𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ34
[ویو کوک]=
من فقط ایستاده بودم و نگاه میکردم جنی و یونگی مثل دوتا بچه تو عمارت میدویدن 😭
جنی جیغ میزد:
+"یونگی تقصیر تو بودددد"
_"تو گفتی فقط یه قاشق"
_"تو چرا پارو آوردی خوردی؟!"
خدمتکارا با وحشت کنار میرفتن
احتمالاً فکر میکردن جنگ جهانی شده
[ویو جنی]=
داشتم میدویدم که یهو پیچیدم تو راهرو
و خوردم به یه نفر
تق!
_"آخخخ"
سرمو بلند کردم
تهیونگ بود 😭
_"دختره نصف شب چرا مثل جنزدهها میدوید؟"
یونگی هم پشت سرم ترمز زد
تهیونگ با شک نگامون کرد:
_"شما دوتا چه غلطی کردین؟"
قبل اینکه حرف بزنیم
جونگ کوک آروم از ته راهرو پیداش شد
دستاش تو جیبش بود
ولی داشت میخندید
تهیونگ با شوک گفت:
_"یاااااااا این دوباره خندید"
من سریع قایم شدم پشت تهیونگ:
+"داداش نجاتم بده"
_"چی شده؟"
کوک خیلی آروم گفت:
_"بستنی منو خوردن"
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند
بعد برگشت سمتم:
_"خودتونو آماده مرگ کنید"
+"تهیونگ تو داداش منی یا دشمنم؟!"
یونگی زیر لب گفت:
_"من هنوز جوونم نمیخوام بمیرم"
کوک رسید جلومون
بعد خم شد سمتم
من چشمامو بستم 😭
ولی...
فقط یه ضربه آروم زد به پیشونیم
_"دزد بستنی"
چشمامو باز کردم
کوک داشت ریز میخندید
و تهیونگ با قیافه شوکه زمزمه کرد:
_"این دختر رئیس مافیا رو رام کرده... پشمام"
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ34
[ویو کوک]=
من فقط ایستاده بودم و نگاه میکردم جنی و یونگی مثل دوتا بچه تو عمارت میدویدن 😭
جنی جیغ میزد:
+"یونگی تقصیر تو بودددد"
_"تو گفتی فقط یه قاشق"
_"تو چرا پارو آوردی خوردی؟!"
خدمتکارا با وحشت کنار میرفتن
احتمالاً فکر میکردن جنگ جهانی شده
[ویو جنی]=
داشتم میدویدم که یهو پیچیدم تو راهرو
و خوردم به یه نفر
تق!
_"آخخخ"
سرمو بلند کردم
تهیونگ بود 😭
_"دختره نصف شب چرا مثل جنزدهها میدوید؟"
یونگی هم پشت سرم ترمز زد
تهیونگ با شک نگامون کرد:
_"شما دوتا چه غلطی کردین؟"
قبل اینکه حرف بزنیم
جونگ کوک آروم از ته راهرو پیداش شد
دستاش تو جیبش بود
ولی داشت میخندید
تهیونگ با شوک گفت:
_"یاااااااا این دوباره خندید"
من سریع قایم شدم پشت تهیونگ:
+"داداش نجاتم بده"
_"چی شده؟"
کوک خیلی آروم گفت:
_"بستنی منو خوردن"
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند
بعد برگشت سمتم:
_"خودتونو آماده مرگ کنید"
+"تهیونگ تو داداش منی یا دشمنم؟!"
یونگی زیر لب گفت:
_"من هنوز جوونم نمیخوام بمیرم"
کوک رسید جلومون
بعد خم شد سمتم
من چشمامو بستم 😭
ولی...
فقط یه ضربه آروم زد به پیشونیم
_"دزد بستنی"
چشمامو باز کردم
کوک داشت ریز میخندید
و تهیونگ با قیافه شوکه زمزمه کرد:
_"این دختر رئیس مافیا رو رام کرده... پشمام"
ادامه دارد...
- ۴۸۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط