{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۵

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۵
پرهام عین بز بهم زل زده بود بهم
-چیه چیزی شده !؟
پرهام :صورتت داره خون میاد میفهمی ؟
-چی ؟
دستمو کشیدم رو صورتم از ذوق مامانم متوجه زخمم نشده بودم چقدر میسوخت و درد میکرد
-اخ درد میکنه یه دستمال میدی ؟
پرهام :یلحظه وایسا
رفت و با باند و چسب برگشت
پرهام :بیا پانسمان کنم
-نه نمیخواد
پرهام :تو بگو نمیخواد من میبندمش
خونای روی صورتمو با دستمال پاک کرد و زخممو بست واقعا خیلی درد میکرد
و من متوجهش نبودم از بس هول بودم رفتم جلو آینه ...............
خب زخمه که بسته چیزی دیده نمیشه
ولی پیشونیم کبوده یکی ندونه انگاری کتک کاری کردم
برگرفته از رمان گره ماکانی
دیدگاه ها (۴)

جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۶ ساعت ۱۲ شب بود که شیفتمون تموم ش...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۷ پرهام :عه تو نرفتی ؟-میرم ح...

زمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۴۴تا پله مونده بود که ا...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۳ ساعت ۵ بعد از طهر بود و ...

قرارداد با قلب

My professor Part:44روشو کمی سمتم چرخوند و از نیم رخش تشخیص ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط