𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ27
[ویو جنی]=
همین که اسم تهیونگ اومد سریع بلند شدم
+"داداشم اومده؟!"
یونگی سر تکون داد:
_"آره"
جونگ کوک با خستگی دستشو روی شونۀ زخمیش گذاشت
بعد زیر لب گفت:
_"این پسر منو میکشه..."
چند ثانیه بعد درِ بزرگ عمارت باز شد
و تهیونگ با عجله وارد شد
همین که چشمش به خون روی لباس کوک افتاد اخماش رفت تو هم
_"یااااا جئون جونگ کوک! باز چیکار کردی تو؟!"
جونگ کوک پوزخند زد:
_"سلام به تو هم رفیق قدیمی"
تهیونگ بدون توجه به حرفش اومد سمتم
دو تا دستشو گذاشت روی شونههام
_"خوبی؟ چیزی نشده؟ زخمی نشدی؟"
+"نه بابا خوبم"
تهیونگ یه نفس راحت کشید
بعد برگشت سمت کوک
_"تو مگه نگفته بودی فقط یه شب پیشته؟! پس این خوناس چیه؟!"
[ویو کوک]=
تهیونگ مثل مادرای نگران دور جنی میچرخید
یونگی زیر لب خندید:
_"حس میکنم رئیس واقعی ایشونه"
با اخم نگاهش کردم:
_"خفه شو یونگی"
جنی ریز خندید
تهیونگ اومد جلوم ایستاد:
_"زخمت عمیقه؟"
_"نه چیز مهمی نیست"
_"خفه شو بابا تیر خوردی بعد میگه مهم نیست"
جنی سریع گفت:
+"منم همینو گفتم"
تهیونگ دستشو برد تو موهاش:
_"این بشر از بچگی همین بوده... یه بار پاش شکسته بود میگفت چیزیم نیست"
جنی زد زیر خنده
نگاهم رفت سمتش
همین که خندید انگار کل اون فضای سنگین محو شد
[ویو جنی]=
دکتر اومد سمت کوک:
_"رئیس باید بخیه بشه"
کوک بیحوصله گفت:
_"بعداً"
من و تهیونگ همزمان داد زدیم:
+"الان!"
چند ثانیه سکوت شد
بعد من و تهیونگ به هم نگاه کردیم
تهیونگ زد زیر خنده:
_"چه همزمان"
کوک با ناباوری نگامون میکرد
بعد خیلی آروم خندید
و برای اولین بار...
دیدم آدمای اون عمارت با تعجب به خندهی رئیسشون نگاه میکنن
انگار مدتها بود نخندیده بود...
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ27
[ویو جنی]=
همین که اسم تهیونگ اومد سریع بلند شدم
+"داداشم اومده؟!"
یونگی سر تکون داد:
_"آره"
جونگ کوک با خستگی دستشو روی شونۀ زخمیش گذاشت
بعد زیر لب گفت:
_"این پسر منو میکشه..."
چند ثانیه بعد درِ بزرگ عمارت باز شد
و تهیونگ با عجله وارد شد
همین که چشمش به خون روی لباس کوک افتاد اخماش رفت تو هم
_"یااااا جئون جونگ کوک! باز چیکار کردی تو؟!"
جونگ کوک پوزخند زد:
_"سلام به تو هم رفیق قدیمی"
تهیونگ بدون توجه به حرفش اومد سمتم
دو تا دستشو گذاشت روی شونههام
_"خوبی؟ چیزی نشده؟ زخمی نشدی؟"
+"نه بابا خوبم"
تهیونگ یه نفس راحت کشید
بعد برگشت سمت کوک
_"تو مگه نگفته بودی فقط یه شب پیشته؟! پس این خوناس چیه؟!"
[ویو کوک]=
تهیونگ مثل مادرای نگران دور جنی میچرخید
یونگی زیر لب خندید:
_"حس میکنم رئیس واقعی ایشونه"
با اخم نگاهش کردم:
_"خفه شو یونگی"
جنی ریز خندید
تهیونگ اومد جلوم ایستاد:
_"زخمت عمیقه؟"
_"نه چیز مهمی نیست"
_"خفه شو بابا تیر خوردی بعد میگه مهم نیست"
جنی سریع گفت:
+"منم همینو گفتم"
تهیونگ دستشو برد تو موهاش:
_"این بشر از بچگی همین بوده... یه بار پاش شکسته بود میگفت چیزیم نیست"
جنی زد زیر خنده
نگاهم رفت سمتش
همین که خندید انگار کل اون فضای سنگین محو شد
[ویو جنی]=
دکتر اومد سمت کوک:
_"رئیس باید بخیه بشه"
کوک بیحوصله گفت:
_"بعداً"
من و تهیونگ همزمان داد زدیم:
+"الان!"
چند ثانیه سکوت شد
بعد من و تهیونگ به هم نگاه کردیم
تهیونگ زد زیر خنده:
_"چه همزمان"
کوک با ناباوری نگامون میکرد
بعد خیلی آروم خندید
و برای اولین بار...
دیدم آدمای اون عمارت با تعجب به خندهی رئیسشون نگاه میکنن
انگار مدتها بود نخندیده بود...
ادامه دارد...
- ۴۶۸
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط