{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهم که به کالورا افتاد برخلاف شوگا خیلی آروم و خونسرد ب

نگاهم که به کالورا افتاد برخلاف شوگا خیلی آروم و خونسرد بود و نمیشد گفت از دیدن رقیب عشقیش ناراحت یا عصبانیه!
این رفتار سرد و یخ مانندش برخلاف رفتار آتشین شوگا برام خیلی عجیب بود و نگاهای مرموزش به بردارش یعنی کانگ سو که انگار داشتن مکالمه خیالی با هم انجام میدادن به حیرت من بیشتر اضافه میکرد ...
بیرون زدن مویرگ های قرمز چشم شوگا نشونه عصبانیت بیش از حدش بود و دستای مشت کرده اش آماده زدن بودن ...
ولی برخلاف اون من الان توی دلم عروسی بر پا بود برای اینکه تونستم خودمو جلوی اون جوری نشون بدم که بدونه من از نبودش اونقدرا هم ناراحت نیستم ...
بعد از یک مکالمه نسبتا کوتاه و پر از حرارت عصبانیت ریسم به من گفت که میتونم برم و از مهمونی لذت ببرم....
توی تمام مدت مهمونی نگاه های شوگا که حتی داغی و سرخ بودن چشماش رو از دورم حس میکردم روی من بود ....
ولی من دیگه حواسم به اون نگاها نبود ...
حالا حس شک و ترسی بدون اراده توی دلم بیدار شده بودن و از اون حس خوشحال پیشی گرفته بودن ...
ذهنم فقطو فقط درگیر نگاه های پر از رمز و راز کالورا و کانگ سو ب هم بود ....
هر چی که بود نگاه های خوبی نبود ...
میشد فهمید با اون نگاه ها دارن مکالمه مرموزی رو با هم رد و بدل میکنن ...
مکالمه ای که کاملا سری بود ...
سعی میکردم اون حس خوشحالی رو بیدار کنم اما همون حس ترس نمیزاشت... درست مثل نگهبان توی دلم رو احاطه کرده بود...
اون نگاها تا آخر مهمونی ادامه داشتن ...
بعد از تموم شدن مهمونی همه در حال رفتن بودن و منم بعد از خداحافظی با خانم پارک و کمک به بقیه رفتم سمت پارکینگ تا با ماشین لارا که بهم قرض داده بود به سمت خونه حرکت کنم ...
تا در ماشین رو باز کردم یکی از پشت سرم اومد و در ماشین رو با شتاب بالا به سمت جلو هول داد و اونو بست ...
چشمامو از ترس بسته بودم ... اما وقتی بازشون کردم صورت شوگا که خودتون میدونید قرمز شده بود و با اون پوست سفیدش تضاد جالبی داشت جلوی چشمام بود ...
نفسای داغش به صورتم میخورد و من تقریبا ترسیده بودم...
سعی کردم عادی جلوه بدم و اونو با دستم پس زدم ...
اما فایده نداشت مچ دستمو توی دستاش گره کرده بود و من بعد از ماه ها دوباره توسط دستای گرم و پر ارامشش لمس شدم ...
دیدگاه ها (۵)

آ.ت:« ولممم کن !!!!شوگا:« چطوری جرعت کردی ؟!!آ.ت:« منظورت چی...

دیگه چیزی بینمون رد و بدل نشد و فقط گاهی اوقات کانگ سو از هم...

سعی کردم دوباره حس انتقاممو بیدار کنمپاشنه های کفشمو پیروز م...

همین موقع کانگ سو اسم منو بلند صدا زد و از اون طرف سالن به س...

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط