پارت
پارت ۲
☆برای مدرسه هم نگران نباش دخترم قراره توی یکی از بهترین مدرسه های اونجا درس بخونی
+ممنونم بابا
☆فداتشم عزیزم دیگه ناراحت نباشی ها
+باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به قبل از رفتن بابای ات پیش ات
علامت والریا(=)
☆دخترم قراره که تو با پسر خانواده جئون ازدواج کنی
=یعنی چی بابا من نمی دونم طرف کی هست چه شکلیه بعد تازه من با ایلیانم یادت نرفته که بابا
(نکته: ایلیان دوست پسر والریاس)
☆می دونم ولی ما راه دیگه ای نداریم
ودست می کنه توی جیبش و از توی موبایلش یه عکس به والریا نشون می ده
والریا وقتی عکس جونگ کوک رو می بینه خنده ی بلندی می کنه و میگه
=باشه بابا من مشکلی ندارم
وقتی باباش رفت نیشخندی می زنه و میگه
=تاحالا پسر به این جذابی ندیدم
بلافاصله به ایلیان زنگ می زنه و رابطش رو تموم می کنه و خوشحال میره تا وسایلش رو جمع کنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ات
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم که وسایلم رو جمع کنم
چمدون صورتیمو آوردم، راستش من عاشق رنگ صورتی ام و همه ی وسایلم صورتیه
خلاصه وسایلم رو جمع کردم و مامانم اومد که بگه بیام شام
رفتم شام خوردیم و بعدش اومدم تو اتاقم و زنگ زدم به دوستام و ازشون خداحافظی کردم و بعد خوابیدم
☆برای مدرسه هم نگران نباش دخترم قراره توی یکی از بهترین مدرسه های اونجا درس بخونی
+ممنونم بابا
☆فداتشم عزیزم دیگه ناراحت نباشی ها
+باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به قبل از رفتن بابای ات پیش ات
علامت والریا(=)
☆دخترم قراره که تو با پسر خانواده جئون ازدواج کنی
=یعنی چی بابا من نمی دونم طرف کی هست چه شکلیه بعد تازه من با ایلیانم یادت نرفته که بابا
(نکته: ایلیان دوست پسر والریاس)
☆می دونم ولی ما راه دیگه ای نداریم
ودست می کنه توی جیبش و از توی موبایلش یه عکس به والریا نشون می ده
والریا وقتی عکس جونگ کوک رو می بینه خنده ی بلندی می کنه و میگه
=باشه بابا من مشکلی ندارم
وقتی باباش رفت نیشخندی می زنه و میگه
=تاحالا پسر به این جذابی ندیدم
بلافاصله به ایلیان زنگ می زنه و رابطش رو تموم می کنه و خوشحال میره تا وسایلش رو جمع کنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون ات
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم که وسایلم رو جمع کنم
چمدون صورتیمو آوردم، راستش من عاشق رنگ صورتی ام و همه ی وسایلم صورتیه
خلاصه وسایلم رو جمع کردم و مامانم اومد که بگه بیام شام
رفتم شام خوردیم و بعدش اومدم تو اتاقم و زنگ زدم به دوستام و ازشون خداحافظی کردم و بعد خوابیدم
- ۴۹.۵k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط