سایههایی که به نور ختم میشوند
سایههایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۸
جلسه با یه پایان ناگهانی از طرف جونگکوک تموم شد اون به محض خروج از اتاق، راه استودیوی شخصیش رو در پیش گرفت، بدون اینکه منتظر بقیه بمونه. اعضای BTS با نگرانی به همدیگه نگاه کردن
هانا هم که متوجه تغییر ناگهانی جو و رفتار سرد جونگکوک شده بود، با ناراحتی کوچیک به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ حس کرد فشار سنگینی روی شانههاش افتاده؛ فشار ناشی از بیتفاوتی اجباری در برابر صمیمیت آشکار هانا، و از دست دادن حضوری که تمام دنیاش بود.
بعد از ترک کمپانی، توی سکوت سنگین اتومبیل، تهیونگ بالاخره طاقت نیاورد. اون منتظر ماند تا همه به خوابگاه برسن و تنها بماند.
تهیونگ به اتاق جونگکوک رفت. در رو به آرامی باز کرد. جونگکوک روی تخت نشسته بود، چراغها خاموش بودن و تنها نور ماه از پنجره به داخل میتابید. اون به دیوار خیره شده بود، نه خواب بود و نه بیدار.
«جونگکوک.»
صدای تهیونگ آرام بود، ولی اکوی اون توی سکوت اتاق ترسناک به نظر میرسید. جونگکوک به آرامی سرش رو چرخاند، نگاهش سرد و عاری از هرگونه نرمی گذشته بود.«چیزی شده؟» لحن جونگکوک، رسمیتر از اون چیزی که باید باشه، قلب تهیونگ رو فشرد.
«میدونم که امروز ناراحت شدی.» تهیونگ جلوتر اومد و کنار تخت نشست، ولی فاصلهش رو حفظ کرد. «یونجون فقط شوخی میکرد، و هانا… اون واقعاً فقط همکار منه.»
جونگکوک پوزخندی زد، پوزخندی که بیشتر شبیه یه درد بود تا طعنه. «فقط همکار؟ تبریک میگم تهیونگ. تو همیشه توی نقش بازی کردن عالی بودی. توی جلسه، داشتی به طور کامل در نقش یک همکارِ به شدت صمیمی بازی میکردی. منم برات خوشحالم. دیدن تو کنار کسی که فکر میکنی ‘درستتر’ باشه ، باید حس خوبی بهت بده.»
تهیونگ نفسش بند اومد. این اعتراف جونگکوک نبود؛ این نتیجهگیری جونگکوک بود. «من… من گیج شدم، کوک. من همیشه تو رو میخوام، اما…»جونگکوک حرفش رو قطع کرد: «اما؟ اما با ورود هانا، شک کردی؟ شک کردی که شاید این چیزی که ما داریم، زیادی پیچیدهست؟ زیادی شلوغه؟ هانا سادهتره، درسته؟ نیازی به مبارزه با سایهها نداره.»
جونگکوک از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت، پشتش به تهیونگ بود. «تو باید انتخاب کنی، تهیونگ. یا این سایهها رو کنار میزنی و به نوری که جلوی پاته اعتماد میکنی، یا با تمام وجودت میری سراغ اون نور آسونتر. چون من دیگه نمیتونم کنار بایستم و تماشا کنم که هر بار که اون دستش رو روی دستت میذاره، یه تکه از من از بین بره. من دیگه نقش دوست صمیمی رو بازی نمیکنم.»
اتاق توی سکوت محض فرو رفت. این نقطه اوج درگیری بود؛ اعتراف تلخ جونگکوک به دردش و اجبار تهیونگ به مواجهه با دوراهی احساسیش...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
پارت: ۸
جلسه با یه پایان ناگهانی از طرف جونگکوک تموم شد اون به محض خروج از اتاق، راه استودیوی شخصیش رو در پیش گرفت، بدون اینکه منتظر بقیه بمونه. اعضای BTS با نگرانی به همدیگه نگاه کردن
هانا هم که متوجه تغییر ناگهانی جو و رفتار سرد جونگکوک شده بود، با ناراحتی کوچیک به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ حس کرد فشار سنگینی روی شانههاش افتاده؛ فشار ناشی از بیتفاوتی اجباری در برابر صمیمیت آشکار هانا، و از دست دادن حضوری که تمام دنیاش بود.
بعد از ترک کمپانی، توی سکوت سنگین اتومبیل، تهیونگ بالاخره طاقت نیاورد. اون منتظر ماند تا همه به خوابگاه برسن و تنها بماند.
تهیونگ به اتاق جونگکوک رفت. در رو به آرامی باز کرد. جونگکوک روی تخت نشسته بود، چراغها خاموش بودن و تنها نور ماه از پنجره به داخل میتابید. اون به دیوار خیره شده بود، نه خواب بود و نه بیدار.
«جونگکوک.»
صدای تهیونگ آرام بود، ولی اکوی اون توی سکوت اتاق ترسناک به نظر میرسید. جونگکوک به آرامی سرش رو چرخاند، نگاهش سرد و عاری از هرگونه نرمی گذشته بود.«چیزی شده؟» لحن جونگکوک، رسمیتر از اون چیزی که باید باشه، قلب تهیونگ رو فشرد.
«میدونم که امروز ناراحت شدی.» تهیونگ جلوتر اومد و کنار تخت نشست، ولی فاصلهش رو حفظ کرد. «یونجون فقط شوخی میکرد، و هانا… اون واقعاً فقط همکار منه.»
جونگکوک پوزخندی زد، پوزخندی که بیشتر شبیه یه درد بود تا طعنه. «فقط همکار؟ تبریک میگم تهیونگ. تو همیشه توی نقش بازی کردن عالی بودی. توی جلسه، داشتی به طور کامل در نقش یک همکارِ به شدت صمیمی بازی میکردی. منم برات خوشحالم. دیدن تو کنار کسی که فکر میکنی ‘درستتر’ باشه ، باید حس خوبی بهت بده.»
تهیونگ نفسش بند اومد. این اعتراف جونگکوک نبود؛ این نتیجهگیری جونگکوک بود. «من… من گیج شدم، کوک. من همیشه تو رو میخوام، اما…»جونگکوک حرفش رو قطع کرد: «اما؟ اما با ورود هانا، شک کردی؟ شک کردی که شاید این چیزی که ما داریم، زیادی پیچیدهست؟ زیادی شلوغه؟ هانا سادهتره، درسته؟ نیازی به مبارزه با سایهها نداره.»
جونگکوک از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت، پشتش به تهیونگ بود. «تو باید انتخاب کنی، تهیونگ. یا این سایهها رو کنار میزنی و به نوری که جلوی پاته اعتماد میکنی، یا با تمام وجودت میری سراغ اون نور آسونتر. چون من دیگه نمیتونم کنار بایستم و تماشا کنم که هر بار که اون دستش رو روی دستت میذاره، یه تکه از من از بین بره. من دیگه نقش دوست صمیمی رو بازی نمیکنم.»
اتاق توی سکوت محض فرو رفت. این نقطه اوج درگیری بود؛ اعتراف تلخ جونگکوک به دردش و اجبار تهیونگ به مواجهه با دوراهی احساسیش...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
- ۲.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط