{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایههایی که به نور ختم میشوند

سایه‌هایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۹
تهیونگ تمام اوم شب رو با چشمایی بیدار و ذهنی پر از کشمکش گذروند. بین حرف‌های جونگ‌کوک، نگاه یخ‌زدش، صمیمیت هانا، و سردرگمی خودش گیر کرده بود. وقتی بالاخره سپیده زد، احساس می‌کرد انگار اصلاً نخوابیده. با چشمایی سنگین ولی تصمیمی نیمه‌کاره، از تخت بلند شد، دوش گرفت و آروم لباس پوشید تا برای برنامه امروز آماده بشه

ولی هیچ چیز اون رو برای اتفاقی که توی کمپانی انتظارش رو می‌کشید آماده نکرده بود.

راهروهای خاموش و سرد کمپانی، تهیونگ رو با همون بوی معمول اسپری‌های ضدعفونی و صدای قدم‌های پراکنده کارمندای صبح‌گاهی احاطه کرده بود. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که اسمش با صدایی آشنا ــ ولی در عین حال فراموش‌شده ــ از پشت سر صدا زده شد:«تهیونگ؟»

تهیونگ سرش رو به آرومی چرخاند. و همون لحظه، خون توی رگ‌هاش یخ زد.

سورا.

دختری که یه زمانی فکر می‌کرد عشق اول و آخرش خواهد بود… و کسی که اون رو در بدترین شکل ممکن خرد کرده بود. همون کسی که با خیانتش، ماه‌ها تهیونگ رو توی تاریکی و بی‌اعتمادی غرق کرده بود. دختری که بعد از جدایی، خواهش و التماس کرده بود تهیونگ بفهمه که اشتباه کرده و اون رو ببخشه… اما تهیونگ با قلب شکسته‌اش دیگه توان برگشت نداشت.

حالا اون درست روبه‌روش ایستاده بود. ولی این‌بار چشماش، نه پشیمانی داشت و نه ناراحتی. پشت برق نگاهش چیزی دیگه قایم شده بود… چیزی خطرناک‌تر.

تهیونگ آروم گفت: «سورا؟ تو… اینجا چی کار می‌کنی؟»لبخند گوشه‌لبی سورا، آروم و ترسناک بود. «اوه… فکر نکردی قراره دوباره ببینمت، نه؟ از امروز استایلیست جدید پروژه‌تون هستم. مثل قدیم… کنار هم کار می‌کنیم.»

تهیونگ ندونست باید چه واکنشی نشون بده، قلبش از گذشته نمی‌لرزید؛ ولی از حس بدی که توی نگاه اون می‌دید، چرا.

بازی تازه‌ای شروع شده بود
هرچی روز جلوتر رفت، سورا چهره واقعی‌تری نشان داد.

توی اتاق استایل، وقتی تهیونگ ساکت روی صندلی نشسته بود و آماده می‌شد، سورا به طرز کاملاً غیرضروری نزدیک می‌شد. دستش روی شانه تهیونگ می‌نشست، بدون اینکه لازم باشه انگشتاش روی خط گردن اون می‌کشید، با لبخندی که فقط خودش از معنیش باخبر بود.

«چقدر عوض شدی تهیونگ… البته هنوز هم همون تهیونگی هستی که… فراموش نشدنی بود.»

تهیونگ بدون اینکه نگاش کنه گفت: «دستتو بردار، سورا. سرِ کاریم.»

سورا آهسته خم شد و در گوشش گفت: «اوه، نگران نباش. من خیلی وقته کار و زندگی رو قاطی نمی‌کنم. فقط… دارم یه سری حساب‌های عقب‌افتاده رو صاف می‌کنم.»

تهیونگ فکش رو سفت کرد. «من بهت هیچ بدهی ندارم.»

لبخند سورا پهن‌تر شد. «اما تو… تو همه چیز من رو پس زدی. و حالا نوبت منه که… ببینم چطوری می‌تونی با از دست دادن تحمل کنی.»

تهیونگ برای اولین‌بار واقعاً احساس خطر کرد.

و این تازه شروع دردسر بود…
سورا از همون لحظه وارد بازی شد.

اولین هدفش، هانا بود. اما نه برای اینکه اون رو زمین بزنه… بلکه برای اینکه اون رو تحریک کنه، دلخور کنه، گیج کنه تا همه چیز به تهیونگ برگرده.

ولی مهم‌ترین هدفش…

جونگ‌کوک بود.

سورا به خوبی فهمیده بود نقطه ضعف واقعی تهیونگ، نه هاناست و نه خودش.

بلکه جونگ‌کوکه.

پس اون روز، وقتی گروه برای تمرین جمع شدن، اون طوری وارد سالن شد که انگار از اول بخشی از خانواده بوده. لبخند گرمش رو مستقیم سمت جونگ‌کوک نشونه گرفت و با صدایی شیرین گفت:

«تو باید جونگ‌کوک باشی… خیلی درباره‌ت شنیدم.»

و قبل از اینکه کسی واکنشی نشان بده، دستش رو روی بازوی جونگ‌کوک گذاشت.

تهیونگ از دور یخ زد.

جونگ‌کوک خشک شد اما عقب نکشید… چون هنوز نمی‌دانست این دختر کیه.سورا برگشت سمت تهیونگ، لبخندش تبدیل به پیام واضحی شد:

“ببین؟ بازی شروع شد.”

هانا اون طرف سالن ایستاده بود و صحنه رو با چشمایی ریزشده نگاه می‌کرد. چیزی توی رفتار این دختر براش آشنا نبود…ولی حس رقابتی تلخ رو توی قلبش احساس می‌کرد.

و تهیونگ… بین هر سه نفر گیر کرده بود.

سورا که قصد انتقام داشت.

هانا که عاشقش شده بود.

جونگ‌کوکی که به خاطر همه چیز سرد و زخمی شده بود.

و خودش… که دیگه هیچ چیز رو نمی‌فهمید...

#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
دیدگاه ها (۲)

سایه‌هایی که به نور ختم میشوند پارت: ۱۰امروز، کمپانی با تمری...

سایه‌هایی که به نور ختم میشوند پارت: ۱۱تمرین هنوز ده دقیقه ه...

سایه‌هایی که به نور ختم میشوند پارت: ۸جلسه با یه پایان ناگها...

این آهنگ خیلی قشنگه:)#اهنگ

bloody mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط