{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 48

صبح روز بعد...
نور خورشید از لای پرده‌ها به داخل می‌آمد. ایزابلا هنوز روی مبل خواب بود....شب قبل تا دیروقت بیدار ماند و به همه چیز فکر کرد، صدای باز شدن در، او را بیدار کرد،آنا وارد شد...این بار موهایش مرتب بود، لباس تمیز پوشیده بود و یک سینی صبحانه در دست داشت
آنا«بیدار شو عروس خانوم! امروز روز بزرگته!»
ایزابلا با چشمهای خواب‌آلود به آنا نگاه کرد «ساعت چنده؟»
آنا: «هشت صبح، پاشو باید آماده بشی»
ایزابلا از روی مبل بلند شد و به سینی صبحانه نگاه کرد....چایی داغ، نان تازه، پنیر، گردو و عسل
ایزابلا«این چیه؟»
آنا«صبحونه....بابام شخصاً دستور داد برات ببرم»
ایزابلا ابروهایش را بالا انداخت«خودش؟ شخصاً؟»
آنا«آره....تعجب کردم خودم.چ، هیچ وقت این کار رو نکرده برای کسی»
ایزابلا لبخند کوچکی زد و شروع کرد به خوردن صبحانه،آنا کنارش نشست و نگاهش کرد
آنا«چطوری؟ عصبی نیستی؟»
ایزابلا«چرا یه کم»
آنا«میدونی... من هیچ وقت فکر نمیکردم بابام یه روز اینجوری بشه، انقدر... حساس!»
ایزابلا«حساس؟ اون؟»
آنا«آره...دیشب تا صبح توی دفترش بود، مایکل گفت فقط به در بسته نگاه میکرده و چیزی نگفته... این براش عادیه ولی... این بار فرق داشت»
ایزابلا«چه فرقی؟»
آنا«نمی‌دونم،یه جورایی انگار... منتظر چیزی بود....یا شاید میترسید!»
ایزابلا به چایی نگاه کرد...به فکر فرو رفت
ایزابلا«اون از چی بترسه؟»
آنا«از اینکه تو نه بگی....»
سکوت!
ایزابلا«من نه نمی‌گم!»
آنا«میدونم،ولی اون نمیدونه»
ایزابلا صبحانه‌اش را تموم کرد.... آنا بلند شد
آنا«بیا! باید بریم برات لباس ببینیم»
ایزابلا«لباس؟!»
آنا«آره...بابام چندتا لباس عروس فرستاده، باید انتخاب کنی!»
ایزابلا با تعجب«کِی وقت کرد این کار رو کنه؟!»
آنا با خنده«معلوم نیست....اون همیشه کاراش رو قبل از اینکه فکر کنی انجام میده،بیا»
ایزابلا بلند شد و دنبال آنا رفت.....

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۱۲)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 47 ایزابلا آن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 46 ولادیمر«مطمئ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 36 آنا «دست ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط