{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part32S1☆

سوا*
وارد اتاقم شدم..یه تخت دو نفره و یه کمد توش بود
تمیز و سفید بود
هنوزم مثل بید به خودم میلرزیدم و میترسیدم
احساس میکردم شب کسی برای خ.فه کردنم میاد اما میدونستم همه ی این افکار از ترومایی برگرفته که همین دو ساعت پیش برام اتفاق افتاد

سعی کردم یکم ریلکس باشم اما حتی درد پر. یودیمم نمیذاشت.. از مقدار شک خون.ریزی داشتم
لباس راختی پوشیدم و به سوجین زنگ زدم ولی جواب نداد
اشک توی جشام حلقه زده بود
یه جیمین پیام دادم
_خوابی؟
جیمین: نه
_اجوما و سوجین پیدا میشن؟
جیمین: اره
_اما تلفنشونو جواب نمیدن
جیمین: نکران نباش
اینارو برو فعلا به شوهرت بگو

این حالا چش شده...همه یچیشون بود اینم یچیش شد... ایبابا!


جونگکوک*
دکمه های پرهنمو تا دوتا اولی باز کردم و روی مبل نشستم...ال.کل رو سر کشیدم
باعث میشد عصبانیتمو فراموش کنم.. جیمو چندین بار زنگ زد ولی اهمیتی ندادم..
بعد از خوردن ال. کل یه دوش گرفتم تا بو و حسش بپره
حوله ای دورم پیچیدمو اومدم بیرون...موهامو خشک کردم...
ساعت سه بود... رفتم توی اشپزخونه که احساس کردم جسم کوچولویی داره حرکت میکنه
+تو.. اینجا چیکار داری
با دیدنم جا خورد... سعی کرد چشاشو از بدن بر. هنم دور کنه ولی از لپای دپباره سر. خش مشخص بود چقدر معذبه
_خودت اینجا چیگار داری؟
+تشنمه... خب جوابمو ندادی.. این وقت شب چرا بیداری؟
نکنه دوست پسرت بیدارت نگه داشته؟!
_چی میگی... من دوست پسر ندارم
خوابم نمیبره...
+نترس.. کسی ادرس اینجارو بلد نیست جز من
_پس... میشه امشب پیشت بخوابم.. یعنی روی کاناپت یا...
+نه
با نگاه مظلوم و خسته ای نگاهم میکرد.. اون چشای درشتش مثل دریا بود...
+بچه نیستی
_ولی تو هنیسه بهم میگی بچه
+حالا نیستی
_هستم
+ببین رو مخ من راه نرو
_اگه برم چی

سوا*
وفتی حرفمو زدم ناگهانی دستشو کوبوند روی یخچال و منو بین دستاش زندانی کرد..
بدن برهن.ش فقط دو سه یانت با بدنم فاصله داشت که با نزدیک شدنش به گوشم کاملا حس میکردم اون بدن بی نقصو
+کاری میکنم که خودتم نتونی خودتو نجات بدی فسقلی
_چ..چه کاری
+خیلی فضولی
سعی کردم دورش کنم و به سمت اتاقم برم
به زور دو ساعت خوابیدم و بعد فقط فکر و خیال داشت مغزمو میجوید....


صبح ۵:۲٠
...: حرفی بزنید خودم اون دهنتونو با سوزن میدوزم
بندازینشون اونجا...
سوجین: اجوما... اجوما حالت خوبه
اجوما: خوبم دخترم... پاشو پاشو بریم خونه
سوجین: ای ک. ثافتا
اجوما:(سرفه)
سوجین: اجوما بزار کمکت کنم... جون نداری
بیا یکم دیگه مونده
د اخه مغز ندارن یه کوچه اونور تر مارو انداختن
اجوما: چقد حرف..(نفس نفس زدن) میزنی دختر
سوجین: باشع ببخشید
وقتی به در عمارت رسیدیم درو باز کردیم که با دیدن تهیونگ که با چشای خسته و خمار.ش روی مبل نشسته بود تعجب کردم
سوجین: ار.باب
تهیونگ: سوجین...اجوما.. شما اومدید کجا بودین اون کث. افتا کجا رفتن
اجوما: پسرم ما خوبیم.. اونا غیبشون زد... مارو یهو دزدینو حالاهم یهو ولمون کردن
گوشیامون هم شکستن...حتما خیلی نکران شدین
تهیونگ: اره خب... تو خوبی
سوجین: من؟ ا.. اره خوبم
تهیونگ: پیسب به عمارت حمله شد...سوا و جونگکوک رفتن و منم موندم تا صبح دنبالتون بگردم...
اجوما: چی؟!
سوجین: چی سوا حالش خوبه؟
تهیونگ: خوبه...
نگران نباش
این احمقار.و پیدا میکنیم


سوا*
با صدای تلق تولوق بیدار شدم
ساعت ۱۱بودم... چقدر خوابیدم

بلند شدمو رفتم به سمت اشپزخونه
با مرور اتفاقات دیشب برق از سرم پرید
اقا داشت صبحونه میخورد.. چقدر با اشتها و با صدا
+چه عجب
_صبح توام بخیر
+خیلی خوابالویی
_هی
بلند شد و گفت: صبحونتو بخور.. من باید برم
_کجا؟
با دستش بازوم که زخمی بود رو گرفت که دردم اومد
_آیی..
دستشو ناگهانی برداشت
+باید عوضش کنی
آه حتی عذرخواهی هم بلد نیست...
سری تکون دادم که اه کلافه ای سر داد و روی صندلی منو نشوند و با یه باند و الکل ضدعفونی اومد...
اولین بار بود که یجورایی کمکم میکرد...
وقتی باندمو عوض کرد
کتشو پوشید و میخواست بره
_کی میای
+دیر
دیدگاه ها (۱۱)

https://harfeto.timefriend.net/17786031811338 هااای قشنگاممم...

جنون مافیا ☆part32S1☆جیمین: سوااا... سوااا سوا*با شنیدن صدای...

جنون مافیا☆part1S1☆کلی اصرار سوجین بالاخره از اون رستوران اس...

جنون مافیا ☆part24S1☆چشامو باز کردم مثل همیشه با صدای جیمو.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط