{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

اگر از تو چیزی میپرسد،
او را پاسخگو باش،
و اگر دوباره پرسید،
باز هم پاسخگو باش،
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

واگر تو را به درستی درنمی یابد،
شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .

آدولف هیتل
دیدگاه ها (۸)

ازم پرسید: تا حالا عاشق شدی؟ گفتم آره.. گفت چند بار؟ گفتم یک...

ديگر سوسوى هيچ چراغى اميدوارم نمى کندديگر گرماى دستى دلم را ...

ﺍﮔﺮ ﺩﻝ ﺳﭙﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻄﺎﺳﺖ………………..ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻄﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭﺩ ﺟﺴﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺎ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط