P : 13
BEYOND TIME
پارت سیزدهم | چای عصرانه
سرین تا عصر نتوانست از فکر نامه بیرون بیاید.
هر بار که به نام لورنزو مارچلو میرسید، سؤالهای تازهای در ذهنش شکل میگرفت.
بالاخره تصمیم گرفت سراغ پدرش برود.
او را در اتاق کارش پیدا کرد.
ـ پاپا ، میتونم یه چیزی بپرسم؟
پدرش از روی کتاب سر بلند کرد.
ـ بپرس.
سرین چند لحظه مردد ماند.
ـ شما لورنزو مارچلو رو میشناسید؟
دست پدرش برای لحظهای روی صفحهی کتاب ثابت ماند.
اما خیلی زود دوباره ورق زد.
ـ اسم خیلیها رو شنیدم. چرا میپرسی؟
سرین متوجه شد که عمداً خودش را به ندانستن میزند.
ـ چون اسمش روی نامهای بود که پیدا کردم.
پدرش این بار مستقیم نگاهش کرد.
ـ چه نامهای؟
ـ نامهای قدیمی.
ـ سرین، بعضی چیزها بهتره همونجا که پیدا شدن، باقی بمونن.
ـ یعنی شما چیزی میدونید؟
پدرش جواب نداد.
سرین چند لحظه منتظر ماند، اما وقتی فهمید قرار نیست چیزی بشنود، از اتاق بیرون رفت.
---
عصر، ههرا در ایوان نشسته بود.
میز کوچکی جلویش قرار داشت و بخار چای تازهدم میان هوای خنک پاییزی بالا میرفت.
سرین روبهرویش نشست.
ههرا فنجانی برایش ریخت.
ـ شکر؟
ـ نه.
چند لحظه فقط صدای برخورد قاشق با نعلبکی شنیده میشد.
سرین بالاخره گفت:
ـ اوما، لورنزو مارچلو عاشقتون بوده؟
دست ههرا متوقف شد.
قاشق را آرام روی میز گذاشت.
ـ پدرت بهت گفت؟
ـ نه.
ـ پس از کجا فهمیدی؟
ـ از نامه.
ههرا آهسته نفس کشید.
ـ میدونستم یه روز پیداش میکنی.
سرین فنجانش را روی میز گذاشت.
ـ چرا هیچوقت بهم نگفتید؟
ـ چون نمیخواستم گذشتهی من، آیندهی تو رو خراب کنه.
ـ ولی الان داره همین کارو میکنه.
ههرا چیزی نگفت.
سرین ادامه داد:
ـ لورنزو به خاطر شما به خانوادهی ما آسیب زده؟
ههرا نگاهش را پایین انداخت.
ـ بخشی ازش به خاطر من بود.
سرین منتظر ماند.
ـ لورنزو قبل از ازدواج من با پدرت، از خانوادهی مارچلو جدا شد. فکر میکرد من روزی برمیگردم.
ـ ولی شما برنگشتید.
ههرا لبخند تلخی زد.
ـ نه.
باد سردی از باغ گذشت.
ههرا فنجانش را میان دو دست گرفت.
ـ وقتی فهمید من با پدرت ازدواج کردم، تهدید کرد که اجازه نمیده زندگی ما آرام بمونه.
سرین آهسته پرسید:
ـ و اون شب؟
ههرا نگاهش کرد.
ـ کدوم شب؟
ـ شبی که از شمال ایتالیا رفتید.
برای اولین بار، ترس را در چهرهی مادرش دید.
ـ اون شب فقط به خاطر لورنزو فرار نکردیم.
سرین جلوتر خم شد.
ـ پس چرا؟
ههرا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون پدرت چیزی پیدا کرده بود.
ـ چی؟
ههرا جواب نداد.
سرین دوباره پرسید:
ـ چی پیدا کرده بود؟
مادرش به چهرهی او نگاه کرد.
ـ سندی که ثابت میکرد خاندان مارچلو فقط دنبال ورشکست کردن ما نبودن.
سرین نفسش را حبس کرد.
ـ پس دنبال چی بودن؟
ههرا لبهایش را به هم فشرد.
ـ دنبال چیزی بودن که آندره روسّی حاضر نشد بهشون بده.
سرین آرام پرسید:
ـ چی؟
ههرا به سمت باغ نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
سرین فهمید که این بار مادرش دروغ نمیگوید.
اما پیش از آنکه سؤال دیگری بپرسد، ههرا دستش را گرفت.
ـ سرین، هر چیزی که پیدا کردی، قبل از اینکه به کسی اعتماد کنی، اول مطمئن شو خودش کیه.
ـ حتی جونگکوک؟
ههرا لحظهای مکث کرد.
ـ مخصوصاً اون.
سرین متعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ههرا جوابی نداد.
فقط فنجان چایش را برداشت.
اما همان لحظه، صدای اسبی از جلوی عمارت بلند شد.
سرین برگشت.
مردی سوار بر اسب، کنار دروازه ایستاده بود.
و یک پاکت مهر و مومشده در دست داشت.
روی مهر قرمز آن، نشان خاندان مارچلو دیده میشد.
پارت سیزدهم | چای عصرانه
سرین تا عصر نتوانست از فکر نامه بیرون بیاید.
هر بار که به نام لورنزو مارچلو میرسید، سؤالهای تازهای در ذهنش شکل میگرفت.
بالاخره تصمیم گرفت سراغ پدرش برود.
او را در اتاق کارش پیدا کرد.
ـ پاپا ، میتونم یه چیزی بپرسم؟
پدرش از روی کتاب سر بلند کرد.
ـ بپرس.
سرین چند لحظه مردد ماند.
ـ شما لورنزو مارچلو رو میشناسید؟
دست پدرش برای لحظهای روی صفحهی کتاب ثابت ماند.
اما خیلی زود دوباره ورق زد.
ـ اسم خیلیها رو شنیدم. چرا میپرسی؟
سرین متوجه شد که عمداً خودش را به ندانستن میزند.
ـ چون اسمش روی نامهای بود که پیدا کردم.
پدرش این بار مستقیم نگاهش کرد.
ـ چه نامهای؟
ـ نامهای قدیمی.
ـ سرین، بعضی چیزها بهتره همونجا که پیدا شدن، باقی بمونن.
ـ یعنی شما چیزی میدونید؟
پدرش جواب نداد.
سرین چند لحظه منتظر ماند، اما وقتی فهمید قرار نیست چیزی بشنود، از اتاق بیرون رفت.
---
عصر، ههرا در ایوان نشسته بود.
میز کوچکی جلویش قرار داشت و بخار چای تازهدم میان هوای خنک پاییزی بالا میرفت.
سرین روبهرویش نشست.
ههرا فنجانی برایش ریخت.
ـ شکر؟
ـ نه.
چند لحظه فقط صدای برخورد قاشق با نعلبکی شنیده میشد.
سرین بالاخره گفت:
ـ اوما، لورنزو مارچلو عاشقتون بوده؟
دست ههرا متوقف شد.
قاشق را آرام روی میز گذاشت.
ـ پدرت بهت گفت؟
ـ نه.
ـ پس از کجا فهمیدی؟
ـ از نامه.
ههرا آهسته نفس کشید.
ـ میدونستم یه روز پیداش میکنی.
سرین فنجانش را روی میز گذاشت.
ـ چرا هیچوقت بهم نگفتید؟
ـ چون نمیخواستم گذشتهی من، آیندهی تو رو خراب کنه.
ـ ولی الان داره همین کارو میکنه.
ههرا چیزی نگفت.
سرین ادامه داد:
ـ لورنزو به خاطر شما به خانوادهی ما آسیب زده؟
ههرا نگاهش را پایین انداخت.
ـ بخشی ازش به خاطر من بود.
سرین منتظر ماند.
ـ لورنزو قبل از ازدواج من با پدرت، از خانوادهی مارچلو جدا شد. فکر میکرد من روزی برمیگردم.
ـ ولی شما برنگشتید.
ههرا لبخند تلخی زد.
ـ نه.
باد سردی از باغ گذشت.
ههرا فنجانش را میان دو دست گرفت.
ـ وقتی فهمید من با پدرت ازدواج کردم، تهدید کرد که اجازه نمیده زندگی ما آرام بمونه.
سرین آهسته پرسید:
ـ و اون شب؟
ههرا نگاهش کرد.
ـ کدوم شب؟
ـ شبی که از شمال ایتالیا رفتید.
برای اولین بار، ترس را در چهرهی مادرش دید.
ـ اون شب فقط به خاطر لورنزو فرار نکردیم.
سرین جلوتر خم شد.
ـ پس چرا؟
ههرا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون پدرت چیزی پیدا کرده بود.
ـ چی؟
ههرا جواب نداد.
سرین دوباره پرسید:
ـ چی پیدا کرده بود؟
مادرش به چهرهی او نگاه کرد.
ـ سندی که ثابت میکرد خاندان مارچلو فقط دنبال ورشکست کردن ما نبودن.
سرین نفسش را حبس کرد.
ـ پس دنبال چی بودن؟
ههرا لبهایش را به هم فشرد.
ـ دنبال چیزی بودن که آندره روسّی حاضر نشد بهشون بده.
سرین آرام پرسید:
ـ چی؟
ههرا به سمت باغ نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
سرین فهمید که این بار مادرش دروغ نمیگوید.
اما پیش از آنکه سؤال دیگری بپرسد، ههرا دستش را گرفت.
ـ سرین، هر چیزی که پیدا کردی، قبل از اینکه به کسی اعتماد کنی، اول مطمئن شو خودش کیه.
ـ حتی جونگکوک؟
ههرا لحظهای مکث کرد.
ـ مخصوصاً اون.
سرین متعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ههرا جوابی نداد.
فقط فنجان چایش را برداشت.
اما همان لحظه، صدای اسبی از جلوی عمارت بلند شد.
سرین برگشت.
مردی سوار بر اسب، کنار دروازه ایستاده بود.
و یک پاکت مهر و مومشده در دست داشت.
روی مهر قرمز آن، نشان خاندان مارچلو دیده میشد.
- ۸۳۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط