{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 77・⁠]⁠ᕗ

چرا به پشتش حساسه؟ قبلا هم اینو دیدم..دیدم که وقتی دستم روی پشتش قرار میگیره قیافه اش رو جمع میکنه و خودش رو میکشه 
داغون و هول گفت : این اشتباهه.. من‍..دست خودم نبود.... من حق ندارم انقدر به تو نزدیک بشم..یعنی نباید من نفهمیدم چی شد. 
سریع بلند شد والکی گفت: سیب های باغ رو چیدم باید ببینیشون 
و سریع رفت بیرون رفت تا خودش رو اروم کنه.. 
منم نمیدونستم چی میخوام. نزدیکش رو میخواستم. 
گرما و عطشش رو دوس داشتم. 
با یه سبد سیب سرخ برگشت خوشگل و قرمز بودن ذوق زده گفتم : وای خدای من... چقدر خوشگلن.. 
با لبخند پردردی نگام کرد. یه سیب بالا گرفت و گفت : بیا...بخورش 
-نه .. مرسی. 
اخم شیرینی کرد و گفت : نه مرسی چیه؟ بخور ببینم. 
شیرین گفت : دوس دارم بخوری 
لبخندی بهش زدم. سیب رو جلوی دهنم گرفت 
بدون اینکه سیب رو از دستش بگیرم یه گاز بهش زدم خیلی خوشگل نگام کرد و گفت : یه گاز کوچولوی کوچولو... 
در حال جویدن ریز خندیدم واقعا سیب خوشمزه و شیرینی بود 
-خیلی خوشمزه است.
گونه ام رو بوسید و گفت : مطمینم تو خوشمزه تری.
شرمگین لبم رو گاز گرفتم 
نفس خیلی عمیقی کشید و به سیب نگاه کرد و گفت: این پسره چی شد؟ توماس.. 
لبخندی زدم و پر انرژی گفتم : اصلا اصلا اصلا ندیدمش 
اروم گفت : خوبه. 
دست پانسمان شده اش رو گرفتم و بوسیدم و روی صورتم گذاشتمش. 
لبخند مهربونی زد. 
یکی از بیرون صدا کرد : جونگکوک 
جونگکوک سریع بلند شد و به من گفت : الان برمیگردم 
ورفت بیرون. صدای صحبتهای اروم مرد با جونگکوک اومد. کنجکاوانه جلو رفتم و گوش وایستادم.  اما چیزه زیادی به گوش نمی‌رسید
اما انگار بحث میکردن
با بغض از لای پنجره به جونگکوک نگاه کردم که دستاش رو توی جیبش کرده بود و کاملا جدی به روبروش خیره بود. 
خدای من... 
گریه ام راه افتاد. سریع از پنجره فاصله گرفتم. در حالیکه هنوز کل وجودم خیس از آب بود رو تختش نشستم و زل زدم به سیب ها
اومد داخل. سریع چشمام رو بستم و دست به صورتم کشیدم که نفهمه 
گریه کردم. سریع گفت : موهات خیلی خیسه..سرما میخوری..
و رفت پارچه ای آورد و کنارم نشست و مشغول خشک کرد موهام شد. 
به موهاش دست کشیدم و ناراحت گفتم : موهای خودتم خیسه.. 
اروم گفت : مهم نیست 
شيطون گفتم : چرا مهمه...
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 78・⁠]⁠ᕗو پارچه رو از روی موه...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part79・⁠]⁠ᕗاون راست میگفت منم نم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 76・⁠]⁠ᕗ  شبونه برای اینکه با...

ادامه پارت 75خودم رو ازش جدا کردم و گفتم : حالا بذار دستت رو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 29・⁠]⁠ᕗ  اروم گفت‌ : خیلی وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط