{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۰

نقاشی دیوار تمام شده بود. درخت بزرگی با شاخه‌های رنگارنگ، پرنده‌های آبی و قرمز، و میوه‌هایی به شکل دایره‌های زرد و نارنجی. در مرکز تنه، یک قلب بزرگ قرمز رنگ می‌درخشید.

بچه‌ها با افتخار کنار نقاشی ایستاده بودند. حدیث از همه عکس گرفت. جونگکوک کنار دیوار ایستاده بود و به اثر هنری نگاه می‌کرد. قلبش پر از احساساتی بود که نمی‌توانست نام ببرد.

حدیث نزدیکش آمد. "زیبا شده، نه؟"

"خیلی. اینجا واقعاً جای خاصیه."

"خوشحالم که اینطور فکر می‌کنید." حدیث مکث کوتاهی کرد. "می‌دونید، بعد از مادرم، من... کمی از پزشکان و بیمارستان می‌ترسیدم."

جونگکوک به او نگاه کرد. "و حالا؟"

حدیث مستقیم به چشمانش نگاه کرد. "حالا فکر می‌کنم بعضی پزشک‌ها می‌تونن درمان‌کننده‌تر از دارو باشن."

در آن لحظه، سکوت عمیقی بینشان افتاد. حتی صدای بچه‌ها هم دور به نظر می‌رسید.

ناگهان، صدای گریهٔ بلندی از داخل مهدکودک شنیده شد. حدیث به خودش آمد. "ببخشید، باید برم ببینم چی شده."

او به داخل دوید. جونگکوک تنها ماند. به قلب قرمز روی دیوار نگاه کرد. سپس به قلب کوچک روی پشت دستش.

او می‌دانست. این دیگر یک علاقهٔ ساده نبود. چیزی عمیق‌تر در جریان بود. و او آماده نبود بگذارد این فرصت از دست برود.

فردا باید برنامهٔ بعدی را بریزد. با کمک تیم. اما این بار، نه برای پیدا کردن حدیث. برای نزدیک‌تر شدن به او.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۹فردا صبح، جونگکوک با یک کوله‌پشتی پر از ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۸جونگکوک داشت از مهدکودک خارج می‌شد که صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط