{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۴

زمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۴
۴تا پله مونده بود که از هول مامانم پام گیر کرد و
شترق پخش زمین شدم
پاهام رو پله بود و صورتمو خیلی شیک رو زمین پخش شده بود
پرهام اومد سمتم :چیکار میکنی آروم بیا حالت خوبه ؟؟
-اره خوبم گوشیو بده
گوشیو از دستش کشیدم و جواب دادم :..........................
پرهام دارو رو از دستم کشید و داد به مشتری که بره
-سلام کامیار خوبی
باشنیدن صدای مامانم ذوق مرگ شدم 😍 😍 :سلام بیتا خانم کامیار نداریم مامان داریم
-الهی من فدات بشم خوبی ؟چیکار کردی باخودت؟
مامانم :من خوبم نگران نباش تو خوبی
-اره مامانی وقتی تو خوبی منم خوبم
مامانم :من دیگه باید قطع کنم دکتر نمیزاره بیشتر از این حرف بزنم مواظب خودت باش خدافظ
گوشیو گرفتم جلو صورتم و بوسش کردم :خدافظ مامان جون
و قطع شد
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۵)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۳$کوک لباس رو پوشیدکوک : تموم ...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت هشتم

پارت ۱۰ پدرم بود گلویم را صاف کردم و آیکون سبز رنگ را فشار د...

فیک کوک موفقیت عشق در همراه دارد پارت ⁴ویو ا.ت فرمون رو چرخو...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

𝓹𝓪𝓻𝓽۴۴ات گرفت سومینو عین سگ زد بعد که ولش کرد یکی گفت ..:این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط