{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خ

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم. هندوانه فروش در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانه ی خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد، دید که خورده نمی شود. سپس مقدار پولی که به همراه داشت را به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده. هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان گرفت و گفت: خداوندا بندگانت را ببین، این هندوانه خراب را به خاطر تو داده و این هندوانه خوب را به خاطر پول.
دیدگاه ها (۵)

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با ب...

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.همه ...

چه حقیر و کوچک است آنکسی که بخود مغرور است چراکه نمیداند بعد...

افراد سست اراده، همیشه به دنبال معجزه هستند، اما افراد قوی، ...

اولین اوسی شیطان کشم

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناختچون کامیل همیشه ...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه برای رضای ...

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا ...

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط