{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۶

جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۶
ساعت ۱۲ شب بود که شیفتمون تموم شده بود
درحال جم کردن وسایلم بودم و پرهام خیلی نگران داروخونه رو متر میکرد
-پرهام چیزی شده ؟چقدر راه میری ؟نگران چی؟
پرهام:هیچی بابا من باز ماشین ذو دادم دس پریا و پیام قرار بود بیان دنبالم معلوم نیست کجان ؟
هیشکدومشونم گوشی برنمیدارن نگرانشونم
-دفعه ی پیش که داده بودی و آینه و لاستیک داغون شده بود تجربه نشد که الان ندی ؟
پرهام :آخه اینبار به اجبار بابام برا کار رفتن کرج
-جان رفتن کرج خب بنظرم بهتره پیاده برگردی خونه زودتر میرسی
پرهام :مشکل اینجاست کیلید خونمم تو ماشینه و کسی هم خونه نیست برام درو باز کنه
-شانس خوبی داری حالا اینقدر به خواه برادرت زنگ بزن تا آخر یکیشون برداره
وسایلامو جم کردم اومدم برم که دلم میخواست بمونم ببینم این خواهر برادر پرهام چه دست گلی به آب دادن
واسه همین لب پله نشستم و با گوشیم ور رفتم
پرهام اومد بیرون .
چطوره ؟نظر بدید
برگرفته از رمان گره ماکانی
دیدگاه ها (۱۶)

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۷ پرهام :عه تو نرفتی ؟-میرم ح...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۸ پرهام :پیام معلوم هس کجایین...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۵ پرهام عین بز بهم زل زده بود...

زمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۴۴تا پله مونده بود که ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط