{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکره

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکرهایش بود.

وارد اتاقش در بیمارستان شد و گوشی‌اش را روی میز گذاشت.

جیمین پشت سرش وارد شد.

= تهیونگ، امروز چرا این‌قدر ساکتی؟

_ حوصله ندارم.

= می‌دونم.

جیمین یک لیوان قهوه روی میز گذاشت.

= اینو بخور، شاید آدم شدی.

تهیونگ بدون اینکه نگاه کند، لیوان را برداشت و یک جرعه خورد.

چند ثانیه بعد...

صورتش درهم رفت.

_ این چیه؟!

جیمین با خونسردی گفت:

= قهوه.

_ این قهوه نیست.

= چرا، قهوه‌ست.

تهیونگ دوباره به لیوان نگاه کرد.

_ جیمین... تو توش نمک ریختی؟

جیمین چند لحظه ساکت ماند.

= اوه...

تهیونگ آرام سرش را بالا آورد.

_ «اوه»؟

جیمین سعی کرد نخندد.

= فکر کنم قند رو با نمک اشتباه گرفتم.

تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.

_ تو بیست‌وهفت سالته.

= خب؟

_ دکتری.

= خب؟

_ و فرق قند و نمک رو نمی‌دونی؟

جیمین بالاخره زد زیر خنده.

= قیافتو دیدی؟!

تهیونگ لیوان را برداشت و به سمتش گرفت.

_ بخور.

جیمین عقب رفت.

= چرا من؟!

_ چون خودت درستش کردی.

جیمین با خنده از اتاق فرار کرد.

= من یه بیمارستان با تو اداره می‌کنم، ولی نمی‌تونم مسئول قهوه‌ات باشم!

تهیونگ برای اولین بار بعد از ساعت‌ها لبخند زد.

_ دیوونه...

اما وقتی خنده‌اش محو شد، نگاهش دوباره روی گوشی افتاد.

پیام ناشناس هنوز روی صفحه بود.

راز ماریا همچنان سر جایش بود.

فقط برای چند دقیقه...

جیمین توانسته بود ذهنش را از آن دور کند.
حمایت❤️
دیدگاه ها (۰)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

سناریو

پارت هشت راز خون

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

you like it پارت²زیر چتر باهم قدم میزدن..دایون سرفه ای کرد ت...

آخرین بحث پارت ۱۶

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط