فصل شب دردناک
فصل ۳ ( شب دردناک )
پارت ۱۷۵
دختره به دو طرف سرش را تکون داد و حرف جیمین را تآیید کرد جیمین سمته در رفت و به بیرون راهش کرد و در را بست
( این مرد دیونست) با گفتن این جمله تو افکارش زود وارد اتاق اش شد با قفل کردن در سمته تخت رفت زود زیر ملافه خودش را قائم کرد و اشک هایش رو گونه های لوپ لو پی اش سرازیر شدن هیچ وقت هیچ کس بهش نگفته بود لال این حرف بهش میفهماند که کم داره از بقیه آدم ها
میترسید از اون پسر به شدت میترسید گفتنش به پدر یا مادرش غیره ممکن بود چون این دختر ترسو تر از این حرف ها. بود
اشک هایش را پاک کرد و با خودش فکرکرد( شاید شراب زیاد خورده بود یا شاید م*ستی چیزی بود هیچ آدم ایقدر ظالم نیست درسته آره ات الکی گندش نمیکنم مامانی همیشه میگه اگه آدم ها بدی کردن من باید خوبی کنم تا بدی فراموش شه آره ) با لبخند به فکر مادرش کم کم چشم هایش گرم خواب شد
( تازه کجاشو دیدی کیم ات قراره بیشتر از اینجا خوش بگذرونیم )
. **********
تهیونگ : دیشب خوابخوبی داشتین
جیمین : آره بهترین خواب بود راحت و دنج ریلکس بود بهترین مکانی بود
سوجین : بیخیالش آقای پارک اقرار نکنید
جیمین با نگاه نفرت اش به عمه اش دوخت چقدر از این زن متنفر بود با صدا کفش اسپرت کسی که وارد سالن شد و چشم دوخته جیمین بهش خیره شد ولی این دختر با چهره شاد و شنگول کتابچه صوتی رنگ به دست ایستاده بود جیمین از این چهره شاد دختره عصبی تر مشتش رو محکم تر گرفت
تهیونگ : دختر بابایی بیا اینجا
ات با صدا پدرش سمتش رفت و بوسی رو گونه پدرش گذاشت
سوجین : واییییییییییی پرنسس مادرش چه خوشگل شده
ات سمته مادرش چرخید و بوسی مادران رو موهای زیبا تا شانه های دختره گذاشت و کنار مادرش روبه رو جیمین نشست
تهیونگ : دخترم یادت میاد گفتم قرار مهمون بیاد ... مهمون ایشون هست پارک جیمین شریک جدید شرکت ما
دختره مشغول باز کردن کتاب شد و به یاد اینکه خودکار اش را فراموش کرده جیمین گفت ...
جیمین: به خودکار نیاز داری اینو بگیر
دختره با یاد آوری اون شب دردناک آب دهنش را قورت داد و با بوسه وحشیانه چشم هایش را گذاشت رو هم و با خنده خودکار مشکی رنگ با طرح زیبا مشغول نوشتن شد .. کتاب را سمته جیمین گرفت
_ از دیدن شما خوشبختم من کیم ات هست
جیمین بعد از خواند آن متن با همان اخم بهش خیره شد
جیمین : منم از دیدن شما خوشبختم پارک جیمین هستم
دختره لبخندی زد و روبه مادرش کرد اون به خوبی میتوانست از تو چشم هایش بفهمه که نیازی به چی داره
پارت ۱۷۵
دختره به دو طرف سرش را تکون داد و حرف جیمین را تآیید کرد جیمین سمته در رفت و به بیرون راهش کرد و در را بست
( این مرد دیونست) با گفتن این جمله تو افکارش زود وارد اتاق اش شد با قفل کردن در سمته تخت رفت زود زیر ملافه خودش را قائم کرد و اشک هایش رو گونه های لوپ لو پی اش سرازیر شدن هیچ وقت هیچ کس بهش نگفته بود لال این حرف بهش میفهماند که کم داره از بقیه آدم ها
میترسید از اون پسر به شدت میترسید گفتنش به پدر یا مادرش غیره ممکن بود چون این دختر ترسو تر از این حرف ها. بود
اشک هایش را پاک کرد و با خودش فکرکرد( شاید شراب زیاد خورده بود یا شاید م*ستی چیزی بود هیچ آدم ایقدر ظالم نیست درسته آره ات الکی گندش نمیکنم مامانی همیشه میگه اگه آدم ها بدی کردن من باید خوبی کنم تا بدی فراموش شه آره ) با لبخند به فکر مادرش کم کم چشم هایش گرم خواب شد
( تازه کجاشو دیدی کیم ات قراره بیشتر از اینجا خوش بگذرونیم )
. **********
تهیونگ : دیشب خوابخوبی داشتین
جیمین : آره بهترین خواب بود راحت و دنج ریلکس بود بهترین مکانی بود
سوجین : بیخیالش آقای پارک اقرار نکنید
جیمین با نگاه نفرت اش به عمه اش دوخت چقدر از این زن متنفر بود با صدا کفش اسپرت کسی که وارد سالن شد و چشم دوخته جیمین بهش خیره شد ولی این دختر با چهره شاد و شنگول کتابچه صوتی رنگ به دست ایستاده بود جیمین از این چهره شاد دختره عصبی تر مشتش رو محکم تر گرفت
تهیونگ : دختر بابایی بیا اینجا
ات با صدا پدرش سمتش رفت و بوسی رو گونه پدرش گذاشت
سوجین : واییییییییییی پرنسس مادرش چه خوشگل شده
ات سمته مادرش چرخید و بوسی مادران رو موهای زیبا تا شانه های دختره گذاشت و کنار مادرش روبه رو جیمین نشست
تهیونگ : دخترم یادت میاد گفتم قرار مهمون بیاد ... مهمون ایشون هست پارک جیمین شریک جدید شرکت ما
دختره مشغول باز کردن کتاب شد و به یاد اینکه خودکار اش را فراموش کرده جیمین گفت ...
جیمین: به خودکار نیاز داری اینو بگیر
دختره با یاد آوری اون شب دردناک آب دهنش را قورت داد و با بوسه وحشیانه چشم هایش را گذاشت رو هم و با خنده خودکار مشکی رنگ با طرح زیبا مشغول نوشتن شد .. کتاب را سمته جیمین گرفت
_ از دیدن شما خوشبختم من کیم ات هست
جیمین بعد از خواند آن متن با همان اخم بهش خیره شد
جیمین : منم از دیدن شما خوشبختم پارک جیمین هستم
دختره لبخندی زد و روبه مادرش کرد اون به خوبی میتوانست از تو چشم هایش بفهمه که نیازی به چی داره
- ۸.۷k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط