{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part30S1☆


_خیلی خب قبول
+بایذ منو بب. وسی وگرنه گوشبتو نمیدم
_چی میگی نکنه عاسفم شدی
پوزخند مسخره ای زد و گفت: من؟! شاید تو بشی ولی من نه...فقط وقتی اون لپات از اذیت شدن سرخ میشه خوشم میاد
_تو.. تو سادیسم داری نه؟
+شاید
_هی روانی گوشیمو بده
+چقد بد دهنی.. یادت نره کی جلوته
من شرطمو گفتم..
_خیلی خب گوشیو نده
با عصبانیت روی مبل نشستم و سعی کردم و با نگاه کردن به بیرون خودمو مشغول کنم ولی نشد
بیست دقیقه گذشته بود و من کلافه شده بودم
بلند شدم و جلوس وایسادم
_قبوله
اه
+پورخند*
خیلی خب منتظرم

همینطور که با ورقاش ور میرفت نردیکش رفتم ولپشو بو. سیدم
_خب دیگه گوشیمو بده
+نه

س یع خم شدم تا گوشیو بردارم ولی برخلاف صورت خنثی و سردش دستمو کشید و افتادم روی پاهاش
وای!

سوا فقط یک بو. سه اونم تورو بو. سید!
قورتشو گرفتم و ل. بامو روی ل.باش گذاشتم و دستمو بردم سریع گوشیو برداشتم
از روی پاهاس بلند شدم.. احساس داغی روی لپام رو حس میکردم

_میرم دستشویی
رفتم بیرون تا یه ابی به سر و صورتم بزنم

ابن مرد روانیه...
بعد از اب زدن به صورتم به سمت طبقه پایین و اتاق جیمین رفتم...
توی اتاقش نبود وفتی برگشتم دیدم داره با یه دختری خوش و بش مبکنه.. چشامو نازک کردم و بهش نزدیک شدم
جیمین: عه سوا
_مزاحم که نشدم؟

وفتی دختره رفت به جیمین نگاه شکاکی انداختم و گفتم: دوست دخترته؟
جیمین: یواش...دوست دختذم کجا بود
_عجب
بیخیال.. کی میریم خونه؟
جیمین: به ابن زودی خسته شدی؟!
_اره خب...
جیمین: شاید تا شب کار داشته باسیم.. میخوای برسونمت خونه
_اگه میتونی.. ممنونم
جیمین: اره ففط وایسا به جونگکوک بگم

به جونگکوم رنگی زد و بعد سوار ماشین شدیم و بیس دیقه بعد دم خونه پیادم کرد
کل مدت راه یه ماشین مشکی دقیقا پشت ما بود... حس خوبی ازش نمیگرفتم ولی خب بیخیالش شدم
وارد خونه شدم.. سوت و کور بود
_اجومااا... اجومااا

انگار کسی نبود
له سمت اتاق سوجین رفتم ولی اونم نبود
بهش زنک زدم
_الو سوجین.. کجایید
سوجین: با اجوما اومدیم مواد غذایی بخریم..یخچال خالی بود
_هوغ خداراشکر باشه
سوجین: خدافظظ

لباسامو عوض کردم و نشیتم و کانالای تلویزیونو جابه جا میکردم
مغزم جایی دیگه بود و جسمم اینجا
معلومه خب فکرم پیش اون بو. سه بود
اه لعنتی!

خیلی گشنم بود
اجوما و سوجین هنوز نیومده بودن
دو سه تا خدمتکار بودن که بلد نبودن غذا درست کنن
ساعت پنج شده بود و نیومده بودن...دل شوره وحشتناکی داشتم دوباره زنگشون زدم که جواب نمیدادن

جرعتمو جمع کردم و به جونگکوک زنگ زدم
+وسط جلسم
و غط کرد
میخواستم بشینم زار بزنم...
به جیمین زنگ زدم که برنداست یقین همشون باهم سر جلسن
تصمیم گرفتم بخوابم تا این فکرا ازم دور شه
دیدگاه ها (۱۹)

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

Love you پارت اولعلامت ها -سوجین +سوا @ اجوما &کوک #تهیونگ-ا...

چند پارتی

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

چند پارتی

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

چند پارتی

#in_your_eyes part_۸۹ویو کایلاچشمام توی چشمای خمارش قفل شددی...

سرنوشت(ویو رایا)قلبم داشت از جا کنده می‌شد.رایا: اجومااا؟هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط