ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۸
جونگ کوک یک هفته بعد رفت.
مقصدش بوسان بود. مادرش آنجا زندگی میکرد. همان شهر بندری. همان جایی که تهیونگ یک بار برای معامله رفته بود. جونگ کوک سالها بود مادرش را ندیده بود. دلتنگش بود. برای سئول هم دلش میخواست مادربزرگش را ببیند.
تهیونگ ماشین را برد تا ایستگاه قطار. توی راه، هیچکس حرف نزد. سئول توی صندلی مخصوص بچه خواب بود. جونگ کوک دستش را روی دست تهیونگ گذاشته بود.
رسیدند. تهیونگ پیاده شد. سئول را از صندلی درآورد. بچه خواب بود. سرش را گذاشت روی شانه بابا.
«مواظب خودت باش.» گفت تهیونگ.
جونگ کوک بغلش کرد. «تو هم جون دلم.»
«سئول رو گم نکن.»
«گم نمیکنم. تو که گم کردی پیدا کردی. منم بلدم.»
تهیونگ لبخند زد. بوسیدش روی پیشانی. سئول را داد دست جونگ کوک.
رفتند سمت در. تهیونگ ایستاد. نگاه کرد. جونگ کوک یک برگشت. دستش را بلند کرد. خداحافظی. تهیونگ دستش را بلند کرد. تا وقتی رفتند توی ساختمان. تا وقتی دیگر ندیدشان.
---
سه روز بعد، تهیونگ تنها بود.
عمارت ساکت بود. می-سوک توی اتاقش بود. سون-اوک توی آشپزخانه. تهیونگ توی اتاق نشیمن نشسته بود. به عکس سئول نگاه میکرد. جونگ کوک هر روز زنگ میزد. عکس میفرستاد. سئول توی بغل مادربزرگ. سئول کنار دریا. سئول بستنی میخورد. سئول خواب. سئول خنده.
تهیونگ به هر عکس لبخند میزد. بعد گوشی را میگذاشت کنار. برمیگشت به کار. به مدارک. به سکوت.
روز چهارم، در زدند.
هیونگ-سو بود. با یک پاکت سفید.
«آقا، جلوی در پیدا شد. کسی ندید کی گذاشت.»
تهیونگ پاکت را گرفت. باز کرد. یک عکس بود. جونگ کوک. توی خیابانی در بوسان. سئول توی بغلش. و پشت سرشان، یک زن. روسری سفید. عینک دودی.
پشت عکس نوشته شده بود: «بوسان قشنگه، نه؟ سئول که خوشش اومده. - سون-هی»
تهیونگ دستش را مشت کرد. عکس را مچاله کرد. بلند شد. رفت توی اتاق می-سوک.
مادرش را بغل کرد. محکم. «میترسم جون دلم.»
می-سوک دستش را کشید روی پشتش. «از چی پسرم؟»
«از اینکه جونگ کوک رو ببرن ازم. مثل تو. مثل اون روز.»
می-سوک گریه کرد. «نمیذارم. نمیذارم دوباره.»
تهیونگ رهایش کرد. رفت سمت تلفن. به جونگ کوک زنگ زد.
«الو؟»
صدای جونگ کوک. گرم. زنده. سالم.
«جون دلم، حالت خوبه؟»
«آره. چرا؟»
«هیچی. فقط میخواستم بشنوم صداتو.»
سکوت. صدای جونگ کوک لرزید. «تهیونگ، چی شده؟»
«هیچی. فقط دلم برات تنگ شده. زود برگرد.»
«میرم. فردا. قول میدم.»
تلفن قطع شد. تهیونگ گوشی را گذاشت. رفت توی اتاق سئول. خالی بود. گهواره خالی. عروسکها روی زمین. بوی بچه هنوز توی بالش بود.
روی تخت کوچک نشست. بالش را بغل کرد. مثل جونگ کوک. مثل اون روزی که سئول را برده بودند.
حالا نوبت خودش بود. منتظر بماند. تنها. توی عمارت سرد. سردی که فکر میکرد رفته بود. برگشته بود. اما این بار فرق داشت. این بار میدانست جونگ کوک برمیگردد. چون قول داده بود. چون همیشه برگشته بود. از اول. از قرارداد اجباری. از شلاق. از کما. از گلوله. از همه چی.
جونگ کوک همیشه برگشته بود. این بار هم برمیگشت. تهیونگ باور داشت. تنها چیزی که توی این دنیا بهش ایمان داشت. عشق. همین.
پارت ۲۸
جونگ کوک یک هفته بعد رفت.
مقصدش بوسان بود. مادرش آنجا زندگی میکرد. همان شهر بندری. همان جایی که تهیونگ یک بار برای معامله رفته بود. جونگ کوک سالها بود مادرش را ندیده بود. دلتنگش بود. برای سئول هم دلش میخواست مادربزرگش را ببیند.
تهیونگ ماشین را برد تا ایستگاه قطار. توی راه، هیچکس حرف نزد. سئول توی صندلی مخصوص بچه خواب بود. جونگ کوک دستش را روی دست تهیونگ گذاشته بود.
رسیدند. تهیونگ پیاده شد. سئول را از صندلی درآورد. بچه خواب بود. سرش را گذاشت روی شانه بابا.
«مواظب خودت باش.» گفت تهیونگ.
جونگ کوک بغلش کرد. «تو هم جون دلم.»
«سئول رو گم نکن.»
«گم نمیکنم. تو که گم کردی پیدا کردی. منم بلدم.»
تهیونگ لبخند زد. بوسیدش روی پیشانی. سئول را داد دست جونگ کوک.
رفتند سمت در. تهیونگ ایستاد. نگاه کرد. جونگ کوک یک برگشت. دستش را بلند کرد. خداحافظی. تهیونگ دستش را بلند کرد. تا وقتی رفتند توی ساختمان. تا وقتی دیگر ندیدشان.
---
سه روز بعد، تهیونگ تنها بود.
عمارت ساکت بود. می-سوک توی اتاقش بود. سون-اوک توی آشپزخانه. تهیونگ توی اتاق نشیمن نشسته بود. به عکس سئول نگاه میکرد. جونگ کوک هر روز زنگ میزد. عکس میفرستاد. سئول توی بغل مادربزرگ. سئول کنار دریا. سئول بستنی میخورد. سئول خواب. سئول خنده.
تهیونگ به هر عکس لبخند میزد. بعد گوشی را میگذاشت کنار. برمیگشت به کار. به مدارک. به سکوت.
روز چهارم، در زدند.
هیونگ-سو بود. با یک پاکت سفید.
«آقا، جلوی در پیدا شد. کسی ندید کی گذاشت.»
تهیونگ پاکت را گرفت. باز کرد. یک عکس بود. جونگ کوک. توی خیابانی در بوسان. سئول توی بغلش. و پشت سرشان، یک زن. روسری سفید. عینک دودی.
پشت عکس نوشته شده بود: «بوسان قشنگه، نه؟ سئول که خوشش اومده. - سون-هی»
تهیونگ دستش را مشت کرد. عکس را مچاله کرد. بلند شد. رفت توی اتاق می-سوک.
مادرش را بغل کرد. محکم. «میترسم جون دلم.»
می-سوک دستش را کشید روی پشتش. «از چی پسرم؟»
«از اینکه جونگ کوک رو ببرن ازم. مثل تو. مثل اون روز.»
می-سوک گریه کرد. «نمیذارم. نمیذارم دوباره.»
تهیونگ رهایش کرد. رفت سمت تلفن. به جونگ کوک زنگ زد.
«الو؟»
صدای جونگ کوک. گرم. زنده. سالم.
«جون دلم، حالت خوبه؟»
«آره. چرا؟»
«هیچی. فقط میخواستم بشنوم صداتو.»
سکوت. صدای جونگ کوک لرزید. «تهیونگ، چی شده؟»
«هیچی. فقط دلم برات تنگ شده. زود برگرد.»
«میرم. فردا. قول میدم.»
تلفن قطع شد. تهیونگ گوشی را گذاشت. رفت توی اتاق سئول. خالی بود. گهواره خالی. عروسکها روی زمین. بوی بچه هنوز توی بالش بود.
روی تخت کوچک نشست. بالش را بغل کرد. مثل جونگ کوک. مثل اون روزی که سئول را برده بودند.
حالا نوبت خودش بود. منتظر بماند. تنها. توی عمارت سرد. سردی که فکر میکرد رفته بود. برگشته بود. اما این بار فرق داشت. این بار میدانست جونگ کوک برمیگردد. چون قول داده بود. چون همیشه برگشته بود. از اول. از قرارداد اجباری. از شلاق. از کما. از گلوله. از همه چی.
جونگ کوک همیشه برگشته بود. این بار هم برمیگشت. تهیونگ باور داشت. تنها چیزی که توی این دنیا بهش ایمان داشت. عشق. همین.
- ۱.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط