صبح ساعت
𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁵⁶
صبح ساعت ۱۰:
اسمون ابی مثل دریاچه ی ضلالی پاک بود.
افتاب در میان ابر های پنبه ای،مثل کهربا میدرخشید.
پرتو های نور خورشید از لا به لا ی ابر ها به زمین میرسیدند و تابستون گرمی رو رقتم میزدند.
برگ درخت ها با باد همراه بودند و رقص زیبای رو به همراه بو ی سبزی تازه ای در هوا افشان میکردند.
چمن های سبز رنگ که مثل عطری بودند که با بوی بابونه های سفید مخلوت شده بودند.صدای
پرنده های اوازخوان تنین انداز صبگاهی بود.
اگرچه،میتونست برای کسایی که خوابیدن ناخوشایند باشه...اما چی میتونه ارامش بخش تر از طبیعت باشه؟شاید بوییدن گردنت،بوییدن تنت..بوییدن موهای رنگ اسمون شب رنگت.
اما طبیعت تورو بوییده بود؟اگر نه،چرا بوی دشت گل های یاس،بوی موهای تو بود؟چرا بوی تن بچه همبوی گردن تو بود؟چرا..عسل هم رنگ چشمای تو بود؟
زمانی که به اسمون خیره شدم و ماهی در ان ندیدم،فهمیدم ماه رو در کنار خودم دارم،زمانی که به صورتت نگاه میکردم،ماه رو توی صورتت دیدم.
زمانی که دست هات رو توی دستم گرفتم،پی بردم چرا ابریشم طرفدار زیادی داره.
وقتی تو رو در اغوشکشیدم،فهمیدم چرا طبیعت طرفدار داره.
(مثلا بخشی از داستان هایی بود که میا مینوشت)
با برخورد نور توی چشماش از خواب بیدار شد.
خاطرات مثل نوار ویدیویی از جلوی چشماش عبور کردند..نا*له هایی از لذ*ت..از در*د..لم*س های از شه.وت. ار.گاس*م های پی در پی..همه زنده کننده ی خاطرات تلخی بود که گذرونده بود.تموم نمیشد..درد..نه درد جسم،بلکه درد روح بود که مانند خنجری تیز توی قلبش میرفت.
اروم از روی تخت بلند شد.لباس هایی رو برای پوشیدن پیدا کرد.چیکار میتونست بکنه؟خودکشی؟یا شروعی دوباره؟قطعا فرصت دوباره بد نبود.
بدون صبر برای خوردن صبحونه،به بیرون رفت.
بی هدف توی خیابون های المان پرسه میزد.گرچه
الان کاملا گم شده بود.چون راه برگشتی نداشت.
به جیبش نگاه کرد،قطعا خوش شانس بود که هودی جونگکوک رو پوشیده بود،میدونست قراره توی این تابستون گرم بارون بباره..پول و کارتی داخل جیبش بود و اون رو برداشت.چیکار میکرد؟چه جوری باید باهاش خوشبختانه فرار میکرد؟
امشب بازم پارت میزارم
صبح ساعت ۱۰:
اسمون ابی مثل دریاچه ی ضلالی پاک بود.
افتاب در میان ابر های پنبه ای،مثل کهربا میدرخشید.
پرتو های نور خورشید از لا به لا ی ابر ها به زمین میرسیدند و تابستون گرمی رو رقتم میزدند.
برگ درخت ها با باد همراه بودند و رقص زیبای رو به همراه بو ی سبزی تازه ای در هوا افشان میکردند.
چمن های سبز رنگ که مثل عطری بودند که با بوی بابونه های سفید مخلوت شده بودند.صدای
پرنده های اوازخوان تنین انداز صبگاهی بود.
اگرچه،میتونست برای کسایی که خوابیدن ناخوشایند باشه...اما چی میتونه ارامش بخش تر از طبیعت باشه؟شاید بوییدن گردنت،بوییدن تنت..بوییدن موهای رنگ اسمون شب رنگت.
اما طبیعت تورو بوییده بود؟اگر نه،چرا بوی دشت گل های یاس،بوی موهای تو بود؟چرا بوی تن بچه همبوی گردن تو بود؟چرا..عسل هم رنگ چشمای تو بود؟
زمانی که به اسمون خیره شدم و ماهی در ان ندیدم،فهمیدم ماه رو در کنار خودم دارم،زمانی که به صورتت نگاه میکردم،ماه رو توی صورتت دیدم.
زمانی که دست هات رو توی دستم گرفتم،پی بردم چرا ابریشم طرفدار زیادی داره.
وقتی تو رو در اغوشکشیدم،فهمیدم چرا طبیعت طرفدار داره.
(مثلا بخشی از داستان هایی بود که میا مینوشت)
با برخورد نور توی چشماش از خواب بیدار شد.
خاطرات مثل نوار ویدیویی از جلوی چشماش عبور کردند..نا*له هایی از لذ*ت..از در*د..لم*س های از شه.وت. ار.گاس*م های پی در پی..همه زنده کننده ی خاطرات تلخی بود که گذرونده بود.تموم نمیشد..درد..نه درد جسم،بلکه درد روح بود که مانند خنجری تیز توی قلبش میرفت.
اروم از روی تخت بلند شد.لباس هایی رو برای پوشیدن پیدا کرد.چیکار میتونست بکنه؟خودکشی؟یا شروعی دوباره؟قطعا فرصت دوباره بد نبود.
بدون صبر برای خوردن صبحونه،به بیرون رفت.
بی هدف توی خیابون های المان پرسه میزد.گرچه
الان کاملا گم شده بود.چون راه برگشتی نداشت.
به جیبش نگاه کرد،قطعا خوش شانس بود که هودی جونگکوک رو پوشیده بود،میدونست قراره توی این تابستون گرم بارون بباره..پول و کارتی داخل جیبش بود و اون رو برداشت.چیکار میکرد؟چه جوری باید باهاش خوشبختانه فرار میکرد؟
امشب بازم پارت میزارم
- ۷.۶k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط