله ها بالا اومد
+اینجا چخبره سوا؟
_من.. هق از کجا بدونم مرت.یکه
جیمین: الان وقت این حرفاس نفهم
چرا همه عصبی بودن...من فقط سوزش دستمو حس میکردم
+جیمین دستشو پانسمان کن بعد هم وسایلتو جمع کن(با سواعه)
میریم
_چی؟ کجا؟!
+ببین دختر جون... فقط به حرفم گوش من
جیمین: بیا بریم
روی مبل نشستیم
دستمو با الکل ضدعفونی کرد که تا استخونم سوخت
سوا: آیی
جیمین: معذرت...
چسب زخم زد و بعد دورشو با پانسمان پیچید تا خونریزیش بند بیاد
جیمین: ببین سوا میدونم ترسیدی ولی اونارو یوقت ندیدی... چیشد؟
سوا: یه مرد...یه مردی اون بیرون قبلا هم..
با صدای در پریدم بالا
تهیونگ: نبودش نبودش...گورشو از این اطراف گم کرده
تهیونگ با حال و موهای بهم ریخته و عصبی وارد خونه شد...بعد از چند لحظه متوجه من شد و چشاش نرم تر شد
حداقل این دوتا یه قلبی داشتن اونی که بالا معلوم نیست داره چیکار میکنه چی
_خوبم... نگران نباش
تهیونگ: خوبه...راستی خدمتکارا چی؟!
با گفتن خدمتکارا سوجین و اجومارو یادم اومد.. و از جا پریدم اشک چشامو گرفت
_سوجین... اجوما...
به سمت اشپزخونه و اتاقا دویدم... ولی نبودن که نبودن
گریم شدت گرفته بود.. خسته بودم!
جیمین اونا ظهر رفته بودن خرید و هنوز برنگشتن اگه اون خلا. فکارا کاری کرده باشن باهاشون چی ها؟
جیمین: باشه اروم باش بیا بشین.. ما ادمارو میفرستیم دنبالشون.. پیدا میشن باشه؟!
وسایلمو جمع کردم و اونا توی سالن بودن.
+کار خودشه.. به خیال خودش میخواسته سوا رو بدزده... حالا که ازدواج کردم فکر میکنن با دزدین اون روی نقطه ضعفم دست میزارت
جیمین: فهمیدم.. میدونم دوستش نداری ولی نیازی هم نیست اینقدر باهاش بد باشی حتی تو اسن موقعیت.
+تو چته ها؟ چته؟ چرا طرفداریشو میکنی ها؟
تهیونگ: جونگکوک یکم اروم بگیر
+اگه میخواس بهش ابراز احساسات کنی بفرما و برو
جیمین: برو بابا یعنی اینقد لا. شسم مه به اون.. چشم داشته باشم؟
+بعید نیست
تهیونگ: خفه شی.د... الان مشکلمون اون اش. غاله و همینطور سوجین و اجوما که نیستن
سوا*
وسایلم را هرچند کم جمع کردم و رفتم طبقه پایین...جیمین کتشو برداشت و درو کوبید رفت
_چیشده
+برو تو ماشین
نفسمو با حرص بیرون دادم.. انکار ناشنواعه و فقط بابد حرف حرف خودش باشه حتی با این حالمم باز مثل سنگ سرده.
وارد ماشین شدم... میترسیدم!
وقتی بعذ از یه ربع وارد ماشین شد خودمو جمع کردم و زل زدم به بیرون
_میشه بگی کجا میریم
+یه خونه دیگه
_چه خونه ای؟
+میبینی
وفتی رسیدیم سردرد وحشتناکی داشتم.. سرم گیج میرفت
یه خونه خیلی خشگل و بزرگ
البته که از اون کوچیکتر بود ولی بازم خیلی بزرگ بود...وارد شدیم.
+چند روز اینجا میمونیم... اینجا ارومه
_هوم
#کوک
#سناریو
#فیک
#بی_تی_اس
#بنفش
#مافیا
#part32
☆part32S1☆
جیمین: سوااا... سوااا
سوا*
با شنیدن صدای اشنایی از جام بلند شدم.. دستمو گرفته بودم.. تقریبا زخمش عمیق بود
دویدم سمت صدا که جیمین رو پایین پله ها دیدم
سوا: اون.. اون مرد
جیمین: سوا! دستت
وقتی میخواست به سمت بالا بیاد جونگکوک ازش رد شد و با عصبانیت به شونش زد و از پله ها بالا اومد
+اینجا چخبره سوا؟
_من.. هق از کجا بدونم مرت.یکه
جیمین: الان وقت این حرفاس نفهم
چرا همه عصبی بودن...من فقط سوزش دستمو حس میکردم
+جیمین دستشو پانسمان کن بعد هم وسایلتو جمع کن(با سواعه)
میریم
_چی؟ کجا؟!
+ببین دختر جون... فقط به حرفم گوش من
جیمین: بیا بریم
روی مبل نشستیم
دستمو با الکل ضدعفونی کرد که تا استخونم سوخت
سوا: آیی
جیمین: معذرت...
چسب زخم زد و بعد دورشو با پانسمان پیچید تا خونریزیش بند بیاد
جیمین: ببین سوا میدونم ترسیدی ولی اونارو یوقت ندیدی... چیشد؟
سوا: یه مرد...یه مردی اون بیرون قبلا هم..
با صدای در پریدم بالا
تهیونگ: نبودش نبودش...گورشو از این اطراف گم کرده
تهیونگ با حال و موهای بهم ریخته و عصبی وارد خونه شد...بعد از چند لحظه متوجه من شد و چشاش نرم تر شد
حداقل این دوتا یه قلبی داشتن اونی که بالا معلوم نیست داره چیکار میکنه چی
_خوبم... نگران نباش
تهیونگ: خوبه...راستی خدمتکارا چی؟!
با گفتن خدمتکارا سوجین و اجومارو یادم اومد.. و از جا پریدم اشک چشامو گرفت
_سوجین... اجوما...
به سمت اشپزخونه و اتاقا دویدم... ولی نبودن که نبودن
گریم شدت گرفته بود.. خسته بودم!
جیمین اونا ظهر رفته بودن خرید و هنوز برنگشتن اگه اون خلا. فکارا کاری کرده باشن باهاشون چی ها؟
جیمین: باشه اروم باش بیا بشین.. ما ادمارو میفرستیم دنبالشون.. پیدا میشن باشه؟!
وسایلمو جمع کردم و اونا توی سالن بودن.
+کار خودشه.. به خیال خودش میخواسته سوا رو بدزده... حالا که ازدواج کردم فکر میکنن با دزدین اون روی نقطه ضعفم دست میزارت
جیمین: فهمیدم.. میدونم دوستش نداری ولی نیازی هم نیست اینقدر باهاش بد باشی حتی تو اسن موقعیت.
+تو چته ها؟ چته؟ چرا طرفداریشو میکنی ها؟
تهیونگ: جونگکوک یکم اروم بگیر
+اگه میخواس بهش ابراز احساسات کنی بفرما و برو
جیمین: برو بابا یعنی اینقد لا. شسم مه به اون.. چشم داشته باشم؟
+بعید نیست
تهیونگ: خفه شی.د... الان مشکلمون اون اش. غاله و همینطور سوجین و اجوما که نیستن
سوا*
وسایلم را هرچند کم جمع کردم و رفتم طبقه پایین...جیمین کتشو برداشت و درو کوبید رفت
_چیشده
+برو تو ماشین
نفسمو با حرص بیرون دادم.. انکار ناشنواعه و فقط بابد حرف حرف خودش باشه حتی با این حالمم باز مثل سنگ سرده.
وارد ماشین شدم... میترسیدم!
وقتی بعذ از یه ربع وارد ماشین شد خودمو جمع کردم و زل زدم به بیرون
_میشه بگی کجا میریم
+یه خونه دیگه
_چه خونه ای؟
+میبینی
وفتی رسیدیم سردرد وحشتناکی داشتم.. سرم گیج میرفت
یه خونه خیلی خشگل و بزرگ
البته که از اون کوچیکتر بود ولی بازم خیلی بزرگ بود...وارد شدیم.
+چند روز اینجا میمونیم... اینجا ارومه
_هوم
#کوک
#سناریو
#فیک
#بی_تی_اس
#بنفش
#مافیا
#part32
- ۳۱۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط