درخواستی
«درخواستی»
عشق سرکش من...†(پارت:آخر)
یونگی دکتر شخصیش رو خبر کرد تا زخمهایی که به بدن جیمین زده بود رو درمان کنه...
دکتر:باید به خوبی استراحت کنه زخم هاش عادی نیست و ممکنه بعد از اینکه بهوش اومد درد داشته باشه پس این قرص رو بخوره!
یونگی:باشه برو
دکتر رفت و یونگی بالای سرش ایستاد...
یونگی:لعنت به من...
بعد از یه ساعت جیمین چشم هایش رو باز کرد...ولی به محض اینکه کمی تکون خورد ناله ای کرد...
جیمین:آه..(بغض)
یونگی:جیمین خوبی؟!
جیمین از ترس یونگی کمی عقب کشید...درسته!یونگی کاری کرده بود که جیمین ازش بترسه...
یونگی:جیمین من متاسفم میدونی که چقدر دوست دارم من فقط عصبی شدم متاسفم...
جیمین چیزی نگفت و فقط سر تکون داد...
«پیش تهیونگ و جونگکوک»
تقریبا دو ساعت کامل گذشته بود...جونگکوک چشماش رو باز کرد...خیلی درد داشت...دردی که توصیف نشدی بود...
جونگکوک:هق...هق(گریه)
تهیونگ که خودش رو به خواب زده بود صدای هق هق های جونگکوک رو شنید...
جونگکوک:م..مشکلت با من چ..چیه؟!(گریه)
تهیونگ چیزی نگفت و تظاهر کرد که خوابه...کمی بعد دیگه صدایی نیامد...جونگکوک به تهیونگ تکیه داده بود و اون هم خوابش برده بود...تهیونگ آروم چشماش رو باز کرد و به جونگکوک خیره شد...جوری که بینی اش از گریه سرخ شده بود و لب هایش برق میزدن...
جونگکوک رو بیشتر به خودش چسبوند و اون هم آروم آروم به خواب فرو رفت...اون دو در کنار هم مانند الماس بودند!درسته که تهیونگ جونگکوک رو شکنجه میکرد فقط برای غیرتی شدن!اما جونگکوک همچنان او رو دوست داشت...
«پیش یونگی و جیمین»
یونگی:نمیخوای حرف بزنی؟!
جیمین:چ..چی بگم؟!
یونگی:مثلاً...پیشی گفتنات؟!
جیمین آروم خندید...درسته!اون همیشه به یونگی میگفت پیشی...یونگی میگفت که از این لقب متنفره ولی از زبون جیمین خیلی زیباتر بود و عاشق این بود که جیمین همش بهش بگه«پیشی»
جیمین:پیشی...(آروم،لبخند کوچیک)
یونگی طاقت نیاورد و محکم بغلش کرد...
یونگی:میدونی که خیلی دوست دارم!هوم؟!
جیمین:میدونم!منم خیلی دوست دارم..
یونگی:میدونم...
بعد از اون ماجرا جیمین و جونگکوک یاد گرفتن که دیگه از او دو سرپیچی نکنن...و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن...
«پایان»
خوب ناناز بلا های من این درخواستی به پایان رسید امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه✨
عشق سرکش من...†(پارت:آخر)
یونگی دکتر شخصیش رو خبر کرد تا زخمهایی که به بدن جیمین زده بود رو درمان کنه...
دکتر:باید به خوبی استراحت کنه زخم هاش عادی نیست و ممکنه بعد از اینکه بهوش اومد درد داشته باشه پس این قرص رو بخوره!
یونگی:باشه برو
دکتر رفت و یونگی بالای سرش ایستاد...
یونگی:لعنت به من...
بعد از یه ساعت جیمین چشم هایش رو باز کرد...ولی به محض اینکه کمی تکون خورد ناله ای کرد...
جیمین:آه..(بغض)
یونگی:جیمین خوبی؟!
جیمین از ترس یونگی کمی عقب کشید...درسته!یونگی کاری کرده بود که جیمین ازش بترسه...
یونگی:جیمین من متاسفم میدونی که چقدر دوست دارم من فقط عصبی شدم متاسفم...
جیمین چیزی نگفت و فقط سر تکون داد...
«پیش تهیونگ و جونگکوک»
تقریبا دو ساعت کامل گذشته بود...جونگکوک چشماش رو باز کرد...خیلی درد داشت...دردی که توصیف نشدی بود...
جونگکوک:هق...هق(گریه)
تهیونگ که خودش رو به خواب زده بود صدای هق هق های جونگکوک رو شنید...
جونگکوک:م..مشکلت با من چ..چیه؟!(گریه)
تهیونگ چیزی نگفت و تظاهر کرد که خوابه...کمی بعد دیگه صدایی نیامد...جونگکوک به تهیونگ تکیه داده بود و اون هم خوابش برده بود...تهیونگ آروم چشماش رو باز کرد و به جونگکوک خیره شد...جوری که بینی اش از گریه سرخ شده بود و لب هایش برق میزدن...
جونگکوک رو بیشتر به خودش چسبوند و اون هم آروم آروم به خواب فرو رفت...اون دو در کنار هم مانند الماس بودند!درسته که تهیونگ جونگکوک رو شکنجه میکرد فقط برای غیرتی شدن!اما جونگکوک همچنان او رو دوست داشت...
«پیش یونگی و جیمین»
یونگی:نمیخوای حرف بزنی؟!
جیمین:چ..چی بگم؟!
یونگی:مثلاً...پیشی گفتنات؟!
جیمین آروم خندید...درسته!اون همیشه به یونگی میگفت پیشی...یونگی میگفت که از این لقب متنفره ولی از زبون جیمین خیلی زیباتر بود و عاشق این بود که جیمین همش بهش بگه«پیشی»
جیمین:پیشی...(آروم،لبخند کوچیک)
یونگی طاقت نیاورد و محکم بغلش کرد...
یونگی:میدونی که خیلی دوست دارم!هوم؟!
جیمین:میدونم!منم خیلی دوست دارم..
یونگی:میدونم...
بعد از اون ماجرا جیمین و جونگکوک یاد گرفتن که دیگه از او دو سرپیچی نکنن...و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن...
«پایان»
خوب ناناز بلا های من این درخواستی به پایان رسید امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه✨
- ۱۳.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط