اسم بازیگران زندگی
اسم : بازیگران زندگی
part61
(ویو ا.ت)
خانوم : شروع کنید
اون مجریه میخواست بره که من جلوش رو گرفتم
ا.ت : عهه یه لحظه ببخشید
وایساد و منتظر به من نگاه کرد
ا.ت : امم...ما الان باید چیکار کنیم؟
خانوم : میتونید برید توی یه اتاقی که مخصوص زوجاست و استراحت کنید
یه چشمکی بهمون زد و ادامه داد
خانوم : شما دیگه نمیخواد توی این مرحله شرکت کنید چون ژست خیلی خوبی گرفتید و برنده شدید. میخوام ازش هزارتا چاپ کنم و برای تبلیغ بزنم به کل شهر...مطمئنم پر فروش ترین قاب میشه
و با دستاش یه رنگین کمون خیالی درست کرد
ا.ت : نه نه ببخشید منظور من رو اشتباه گرفتید...
نزاشت بقیهی حرفم رو بزنم که گفت
خانوم : زود باشید برید تا مرحله ی بعد استراحت کنید
و به یه خدمتکار گفت که راهنماییمون کنن ولی قبلش جونگکوک روبه مجری کرد و گفت
جونگکوک : اگه اون عکس پخش بشه همینجارو روی سرتون خراب میکنم
مجری که انگار صورتش یهو از ترس پر شد سریع سر تکون داد
خانوم : چشم آقای جئون
چی شد!یعنی انقدر معروفه که حتی مجری هم میشناستش ؟
جونگکوک : بیا بریم
منتظر جواب من نبود دستم رو گرفت و کشید دنبال همون خدمتکاری که میخواست راهنماییمون کنه منم دنبالش رفتم...به دستامون نگاه کردم...دستشو محکم تر گرفتم و خب...نمیدونم چطوری این حرفو میزنم ولی گرفتن دستش حس خوبی داشت.یهو از فکر و رویا در اومدم و سرم رو بلند کردم و دیدم که به یه اتاق رسیدیم. اتاق قشنگی بود اما فقط یه مبل و یه تخت ۲ نفره داشت. پس منظور چشمک مجری این بود!!وای چرا ذهنم جدیدا یجوری شده
خدمتکار : خب من شمارو تنها میزارم
خدمتکار رفت بیرون و در رو بست الان فقط من و جونگکوک توی اتاق بودیم
ا.ت : خب...
جونگکوک رفت و خودش رو روی مبل پرت کرد و منم مثل احمق ها نگاش کردم
جونگکوک : چیه تاحالا آدمندیدی ؟ تو برو روی تخت استراحت کن منم روی مبل میخوابم
ا.ت : میخوای بخوابی؟!اونم الان ؟ اینجا؟
جونگکوک : من رئیس همه شونم البته درسته که اینجا مال من نیست ولی من یه ادم شناخته شدم...
و بعد بخش بخش گفت:
جونگکوک : پس..خوابیدن..من..اینجا..برای هیچکس..مهم نیست
سرم رو آروم بالا پایین کردم:'
ا.ت : خیله خب...
اروم رفتم و روی تخت نشستم گوشیم رو از توی جیبم بیرون اوردم و یه نگاهی بهش کردم یازده تا تماس بی پاسخ از مامانم اوفف دوباره مخم رو میبره یه پیام هم برام فرستاده بود::
م/ا.ت >> کجایی؟نگرانتم چرا جواب گوشیت رو نمیدی؟همه چیز اونجا خوبه؟
در جوابش نوشتم:
ا.ت >> نگران نباش مامان همه چی خوب پیش میره
گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم و یه نگاهی به جونگکوک انداختم چشماشو بسته بود شبیه فرشته ها خوابیده بود اما از درون یه شیطان بود
...
ادامه دارد🦋🕸
part61
(ویو ا.ت)
خانوم : شروع کنید
اون مجریه میخواست بره که من جلوش رو گرفتم
ا.ت : عهه یه لحظه ببخشید
وایساد و منتظر به من نگاه کرد
ا.ت : امم...ما الان باید چیکار کنیم؟
خانوم : میتونید برید توی یه اتاقی که مخصوص زوجاست و استراحت کنید
یه چشمکی بهمون زد و ادامه داد
خانوم : شما دیگه نمیخواد توی این مرحله شرکت کنید چون ژست خیلی خوبی گرفتید و برنده شدید. میخوام ازش هزارتا چاپ کنم و برای تبلیغ بزنم به کل شهر...مطمئنم پر فروش ترین قاب میشه
و با دستاش یه رنگین کمون خیالی درست کرد
ا.ت : نه نه ببخشید منظور من رو اشتباه گرفتید...
نزاشت بقیهی حرفم رو بزنم که گفت
خانوم : زود باشید برید تا مرحله ی بعد استراحت کنید
و به یه خدمتکار گفت که راهنماییمون کنن ولی قبلش جونگکوک روبه مجری کرد و گفت
جونگکوک : اگه اون عکس پخش بشه همینجارو روی سرتون خراب میکنم
مجری که انگار صورتش یهو از ترس پر شد سریع سر تکون داد
خانوم : چشم آقای جئون
چی شد!یعنی انقدر معروفه که حتی مجری هم میشناستش ؟
جونگکوک : بیا بریم
منتظر جواب من نبود دستم رو گرفت و کشید دنبال همون خدمتکاری که میخواست راهنماییمون کنه منم دنبالش رفتم...به دستامون نگاه کردم...دستشو محکم تر گرفتم و خب...نمیدونم چطوری این حرفو میزنم ولی گرفتن دستش حس خوبی داشت.یهو از فکر و رویا در اومدم و سرم رو بلند کردم و دیدم که به یه اتاق رسیدیم. اتاق قشنگی بود اما فقط یه مبل و یه تخت ۲ نفره داشت. پس منظور چشمک مجری این بود!!وای چرا ذهنم جدیدا یجوری شده
خدمتکار : خب من شمارو تنها میزارم
خدمتکار رفت بیرون و در رو بست الان فقط من و جونگکوک توی اتاق بودیم
ا.ت : خب...
جونگکوک رفت و خودش رو روی مبل پرت کرد و منم مثل احمق ها نگاش کردم
جونگکوک : چیه تاحالا آدمندیدی ؟ تو برو روی تخت استراحت کن منم روی مبل میخوابم
ا.ت : میخوای بخوابی؟!اونم الان ؟ اینجا؟
جونگکوک : من رئیس همه شونم البته درسته که اینجا مال من نیست ولی من یه ادم شناخته شدم...
و بعد بخش بخش گفت:
جونگکوک : پس..خوابیدن..من..اینجا..برای هیچکس..مهم نیست
سرم رو آروم بالا پایین کردم:'
ا.ت : خیله خب...
اروم رفتم و روی تخت نشستم گوشیم رو از توی جیبم بیرون اوردم و یه نگاهی بهش کردم یازده تا تماس بی پاسخ از مامانم اوفف دوباره مخم رو میبره یه پیام هم برام فرستاده بود::
م/ا.ت >> کجایی؟نگرانتم چرا جواب گوشیت رو نمیدی؟همه چیز اونجا خوبه؟
در جوابش نوشتم:
ا.ت >> نگران نباش مامان همه چی خوب پیش میره
گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم و یه نگاهی به جونگکوک انداختم چشماشو بسته بود شبیه فرشته ها خوابیده بود اما از درون یه شیطان بود
...
ادامه دارد🦋🕸
- ۴.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط