شیرینکمتومالمنی
#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۳
صبح زود با صدای آلارم بیدار شدم و کارای لازم رو انجام دادم
ساعت ۵ عصر بلیت هواپیما داشتیم و تصمیم گرفتم برای آخرین بار برم توی خیابونمون قدم بزنم
لباسم رو پوشیدم و رفتم
هوا خیلی خوب بود و حس خوبی بهم می داد و تا رفتم و برگشتم ساعت ۱۱ شد
وقتی رسیدم صدای والریا رو شنیدم که داشت تلفنی به دوستش می گفت که اره می خوام ازدواج کنم و پسره خیلی هات و جذاب و......
تو دلم گفتم خوش به حالش دلش به چی خوشه و بعد رفتم تو اتاقم
ساعت تقریبا ۱ ظهر بود که مامانم صدام کرد که بیام برای غذا
غذا رو خوردیم و همگی رفتیم که آماده بشیم
من تصمیم داشتم که یه لباس راحت بپوشم پس یه ستِ صورتیِ خیلی ناز که به سنم هم می خورد پوشیدم
راستش از حق نگذریم با این چشمای درشتِ آبی و موهای بلند طلایی هر چیزی که بپوشم بهم میاد
خلاصه همه اومدیم و آماده ی رفتن بودیم که چشم خورد به والریا
مثل همیشه لباس باز پوشیده بود
منو والریا خیلی باهم فرق دارم چه از لحاظ اخلاقی چه از لحاظ ظاهری
من به بابام بردم چشمای ابی و موهای طلایی ولی والریا دقیقا شبیه مامانمه چشمای مشکی و موهای مشکی
همگی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به فرودگاه
۲۰مین بعد:
رسیدیم فرودگاه و منتظر بودیم که بریم و سوار شیم
هروقت به والریا نگاه می کردم خندم می گرفت
که فکرشو می کنه که ما خواهر باشیم اون با لباسای باز و مجلسی و آرایش غلیظ
من با لباسای صورتی و صورت بدون حتی ضد آفتاب
البته تعریف از خود نباشه من رو خدا آرایش کرده خودش
پارت ۳
صبح زود با صدای آلارم بیدار شدم و کارای لازم رو انجام دادم
ساعت ۵ عصر بلیت هواپیما داشتیم و تصمیم گرفتم برای آخرین بار برم توی خیابونمون قدم بزنم
لباسم رو پوشیدم و رفتم
هوا خیلی خوب بود و حس خوبی بهم می داد و تا رفتم و برگشتم ساعت ۱۱ شد
وقتی رسیدم صدای والریا رو شنیدم که داشت تلفنی به دوستش می گفت که اره می خوام ازدواج کنم و پسره خیلی هات و جذاب و......
تو دلم گفتم خوش به حالش دلش به چی خوشه و بعد رفتم تو اتاقم
ساعت تقریبا ۱ ظهر بود که مامانم صدام کرد که بیام برای غذا
غذا رو خوردیم و همگی رفتیم که آماده بشیم
من تصمیم داشتم که یه لباس راحت بپوشم پس یه ستِ صورتیِ خیلی ناز که به سنم هم می خورد پوشیدم
راستش از حق نگذریم با این چشمای درشتِ آبی و موهای بلند طلایی هر چیزی که بپوشم بهم میاد
خلاصه همه اومدیم و آماده ی رفتن بودیم که چشم خورد به والریا
مثل همیشه لباس باز پوشیده بود
منو والریا خیلی باهم فرق دارم چه از لحاظ اخلاقی چه از لحاظ ظاهری
من به بابام بردم چشمای ابی و موهای طلایی ولی والریا دقیقا شبیه مامانمه چشمای مشکی و موهای مشکی
همگی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به فرودگاه
۲۰مین بعد:
رسیدیم فرودگاه و منتظر بودیم که بریم و سوار شیم
هروقت به والریا نگاه می کردم خندم می گرفت
که فکرشو می کنه که ما خواهر باشیم اون با لباسای باز و مجلسی و آرایش غلیظ
من با لباسای صورتی و صورت بدون حتی ضد آفتاب
البته تعریف از خود نباشه من رو خدا آرایش کرده خودش
- ۳۸.۸k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط